برچسب ها بـ ‘اضطراب’

مقالات 48

یکشنبه, 15 می, 2016

عشق 8

آقاي کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را به راه خداوند هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، “با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد.” نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد.کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خاری ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.
کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، “چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است.” گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

مقالات 47

یکشنبه, 8 می, 2016

عشق 7

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت… تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد.
او همیشه هست.در لحظات سخت ممکن است از شدت اضطراب و ترس فراموشش کنی و این بزرگترین خطاست،چون در این لحظات بیش از همیشه محتاج اویی.اما نگران نباش!اگر تو هم فراموشش کنی،او با توست و یاریت می کند.

کوچه مردها 160

چهار شنبه, 27 می, 2015

بالاخره روز برگزاری کنکور فرا رسید. سال 1354 بود و آن روز یکی از روزهای سرنوشت ساز زندگی من.
محل امتحان من دانشگاه علم و صنعت ایران بود در شرق تهران.صبح زود بلند شدم و از همان خانه کارت شرکت در امتحان را که دوروز قبل دریافت کرده بودم به سینه ام چسباندم!سوار موتور سیکلت بابا شدم و دو نفری به سمت دانشگاه راه افتادیم.ساعت شش و نیم آنجا رسیدیم.من وارد دانشگاه شدم و پدرم بیرون روی جدول جوی آب نشست.می دانستم که تا برگردم بیش از ده سیگار خواهد کشید!
نیم ساعتی طول کشید تا صندلی خود را پیدا کنم و روی آن بنشینم.دور و بر خود را کاملا بررسی کردم.هیچ چهره آشنایی پیدا نکردم.آرام نشستم و چشم هایم را بستم.همه خاطرات زندگیم در زمانی کوتاه از جلوی چشمانم گذشت و حالا در سر یکی از پیچ های مهم زندگی ام بودم.به خودم می گفتم:حاصل دوازده سال درس خواندن را امروز باید به دست بیاوری.زندگی آینده را امروز باید بسازی.دیدی مردم با مهندس ها چقدر با احترام صحبت می کنند؟چرا تو یکی از آنها نباشی؟امروز فرصتی داری تا برای خودت آدمی شوی،پس این فرصت را از دست نده!
چشم هایم را باز کردم.مدادها و پاک کن و مدادتراش و کارتم را چک کردم.همه چیز درست بود.اما چرا وقت نمی گذرد؟
ساعت یک ربع به هشت صدای خانمی از بلندگوها پخش شد که ضمن خوشامد و آرزوی موفقیت برای ما به راهنمایی چگونگی برگزاری امتحان و توصیه های نمود .این کار ده دقیقه ای طول کشید و بلافاصله افراد ممتحن اولین سری سوال ها و برگه پاسخگویی را به ما دادند که با چک کردن و اطمینان از این که برگه پاسخگویی متعلق به من است و صدای زنگ شروع امتحان با اضطراب تمام اولین دفترچه سوالات را باز کردم.
با دقت تک تک سوالات را می خواندم و جواب را انتخاب می کردم.انقدر سوالات به نظرم ساده آمد که به خودم شک کردم و در پایان این بخش دوباره همه سوال ها را چک کردم و کمی دلواپسی هایم کمتر شد.با صدای زنگ بعدی این دفترچه را پایین گذاشتیم و دفترچه بعدی را که چند دقیقه قبل پای صندلی های ما گذاشته بودند برداشتم.هرچه جلوتر می رفتم روحیه ام قوی تر می شد،چون سوال ها برایم خیلی آسان بودند.طوری شد که سوالات آخرین دفترچه را که مربوط به زبان انگلیسی بود(و من بخاطر داشتن دیپلم زبان انجمن ایران و آمریکا خیلی زبانم خوب بود) را در مدت کوتاهی جواب دادم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و تماشای دیگران مشغول شدم که قیافه بعضی ها از شدت اضطراب و درماندگی برایم خیلی خنده دار جلوه می کرد.
آن روز فهمیدم که آن همه زحمت و مشقت پدرم در مورد من چقدر خوب جواب داده است!
با اعلام پایان امتحان و دادن برگه پاسخ ها خوشحال و دوان دوان خود را به بیرون دانشگاه پیش پدرم رساندم.
با نگرانی پرسید:چطور بود؟
گفتم:خیلی آسون بود.عالی بود.
لبخندی از روی رضایت زد.روی موتور نشست.روشنش کرد.من هم پشت سرش نشستم و حرکت کردیم به سمت منزل. خیلی سبکبار و شاد بودم.

