برچسب ها بـ ‘اسکیمو’

حس زیبا دیدن

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

دوستی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود.
اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم کنجکاو!! از او می‌پرسند:…
فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

می‌گویند :
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است

 

کوچه مردها(4)

یکشنبه, 14 آگوست, 2011

سرگرمی های دیگری نیز داشتیم که منبع درآمد کمی هم برای ما بچه ها بود که تا آنجا که بخاطر دارم به آنها اشاره خواهم نمود:

تابستان ها و بعد از تعطیلی مدارس یکی از متداول ترین کارها این بود که به اکبر آقای بستنی فروش(معروف به اکبر بستنی)مراجعه می کردیم و با دادن شناسنامه خود یک چهارچرخه که روی آن یک مکعب فلزی در دار ساخته شده بود و درون این مکعب پر از پوشال کاغذی بود و میان این کاغذها یک فلاسک بزرگ که در آن حدود سی بستنی یخی کوچک جا می گرفت که به این نوع بستنی می گفتیم”اسکیمو”،تحویل می گرفتیم.

بستنی ها را دانه ای یک ریال می فروختیم و پس از تمام کردن آن ها برمی گشتیم پیش اکبر آقا و چرخ را تحویل می دادیم و بابت هر سه بستنی هم که فروخته بودیم یک ریال دستمزد می گرفتیم،یعنی اگر هر سی بستنی را فروخته بودیم ده ریال دستمزدمان بود که در آن زمان برای خود ثروتی بود و اگر مایل بودیم و اکبر آقا هم از ما راضی بود،می توانستیم صبح روز بعد همین کار را تکرار نماییم.چون تعداد متقاضی خیلی زیاد بود باید از خودمان لیاقت زیادی در فروش بستنی ها نشان می دادیم و همینطور در نگهداری چهارچرخه ها و …..تا اکبر آقا ما را قابل ادامه همکاری بداند!

بهترین محل برای فروش کنار زمین های فوتبال خاکی و بیرون استخر های سرباز و کنار بازارچه های محله ها بود.البته خطراتی هم در این کار بود.جوانهای محل که جز منطق زور و قلدری چیزی نمی فهمیدند،عادت داشتند بستنی را بخورند و پولی هم ندهند و اگر زیاد هم سماجت می کردیم کتک مفصلی می خوردیم و چهارچرخه را هم داغان می کردند.باید کاملا حواسمان جمع بود که به چه کسانی بستنی بفروشیم و قبل از دادن بستنی حتما پولش را بگیریم و خیلی چیزهای دیگر…..

از دیگر فعالیت های عملی ما خریدن کاغذ رنگی و یک بسته سوزن ته گرد و برداشتن چند ترکه حصیر از پرده های حصیری آویزان روی پنجره همسایه ها(که به منظور جلوگیری از ورود آفتاب بعد از ظهر ها به داخل اتاقهایشان به بیرون پنجره های خود آویزان می کردند)اقدام به ساختن فرفره های کاغذی رنگی می کردیم و با چیدن آنها در کنار هم در یک ردیف چند متری و در معرض باد(که منظره بسیار زیبایی را ایجاد می کرد)آنها را دانه ای ده شاهی(نیم ریال)می فروختیم.

از دیگر روش های پول درآوردنمان این بود که حدود دو ریال آرد نخودچی از لبنیاتی محل می خریدیم و آن ها را با پودر قند هایی که حاصل قند شکستن پدرم در خانه بود مخلوط می کردیم و به این ترتیب چیزی به اسم “فوتینا”درست می کردیم و آن ها درون کیسه های خیلی کوچک نایلونی با یک نی خیلی کوچک می گذاشتیم که خریدار با این نی پودر فوتینا را به درون دهان خود می مکید و می خورد.ضمنا یک ماشین کوچک اسباب بازی را هم به قیمت دو ریال می خریدیم و در بیست کیسه درست شده نوزده کاغذ کوچک می گذاشتیم که روی آن نوشته بود “پوچ” و یکی هم نوشته بود “جایزه”و کسی که این کاغذ درون فوتینایش بود،اسباب بازی به او تعلق داشت!به این ترتیب با فروش هر فوتینا به قیمت ده شاهی با حدود پنج ریال هزینه حدود ده ریال درآمد و در نتیجه پنج ریال سود عایدمان می شد.

از کاسبی های دیگر خرید بلال و کباب کردن آن روی آتش و فروش به مردم بود.اگرچه سود خیلی خوبی داشت اما تهیه منقل و ذغال و بادبزن و سطل آب شور و در تابستان کنار آتش نشستن ،معمولا ما را از این کار منصرف می کرد.

یکی دیگر از این کارها فروش بامیه بود.خریدن بامیه از مغازه حسین آقا(که چند برابر بامیه های ماه رمضان بود)همراه با شیره فراوان روی آن در سینی به بهای هر عدد دهشاهی و فروش هر یک به قیمت بیست ریال کار تمیز و بی دردسری بود و به همین خاطر رقابت زیادی در این کار بود.

یک بار من که این کار را کرده بودم ،زیان سنگینی را متحمل شدم.آن روز چهل بامیه درون ظرف من قرار داشت که همه پس انداز دو تومانی مرا به خود اختصاص داده بود و امید به دو برابر شدنش را در پایان روز داشتم.کنار دیواری در کوچه ایستاده بودم و مشغول داد زدن و تبلیغ برای متاع خود بودم که “مختار”پسر بزرگ آقای کریمی آمد و کنار من به دیوار تکیه داد.از اینکه کسی حسرت بامیه های من را می خورد و پر اشتها آنها را می نگریست خوشحال بودم.بعد از چند دقیقه : “مجتبی”پسر دوم آقای کریمی سرش را از در خانه بیرون آورد و مرا صدا کرد.از خوشحالی به خاطر اولین مشتری آن روز پر درآوردم و به سمت او دویدم اما در اولین قدم با پشت پای مختار زمین خوردم و همه بامیه ها روی خاکهای کف کوچه ریختند و از بین رفتند.مختار هم به سمتی داخل بیابان فرار کرد و گم شد و ساعتی بعد مجتبی با ظرفی از بامیه جای من ایستاده بود و دادمیزد که:قند عسله،بامیه!دونه ای یکقرونه،بامیه!

این یک حقه بود برای خارج کردن رقیب!