برچسب ها بـ ‘اعتراض’

کوچه مردها 200

چهار شنبه, 8 فوریه, 2017

مردم شدیدا به شوق آمده بودند و احساس زنده بودن و آدمیت می کردند.گذشت مردم نسبت به یکدیگر فوق العاده زیاد شده بود و نسبت به هم مهربان شده بودند.بد نیست در این مورد خاطره ای نقل کنم.
یکی از این روزها که از دانشگاه بیرون آمدم،متوجه شدم که دو خودروی سواری زیر پل مقابل دانشگاه در خیابان حافظ تصادف کرده اند و منتظر کارشناس پلیس هستند.
ظاهرا پلیس در آمدن خیلی تاخیر داشت و به همین خاطر به محض رسیدن به صحنه تصادف مورد اعتراض دو راننده تصادف کرده قرار گرفت که تا حالا کجا بودی؟
افسر پلیس هم با خونسردی گفت: وقتی همه جا را می بندید تا برای خمینی تظاهرات کنید و به شاهنشاه فحش بدید،همین می شه دیگه!
دو راننده نگاهی به هم کردند و راننده خودروی جلویی به دیگری گفت: داداش من از خسارتم گذشتم،فدای یک تار موی آیه الله خمینی!برو به سلامت.
راننده خودروی عقبی هم که مقصر بود جواب داد: نه داداش ،من مقصرم .یک لحظه وایسا من یک چک بکشم ،هرچی هم زیاد اومد برای سلامتی آقا صدقه بده به آدمهای محتاج!
راننده ها همدیگر را بوسیدند و رفتند ولی پلیس تا چند دقیقه هاج و واج وسط خیابان مانده بود.

کوچه مردها 158

چهار شنبه, 29 آوریل, 2015

امتحانات نهایی دبیرستان را پشت سر گذاشتم و تا امتحان کنکور دانشگاه دو سه هفته ای وقت داشتیم.
این زمانی بود که بازار کلاس های آموزشی تست کنکور داغ و سکه بود!من هم در کلاس های ده روزه موسسه خوارزمی ثبت نام کردم.
روش کار این دوره این بود که اساتید و معلمان به نام تهرانی ،هر یک در زمینه درس تخصصی خود به کلاس می آمدند و در نیم ساعت اول تکنیک های پاسخ سریع به سوالات و یافتن گزینه صحیح جواب را از بین چهار جواب پیشنهادی به ما می آموختند و در نیم ساعت دوم سوالات کنکورهای سال های گذشته را که مرتبط با درس آن روزشان بود به ما می دادند تا در عرض چند دقیقه پاسخ دهیم و نهایتا به حل و توضیح این سوالات می پرداختند.
بسیار کلاس مفیدی بود و ما را با فنون جدیدی آشنا کرد که در زمانی کوتاه و با راه های میانبر به جواب صحیح می رساند.
آقای زرکشوری را که یادتان هست؟!همان همکلاسی گیلانی ما در سال آخر دبیرستان که خاطراتی از او را قبلا برایتان تعریف کرده ام.از شانس خوب من در این دوره هم او با من در یک کلاس بود.طبیعی است که اینجا هم با وجود او خاطرات شیرینی رقم خورد که یکی از آنها را برایتان می نویسم.
کلاس مختلط بود.در ساعت تست ادبیات ،آموزگار ما پس از درس بخش اول ،پانزده تست به ما داد که در عرض ده دقیقه پاسخ دهیم و خودش برای کاری بیرون رفت تا بعد از ده دقیقه برگردد و پاسخ آنها را توضیح دهد.
شروع کردیم.کلاس کاملا ساکت بود و همه به دقت روی سوال ها متمرکز شده بودند.ناگهان صدای آقای زرکشوری با آن لهجه شیرین و غلیظش شنیده شد که گفت: جواب اولی که الفه!
کسی چیزی نگفت.بعد از چند ثانیه دوباره ندا آمد که: عجب!دومی هم که جوابش الفه!
بعضی ها کمی چپ چپ به زرکشوری نگاه کردند و ادامه دادند.بعد از زمانی کوتاه باز صدای آقای زرکشوری درآمد که: ای بابا!جواب سومی هم که الفه!
دختر خانم خیلی سانتی مانتال و ژیگولی که روی همان نیمکت آقای زرکشوری نشسته بود در حالی که سرش را رو به بقیه گرفته بود و او را نگاه نمی کرد،با اعتراض گفت:خواهش می کنم ساکت باشید و هرکی کار خودش را بکنه.آقی زرکشوری کمی دخترک را نگه کرد و ناگهان دستش را دراز کرد و لپ دختر خانم را کشید و گفت: موش بخوره تو رو!
انفجار خنده کلاس و صدای جیغ دختر خانم معلم و یکی دوتا از مسئولین آموزشگاه را دوان دوان به داخل کلاس کشاند.