کوچه مردها 156

چهار شنبه, 25 فوریه, 2015

نزدیک امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان برای اخذ دیپلم و شرکت در کنکور بود و بطور طبیعی همه ما از دلواپسی و اضطراب زیادی برخوردار بودیم.
یکی از بچه ها پیشنهاد داد که اگر باهم درس بخوانیم و به رفع اشکالات همدیگر کمک کنیم خیلی موفقتر خواهیم بود.به همین منظور طبق قرار ساعت نه صبح یک روز بهاری همه در پارک لاله(که آن زمان نامش پارک فرح بود)جمع شدیم تا با همکاری و همخوانی راندمان درسی خود را بالا ببریم ولی چشمتان روز بد نبیند:
– از همان ساعت اول بحث درگرفت که نهار چه بخوریم؟
– عبور دختر خانم ها هم با ناز و غمزه که آنها هم مثلا برای باهم درسخواندن آمده بودن،حواسی برای ما نمی گذاشت.
– یکی دوبار با پیشنهاد خرید مواد مخدر و ……روبرو شدیم که برق از ما پرید.
خلاصه تا عصر آن روز چیزی که یاد نگرفتیم هیچ،بلکه با چند پدیده جدید(برای بعضی از دوستان،نه برای همچون منی که در محله هاشمی بزرگ شده بودم!) هم آشنا شدیم که خیلی از ما(منجمله من)قید اینگونه درس خواندن را زدیم و به همان روش به تنهایی درس خواندن ادامه دادیم که مسلما حاصل بهتری برای همه ما به همراه داشت.

کجا خوشه؟!

شنبه, 29 نوامبر, 2014

از قدیم گفته اند که:
کجا خوشه؟ اونجا که دل خوشه.
حالا می دونی کجا آرامش هست؟ اونجا که دل آرومه!
دل چطوری به آرامش میرسه؟
واقعیت اینه که زندگی بیشترش غم و اضطرابه و مدت خیلی کمش شادی و نشاط،این موضوع برای همه به یقین به همین شکله.
پس نمی شه از اضطراب و غم و استرس و غصه فرار کرد،اما می شود آنها را قابل تحمل کنی و تاثیر اونها رو روی روحت و جسمت به حداقل برسونی و اصلا از بین ببری.
با پناه بردن به “عرفان”
این تمام و تنها هنر عرفاست.اونها “تلخی” را به یک “تلخی شیرین” تبدیل می کنند و به این ترتیب به گوهر”آرام دل” دست پیدا می کنند.
ای عزیز اراده کن و پای در راه نه،قدم اول را برای پیمودن “هفت شهر عشق” بردار و وجودت را به خدای عارفان بسپار.
گرعارفی درراه عشق،آگه شدی ازسختی اش
با من بیا با پای دل ، تا آخر این مثنوی

داستان های کوتاه از سخن بزرگان 3

یکشنبه, 10 آگوست, 2014

با اضطراب و دلواپسی مشکل پیش آمده را برای پدرم توضیح دادم و نگاهش کردم.
در حالی که با دست های پیر و لرزانش ،استکان چای را به طرف لبهایش می برد،به آرامی گفت: حل این مشکل با من.
آرام آرام شدم.حالا دیگر پشتم به کوه بند بود!

آتش بدون دود 9

سه شنبه, 10 دسامبر, 2013

امید را برای روزهای بد ساخته اند،چراغ را برای تاریکی.انسان اگر با مشقت و درد و مصیبت روبرو نمی شد،نه به چیزی ایمان می آورد،نه به آینده ای دل می بست،و نه از امید،سلاحی می ساخت به پایداری کوه.

****************************

اگر عاقلی،از عاشق مپرس که زیباتر از مهتاب چیست؟

اگر هنوز صاحب فرزند نشده ای،از مادر مپرس که اضطراب دائمش برای چیست؟

اگر وطنت را دوست نداری از عاشقان وطن مپرس که جنگیدن برای چیست؟

و اگر عاشق مهتابی،اگر عاشق وطنی،و اگر پسرت را برای جنگیدن فرستاده ای،دیگر پرسیدن برای چیست؟

درد های سخت و عمیقی در جهان ما وجود دارد،اما آنچه که بتواند کمر یک انسان مبارز را بشکند،وجود ندارد.

*******************************

حرفی که قدرت پشت آن نباشد حرف نیست.

حرفی که حق پشت آن نباشد،حرف نیست.

حقی که متکی به قدرت نباشد،اصلا حق نیست.

ایران و ایرانی 52

چهار شنبه, 28 آگوست, 2013

سومین عامل موبدان بودند.

خدمتی که دسته ای از موبدان و دانشمندان زرتشتی به فرهنگ ایرانی کرده اند بیشتر از آن راه است که اینان آنچه از آثار ایرانی در دست داشته اند در نزد خود یا آتشکده ها و جاهای امنی نگاه داشته و پیوسته به حفظ و استنساخ و درس و بحث آن می پرداخته اند و بدین ترتیب از نابود شدن آنها جلوگیری می کردند و شاید هم آنچه را که در دوره اضطراب و آشفتگی از بین رفته و یا ناقص شده بود تکمیل می نمودند.

خدای نامک بزرگترین اثر تاریخی ایران در طی چندین قرن به وسیله موبدان حفظ شد تا سرانجام به دست فردوسی لباس جاودانی پوشید و همچنین کتاب آیین نامک که آن نیز از آثار بسیار مهم عصر ساسانی بود در نزد این طبقه محفوظ ماند تا وقتی که به عربی ترجمه شد و در ادبیات عرب داخل گردید.موبد شهر شاپور خود یکی از کسانی بوده است که خدای نامک را به عربی ترجمه کرده است.