برچسب ها بـ ‘افسوس’

یاد تو

دوشنبه, 6 می, 2019

نرود یاد تو از خاطر من
لحظه ای یا که دمی در شب و روز
نروی اما صد افسوس که من
نتوانم که کمی سرد کنم اتش و سوز
دل من پر از حکایت و ولی صدام درنمیاد
اب میشه برف دلم ,زیر افتاب تموز
شعله ای از اتش جان می نویسم من کنون
اتشی که یاد تو , می فروزد پر ز سوز

وقت آن رسیده که……. 1

شنبه, 24 ژوئن, 2017

وقت آن رسیده که دوباره متولد شویم!
سالها و قرن هاست که از خود فاصله گرفته ایم و چقدر هم زیاد.
سالها و قرن هاست که هرچه هستیم، خودمان نیستیم.
سالها و قرن ها است که مرده ایم و خود خبر نداریم!
سالها و قرن هاست که بسیار دم از خدا می زنیم و هرروز بیشتر دشمنی اش را می کنیم!
سالها و قرن ها،ایران و ایرانیان پناه جهان بودند و اکنون خود پناهجویند!
افسوس و ای بسی افسوس!

اما وقت آن نرسیده که افسوس خوردن را رها کنیم و به اصل خود بازگردیم؟
اصل ما چه بود؟
خوردن را رها کنیم و به اصل خود بازگردیم؟
اصل ما چه بود؟

عمر چیست؟

دوشنبه, 25 ژانویه, 2016

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او
تا زدم چشم به هم،مهلت دیدار گذشت
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر
نقش بر آب مزن،کار من از کار گذشت
بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا
تا بدانی که چه ها بر دل بیمار گذشت
هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت
شدم آن روز ز درمان دل خود نومید
که مداوای وی از معجز خمار گذشت
اعتقادم زتو هم سلب شد ای باده فروش
وان کرامات که دیدیم زتو دیروز،گذشت

عماد خراسانی

خسته ام……

دوشنبه, 26 ژانویه, 2015

خسته و سرگشته ام
پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

انتظار………

دوشنبه, 5 ژانویه, 2015

و تو من را نیافتی لایق
خبری نیز ندادی از خود
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

من در این گوشه ویران و خراب
منتظر مانده به راهم که بکوبی در را
لیک یادی نکنی از ما تو
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

گر روم لحظه ای در جامه خواب
من تو را در گذر از کوچه خود می بینم
می جهم بر در این ویرانه سرا
تا ببینم رویت،تا ببوسم مویت
لیک افسوس کسی نیست در آن
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

عطر تو شامه نواز دل من
یاد تو خاطره ای روز افزون
عشق تو همدم روز و شب من
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

یک خاطره به نظم

دوشنبه, 28 جولای, 2014

می کنم آزاد این طفل درون را،تا کند مافات جبران گذشته
کرده بود محروم از شادی دوران پراز رنگ گذشته
من دلم حلوای گرم و تازه و خوشمزه می خواست
که برآتش بود ،در حیاط خانه آن درگذشته
لیک یار غار و همبازی روز و شب ما
یعنی طفل کوچک آن پیرمرد درگذشته
مانع می شد تا رویم بر خوان حلواهای شیرین
که روید جای دگر ،بابای من هست درگذشته!
با دوصد افسوس و سوز دل ندا دادیم به آن یار قدیمی
این رفیقی که بگذشتی ز یاران گذشته
چون بمیرد باب ما،ما نیز راه تو ببندیم
تا ببینی سوز بی حلوایی و داغ گذشته

خسته و سرگشته ام

دوشنبه, 10 فوریه, 2014

پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

قفس زندگی

دوشنبه, 14 اکتبر, 2013

اين قفس زندگي، جامه اي از درد بود

كز پي صدها هوس، بر تن روح مي كشيم

روح چه با سادگي، بر همه لبخند زند

ما چه عبوس ونژند، تيغ به هم مي كشيم

نيم وجود همه، بارقه اي از خداست

ليك به بازار دهر،دشنه به آن مي كشيم

عشق و وفاي به خلق ،خواست خداوند ماست

ليك زفرمان او، ما چه عناني   كشيم

نورخداساطع است ، ملك خدا روشن است

ليك صدافسوس كه ما،خانه به شب مي كشيم