آدم باید……..

شنبه, 25 آوریل, 2015

آدم باید یه” تــــــــــــــــــــو” داشته باشه
که هر وقت از همه چی خسته و ناامید میشه بهش بگه
مهـم اینه که تـــــــو هستی ، “بیخیال دنیا ”
حال از خدا می خواهم
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذارد
نگاهی ، یادی ،خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
و برای ” تو ” آرزوهایی دارم
اول خدا را آرزو میکنم
و رویاهایی تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی-آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می‏کنم و آرامش حقیقی
برایت آرزو مى‌کنم که عاشق باشی ، عشقی پاک و ماندگار
و دوستانى داشته باشى،
برخى نادوست و برخى دوستدار
که یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشد
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشى
نه کم و نه زیاد … درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى
برایت آرزو میکنم صبور باشی
نه با کسانى که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ مى‌کنند
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناملایمات روزگار
و برایت آرزو میکنم خودت باشی
و هرگز فراموش نکنی
چیزهایی هست که اگربشکنندجبرانش دست من و تو نیست

ظلم ستیزی……..

شنبه, 27 دسامبر, 2014

خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام «من با کدام ابر». در آن داستانی دارد که مضمون آن به شرح زیر است:
روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید: شفاهی
روز پنجشنبه گفتم: امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز: کتبی.
همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.
همینطور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.
گفتم: همین است که هست. امروز است و کتبی است.
هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.
از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.
وقتی امتحان تمام شد. گفتم: از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.
و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.
تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است…

کوچه مردها 115

چهار شنبه, 18 سپتامبر, 2013


برای شما قبلا نوشته بودم که چگونه” کیهان بچه ها” مرا با دکه روزنامه فروشی محله آشنا کرد.با پیرمرد صاحب آن دکه رفاقتی به هم زدیم و این امر باعث شده بود که کم کم در مورد روزنامه هم مشترک ایشان شدیم و هر غروب یک روزنامه “کیهان” در حیاط خانه ما می انداخت و سر ماه پول روزنامه ها را با ما تسویه می کرد.

قیمت روزنامه در آن زمان شش ریال بود.یک روز در روزنامه اعلام کردند که به علت عدم کفایت هزینه ها ،از چند روز بعد قیمت روزنامه به ده ریال افزایش پیدا خواهد کرد و همین امر باعث شد که خیلی ها،منجمله ما از خرید روزنامه انصراف دادیم،اما پیرمرد روزنامه فروش که دید اوضاع فروشش خیلی خراب شده،بدون توجه به خواسته مشتریان باز هم هر روز روزنامه ها را داخل حیاط خانه ها می انداخت و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد،می گفت من دلم نمی آید که مشتریانم را از دست بدهم! پس همچنان به شما روزنامه می دهم و شما اگر دلتان نخواست که پول مرا بدهید ،مهمان من باشید!؟

به همین ترتیب همه را شرمنده و خجالت زده کرد و تقریبا همه پولش را دادند.از همین واقعه من با یکی از چشمه های بازاریابی و حفظ مشتری توسط یک پیر مرد روزنامه فروش آشنا شدم!

ما چه هستیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2012

من ذات اعتراضم،فرزند اضطرابم

من عاصی از درونم،همزاد درد و رازم

من در میان اوهام،تن دردهم چه آسان

گه خسته و گهی تند،سوی اجل بتازم

دل را دهم به بازی،در سرزمین غفلت

چون لعبتی بیابم،بر برد خود بنازم

چندی کنم تلاشی،در هر نشیب و بالا

چون درهمی بیابم،قصر امل بسازم

غافل ز درد یاران،در فکر شادی خود

حیران ز درد این دل،دیگر چه چاره سازم؟

روحم شده بیابان،حسرت برد به باران

گر رحمتی ببارد،بر گل برم نمازم