برچسب ها بـ ‘اسکناس’

قدرت مخرب 19

یکشنبه, 22 آوریل, 2018

صدام در سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) به درجهٔ ژنرالی نیروهای مسلح عراق رسید. او به سرعت در حال تبدیل شدن به مرد شماره یک دولت بود. صدام قبل از این‌که در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) به طور رسمی قدرت را به دست بگیرد، عملاً تبدیل به رهبر عراق شده بود. او کم‌کم شروع به تحکیم قدرت خود بر دولت عراق و حزب بعث کرد. ارتباطات اعضای حزب با دقت کنترل می‌گردید و حلقهٔ حمایت از صدام در حزب بعث قوی‌تر می‌شد.
پس از آن‌که احمد حسن البکر، رئیس جمهور پیر و ضعیف عراق به تدریج توانایی رسیدگی به امور دفتری خویش را از دست داد، نقش صدام به عنوان چهرهٔ دولت عراق در داخل و خارج از کشور پررنگ‌تر گردید.او به زودی معمار سیاست خارجی عراق شد ودر تمامی جلسه‌ها و دیدارهای دیپلماتیک به عنوان نمایندهٔ ملت عراق حاضر می‌شد. صدام در اواخر دههٔ هفتاد میلادی عملاً تبدیل به رهبر بلامنازع عراق گردیده بود.
رئیس‌جمهور احمد حسن البکر در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) شروع به امضای معاهداتی با سوریه (که تحت حاکمیت بعثی‌های آن کشور بود) کرد که طبق آنها هر دو کشور با هم متحد می‌شدند. بنابر مفاد معاهده‌ها، حافظ اسد رئیس‌جمهور وقت سوریه قائم‌مقام اتحادیه می‌شد. با این وضع مقام صدام در خطر می‌افتاد؛ ولی قبل از اینکه چنین اتفاقی بیفتد، به وسیله یک کودتای نرم و بدون خشونت در رده‌های بالای دولت، رئیس‌جمهور البکر در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۵۸ (۱۶ ژوئیه ۱۹۷۹) مجبور به استعفا شد و به این ترتیب صدام به طور رسمی رئیس‌جمهور عراق گردید.
صدام چندی بعد در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۵۸ (۲۲ ژوئیه ۱۹۷۹) دستور به برگزاری گردهمایی مجمع رهبران حزب بعث داد. او در این مراسم که بنابر سفارش وی فیلمبرداری هم می‌شد، نام چند تن از اعضا را که به زعم وی جاسوس و خیانتکار به‌شمار می‌آمدند خواندو به آنها دستور داد بیرون بروند. این اعضا که برچسب «خائن» به آنها زده شد، از جلسه بیرون برده شدند تا در مقابل جوخه آتش، تیرباران شوند. پس از اینکه فهرست به پایان رسید، صدام به همهٔ کسانی که هنوز در جلسه حضور داشتند به خاطر وفاداری‌های گذشته و آینده‌شان تبریک گفت.
یکی از نشانه‌های تحکیم قدرت وی،پرستش شخصیت او بین جامعهٔ عراق بود.هزاران تصویر، پوستر، مجسمه و نقاشی دیواری در گوشه وکنارعراق نصب شده بودند.چهرهٔ وی را می‌شد روی ساختمان‌های اداری، مدارس، فرودگاه‌ها، مغازه‌ها و اسکناس عراق دید. پرستش شخصیتی وی نمایانگر تلاش‌های او در جهت پاسخگویی به عناصر گوناگون جامعهٔ عراق بود. صدام گاهی در لباس اعراب بدوی، گاهی در لباس‌های سنتی کشاورزان عراقی (که خود در هنگام کودکی به تن می‌کرد) و حتی گاهی در لباس کردها ظاهر می‌شد.همچنین او گاهی در لباس‌های غربی نمایان می‌شد و با این کار می‌خواست تصویری از یک رهبر شهری و نوگرا را در اذهان تداعی کند. برخی اوقات خود را به شکل یک مسلمان مؤمن درمی‌آورد و با عمامه و ردا به سوی قبله نماز می‌خواند و در مقابل، گاهی اوقات لباس‌های غربی به تن می‌کرد، عینک دودی به چشم می‌زد و تفنگی را روی شانهٔ خود نگه می‌داشت.

