برچسب ها بـ ‘اشتر’

مقالات 67

یکشنبه, 2 اکتبر, 2016

شریعت خواندن دعا و طریقت سوختن دل از آن دعاست و حقیقت استجابت دعا وشنیدن ندا یا دیدن جلوه مولا است.
شریعت پیدا کردن سواد و فهم و درک کتاب و تسلط بر آن در زبان است.طریقت کتاب پرسوز و گداز عشق و محبت جانان است و حقیقت دستاورد و یافته های سالک و فانی شدن در آن است.
شریعت خواندن قران است و طریقت توجه به ژرف معانی آن و حقیقت بطون و معنی آن است.
شریعتی که هدف آن رسیدن به مقام قرب جانان است،ایجاد شایستگی در وجود انسانها می کند تا برای قرار دادن و گذاشتن در معنی و گوهر معرفت در دلهایشان آماده شوند به همان گونه ای که صدف برای جای گرفتن در،آمادگی و استعداد و لیاقت لازم را دارد.”
در این مرحله ،باید رهرو دل خود را همچون کاغذی سپید و کاملا بیرنگ از هر خط و نقش و شکلی خالی کند تا معشوق بر آن،بنویسد و بنگارد آنچه خواهد.اما بسیاری با کمی تلاش و به دست آوردن کمی لیاقت و پیشرفت،به خود آفرین گفته و مغرور و سرمست شده و خود را مقرب درگاه الهی می پندارند.بسیاری از کسانی که تا بدین مرحله رسیده اند در همین نقطه می ایستند و کار را تمام شده می دانند.بهترین مصداق این جماعت وضعیت و پندار جهان پیشرفته کنونی از خود و جایگاه خودشان در عالم هستی است.وضعیت این بیچارگان بسیار شبیه اعرابی داستان مولاناست:
“مرد عرب فقیر بود و همسرش او را ملامت می کرد که برای معاش کاری بکن.اما مرد پاسخ های خود را داشت و سرانجام زن را تهدید به طلاق کرد.زن گریست و سرانجام مرد آرام شد و قرار شد با رضایت زن عملی انجام دهد.نهایتا قرار شد کوزه ای از آب باران – که در بادیه بسیار ارزش داشت – برای خلیفه تحفه ببرد تا پاداشی بیابد.مرد با کوزه آب راه افتاد و زن مدام دعا می کرد که برای کوزه در طی سفر اتفاقی نیفتد.مرد چون به درگاه خلیفه رسید هدف خود را که کسب مال بود فراموش کرد و مشتاق دیدار خلیفه شد.خلیفه چنان وانمود کرد که هدیه ای گرانبها دریافت کرده،به او پاداشی داد و کوزه اش را پر از زر کرد،اما دستور داد او را با کشتی از دجله برگردانند تا اعرابی متوجه شود که آب برای خلیفه کم نبوده است.
چون به کشتی درنشست و دجله دید
سجده می کرد از حیا و می خمید
کای عجب لطف آن شه وهاب را
وین عجب تر کو ستد آن آب را
چون پذیرفت از من آن دریای جود
این چنین نقد دغل را زود زود
و خود مولانا در پایان این حکایت ،مقصود و منظور خود را از این تمثیل بیان و معنی می نماید که:
چیست آن کوزه،تن محصور ما
اندرو آب حواس شور ما
ای خداوند این خم و کوزه ی مرا
درپذیر از فضل الله اشتری
کوزه ای با پنج لوله ی پنج حس
پاک دار این آب را از هرنجس
تا شود این کوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد کوزه من خوی بحر

تولد یک شاعر

سه شنبه, 27 دسامبر, 2011

فرزند کوچک من،سیاوش چند روز پیش از من خواست در مورد شعری که سروده بود نظر دهم.

با دیدن شعر ،بسیار تحسینش کردم.غزلی سروده بود شیوا و دلنشین.

اگرچه شعرش بر حسب سن و سالش عاشقانه و جوانانه است،اما با توجه به مطالعاتش در فلسفه و عرفان،می توان امید داشت که در آینده غم آدم ها را بخورد و برایشان نیک بسراید.

شعرش را بخوانید:

سوختنِ با تو به پروانگيَش مى ارزد

عشق اين بار به ديوانگيَش مى ارزد

گرچه خاكسترم و همسفر باد ولى

جستجوى تو به آوارگيَش مى ارزد

همه عمرم به نظر بازى تو مى گذرد

نظری گر فکنی سوى دگر مى ارزد

عشق هرچند که در وصف تو كوتَه نگر است

عشق دنيايى من با عشق حق مى ارزد

گرچه مِى خوارى تو طبع تو را تلخ كند

بوسه بر لعل لبت به تلخيَش مى ارزد

چوكه در كوى تو تلخك بُدَنَم شيرين است

اعتبار همه عمر به لودِگى مى ارزد

من كه انسان شدم و به خلقتم بالنده

گر شبانم تو شوى به حِيْوَنَت مى ارزد

گر به هر سو مى روى پاى پياده مى نرو

اشرف خلق به اُشتُر شدنت مى ارزد

جمله عشقى و ز عشقت مى زنم فريادها

شيون از درد است و درمان نشود مى ارزد

تو كه عاشق نشدى به حال ما چون خندى؟

حال ما گرچه بد است،به صد خوشى مى ارزد

هر گلى به رنگ و بویش این جهان آراسته

رنگ و بوی تو ولی به هر جهان می ارزد

دلق من اَرچه فقير است و گدايم شايد

تو كه باشى بُدَنَت به سلطنت مى ارزد

گرچه آتش بِزَدى به جان من با نازت

سردى رفتار تو به گرميش مى ارزد

همه گويند كه سياوش ره عقل را بگزين

به خدا كه عشق تو به هر جنون مى ارزد

گرچه در کیش من اینها گنهی است و حرام

دیدن روی مهت بر گنهش می ارزد

گرچه هر نكته زمانى و مكانى دارد

تو بگو كه عقل من بى تو به چند مى ارزد؟

دهن خلقِ عوام را نتوانم بستن

حالیا رای تو بر آن همگان مى ارزد

شعر من اَرچه نيامد به مذاقت سازگار

لعن کن که لعنتت بر آفرین مى ارزد

گرچه در نزد تو پُرگويى من آزار است

هرچه نفرين كنى،بر شدنش مى ارزد

تو جفا كارى و این کار به افراط کنی

هرچه جور است بکن بر عَدَمَت مى ارزد

گرچه چون نار بسوزی مرا در جورت

سوختن با تو به پروانگیش می ارزد

 

ای عاشقان

یکشنبه, 15 می, 2011

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را

یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود

یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای

گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما