برچسب ها بـ ‘اعدام’

کوچه مردها 177

چهار شنبه, 27 ژانویه, 2016

بگذارید یک خاطره دیگر از احمد احسن ناهید برایتان بازگو کنم.
می دانستم به شدت فعال سیاسی است ،اما نمی دانستم به چه دسته و گروهی وابستگی دارد.
روزی که کت شلوار نویی دوخته بودم و برای اولین بار با آن به دانشگاه رفتم،او را در حیاط دانشگاه دیدم.به من گفت:به به ،چقدر شیک و خوشگل شدی!اما فکر نمی کنی اگر پول پارچه و دوختن این لباس را به یک خانواده فقیر می دادی یا خرج مبارزه با رژیم ستمگر شاه می کردی،بهتر نبود؟
به او گفتم:اولا که هم پارچه و هم پول دوختش هدیه یک عزیز است،ثانیا بالاخره آدم به لباس هم احتیاج دارد.ثالثا مگر همه ما الان به اندازه وسعمون برای رسوایی رژیم تلاش نمی کنیم؟
گفت:نه به اندازه کافی.من مدتهاست که به تو توجه دارم.تو مبارزاتت سیستمی و با برنامه نیست،برای همین پیشنهاد می کنم که بیایی و در گروه ما فعالیت کنی.بعد از سوال و جواب های متعدد،فهمیدم که او عضو چریک های فدایی خلق است و از همان دسته ای هستند که گروه های دونفره دختر و پسر درست می کنند و به آنها موضوعات تحقیقاتی می دهند.
از اعتمادش به خودم تشکر کردم و گفتم که من اعتقادی به گروه های چپی ندارم،به خاطر اینکه آدم خدا باوری هستم. از طرف دیگر امکان تشکیل گروه دونفره هم ندارم،چون کس دیگری را دوست دارم و قصد ازدواج با او را دارم،همین کسی که پارچه این کت و شلوار و پول دوختش را به من هدیه کرده!
به من گفت که عشق آدم را از مبارزه وامی داره و باید دست از این چیزها شست و من جواب دادم که این کار از من برنمیاد.
در آن زمان انجمن اسلامی و بچه های کمونیست اگرچه هرجا در مبارزه لازم می دیدند ،باهم تشریک مساعی می کردند، اما اصلا همدیگر را قبول نداشتند و به محض پیروزی انقلاب راهشان را از هم جدا کردند.
احمد احسن ناهید هم بخاطر عضویت در گروه فداییان خلق و شرکت در جنگ های مسلحانه در ترکمن صحرا دستگیر شد و در دادگاه به اعدام محکوم شد.

آیا من و شما عوام هستیم؟

شنبه, 14 نوامبر, 2015

مگر قذافی روزی روزگاری قهرمان نبود؟مگر روزی که از او خواستند استعفا دهد،نخندید و نگفت:از چه استعفا دهم؟من که مقامی ندارم.
او راست می گفت.نه رهبر بود،نه رییس جمهور،نه سلطان و نه پادشاه!او نمی خواست با هیچیک از این عناوین حقیر نامیده شود.
روزی لنین هم گفته بود:وزیر چه نام تهوع آوری است!باید یک نام پرولتری انتخاب کنیم،وزیر بوی گند بورژوازی می دهد.مائو هم همینطور بود.چریک پیر،کاسترو هم سلطنت را بعد از پنجاه سال به برادرش تقدیم کرد.کیم ایل سونگ که برایش ریاست جمهوری کره شمالی کوچک بود،خود را رییس جمهوری دائمی نامید.
همه اینها روزی به مخالفت با ظلم حاکم وقت برخاستند و به این خاطر قبله مردم شدند. همه اینها بر سر دستهای مردم به قدرت رسیدند،همه در آغاز محبوب عوام بودند.عوام برایشان کف زدند،خود را به کشتن دادند،دگر اندیشان را کشتند و هیچ کس حق هیچ گفتنی را غیر از آنچه اینان می گفتند،نداشت.
قذافی را همان کسانی که به قدرت رساندند،برای تماشای جنازه اش دست و پا می شکستند.چرا؟
چون اینگونه افراد بعد از رسیدن به قدرت و مست شدن از باده نشئه آور آن ،برای ماندن در این وضعیت شروع به تبدیل آن “مردم” به “عوام” می کنند.
چون عوام نمی داند خشونت پنهان چیست؟نمی داند تلویزیون چیست؟مدرسه،معلم،دانشگاه چیستند؟
“کارخانه عوام سازی” امروزه بیشتر از هر وقت دیگری در حال تولید است.در دنیای به ظاهر آزاد سرمایه داری هم این وضعیت به شکل دیگری و با کنترل نامحسوس افراد و شستشوی مغزی آنان در جریان است و خلاصه فرد قوی و نشسته بر سریر قدرت،از این ابزار “عوام سازی” با نهایت جدیت استفاده می نماید.
عوام برای تماشای اعدام می رود،ضرب و شتم افراد در خیابان به دست پلیس را می پسندد.همانطور که در صف اعدام می ایستد،در صف شیر و نان هم می ایستد.عوام،گدا،بیمار،تن فروش،خودفروش و معتاد را نمی بیند،چون نمی داند چیستند.
هزینه تولید عوام در بسیاری از کشورها،از هزینه آموزش و پرورش و بهداشت آن کشورها بیشتر است!