کوچه مردها 86

چهار شنبه, 31 اکتبر, 2012

شش هفت سالی داشتم و عید نوروز رسیده بود. با مادر و پدرم از خیابان سلسبیل تهران لباس عید خریده بودیم و من برای پوشیدنش لحظه شماری می کردم تا بعد از تحویل سال مثل هر سال با موتور پدرم همگی به خانه داییم برویم و اولین عیدی خود را که یک اسکناس یک تومانی نو بود از او بگیرم.همین طور هم شد و آن روز من دو سه تومانی در مجموع عیدی گرفتم و منتظر روزهای دیگر بودم تا موجودی جیبم را به شدت بالا ببرم.اما فردای آن روز پدرم با ناراحتی اعلام کرد که:آقا اعلام کرده امسال عید نداریم.

با دلواپسی پرسیدم :آقا کیه؟

گفت:آقای خمینی.و من برای اولین بار در عمرم اسم ایشان را شنیدم.از او دلخور بودم چون چشمه عیدی های مرا در آن سال خشکاند ولی در طی روزها و ماه های بعدی بارها و بارها نام ایشان تکرار شد و مردهای محل ناراحت و عصبانی در گوش هم خبرها را رد و بدل می کردند و من فهمیدم که هم موضوع خیلی جدی است و هم ایشان آدم بسیار مهمی است.،تا اینکه یک روز پدرم بسیار عصبانی و ناراحت و زودتر از معمول به خانه آمد و خطاب به مادرم گفت:امروز مردم ورامین را که به پشتیبانی آقا بیرون آمده بودند به تیر بستند و خیلی هایشان را کشتند و مادرم با ناراحتی تمام و ساده دلی و با بغض گفت:چرا این دو نفر همدیگر را نمی بوسند و آشتی نمی کنند!؟

پدرم نگاهی از روی تاسف به او کرد و دیگر چیزی نگفت و رو به من کرد و گفت:این رو باش!این همه آدم کشته ،مگر راه آشتی برای خودش گذاشته؟

مردم محله بسیار ناراحت بودند ،مثل آدمهای عزادار بودند و سرشان تا چند روز افتاده و پایین بود،اما این بار جرات نمی کردند حتی در گوش یکدیگر در این مورد صحبت کنند.ظاهرا اوضاع آرام شده بود و همه از دستگیری و احتمال کشتن آقا نگران بودند.ترس کار خود را کرده بود.ترسی که حدود چهارده سال طول کشید و هیچکس فکر نمی کرد یک نفر با ایمانش بتواند بر دستگاه با عظمتی با آن همه امکانات و توپ و تفنگ پیروز شود،اما گذر زمان نشان داد که:خون بر شمشیر پیروز است.

کمی بیاندیشیم 26

سه شنبه, 18 سپتامبر, 2012

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند

رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند

درختان میوه خود را نمی خورند

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند

ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد

نتیجه :

زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .

.

.

.

سکه ها همیشه صدا دارند

اما اسکناس ها بی صدا

پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود

بیشتر آرام و بی صدا باشید . . .

.

.

.

سطر ها بسیار موثر هستند

چون به شما میفهمانند که :

۱ نظم و ترتیب همیشه در اولویت است

۲ سکوت معنی دار بهتر از کلمات بی معنی است . . .

 

اسکناس خوشبختی

سه شنبه, 6 مارس, 2012

روی اسکناس دویست تومانی نوشته بود:

“این اسکناس خوشبختی می آورد “و با شکل سه قلب کوچک تزئینش کرده بودند.

لبخندی زدم و از بچه ها پرسیدم :به نظر شما با این اسکناس چکار کنم؟

همه گفتند:نگه داشتنش ضرر ندارد.حداقل به آدم روحیه و امید که می دهد.

دو روز در جیبم بود.دیگر بس است.اگر واقعا خاصیتی دارد باید به دیگران هم برسد.

قبل از رسیدن به ایستگاه بعدی دادمش به جوانکی که در اتوبوس بی آر تی کرایه ها را جمع می کرد.

خواست بگذارد لای بقیه پولها که در دستش مرتب کرده بود،اما چون نوشته ها را دید با کنجکاوی خواند.

مدتی اندیشید و بعد از جیبش یک اسکناس پانصد تومانی در آورد و لای پولها گذاشت و این اسکناس را با سیصد تومان دیگر از پولهای کرایه گذاشت در جیب خود.

انشالله خوشبخت بشود!

کوچه مردها(37)

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

مدتی بود که هرشب پدر و مادرم در مورد اینکه:این بچه خیلی بزرگ شده و دوروز دیگه باید بره مدرسه و هنوز ختنه نشده صحبت می کردند و مقصودشون از این بچه،من بودم!در این زمان من پنج ساله بودم.

معنی ختنه کردن را نمی دانستم و فکر نمی کردم چندان مهم باشد و به همین دلیل هم اصلا نگران نبودم.

یک روز صبح زود،دیدم دایی و زندایی و دو پسردایی من به خانه ما آمدند.خیلی خوشحال شدم.با سعید و حمید وقتی که در خیابان فروردین زندگی می کردیم (همه باهم در یک خانه اجاره ای)خیلی صمیمی و یکی بودیم.دقایقی بعد عمو و زن عمو و دخترعمو و پسر عموهای من هم وارد شدند،بیشتر خوشحال شدم.گفتم بچه ها امروز حسابی بازی می کنیم.یکی دوتا از بچه ها با خنده به من گفتند:چی می گی؟امروز قراره تو را ختنه کنند.

من هم گفتم :خوب باشه،بعدش بازی می کنیم!با تعجب نگاهم کردند و من هم کمی دلواپس شدم!

یک ساعتی نگذشته بود که خاله ها و پسر عموهای مادرم هم با خانواده هایشان آمدند و بعضی فامیل های دور و نزدیک دیگر.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار با بعضی دیگر از همسایه ها هم با خانواده آمدند و کم کم دیگر در خانه آنقدر شلوغ شده بود که به سختی می شد بین مهمانها راه رفت.

حدود ده صبح بود که دکتر بهرامی ومرد تزریقاتی مطب او هم آمدند.حالا دیگر احساسش خطر اساسی می کردم.پس قضیه به آنها مربوط می شد،چون آنها که فامیل و آشنای ما نبودند!

مرا به طبقه بالا و به اتاقی بردند که درش قفل بود.مرد تزریقاتی باز هم مثل همیشه ظرف استیل آمپول شیشه ای را درآورد و پر از الکل کرد و کبریت را کشید و همه ظرف شعله ور شد.دکتر بهرامی هم اول با صابون و بعد هم با الکل دستهایش را شست و در حالی که باهم می گفتند و می خندیدند آمپول را به آرامی در تنم فرو کردند و این کار را دو سه بار تکرار کردند.خجالت می کشیدم که گریه کنم والا صدای گریه ام خانه را بر می داشت.به آرامی اشک می ریختم و بعد از چند دقیقه احساس کردم که جای آمپول کرخت و بی حس شده و در این موقع دکتر و دستیارش شروع به کار خود کردند و من هم چیز زیادی حس نمی کردم  و به دستور دکتر سرم را بلند نمی کردم تا ببینم چه می کنند!

بعد از حدود نیم ساعت ،دکتر و دستیارش محل عمل را پانسمان کردند و درب اتاق را باز کردند و پدر و مادرم وارد اتاق شدند و پدرم در حال تشکر از دکتر شد و مادرم بعد از اینکه حسابی صورتم را بوسید،دامنی ماکسی شکل که بالایش را کش کشیده بودند و رنگش سفید بود پایم کرد و حالی من کرد که باید یک هفته این دامن پای من باشد و حسابی باید مواظب باشم و زیاد تکان نخورم و ندوم.آرام آرام دردی در تنم داشت شروع می شد اما با ورود پسرعموی مادرم که با یک پیت فلزی در حال ضرب گرفتن بود و دست و رقص بقیه درد را فراموش کردم.همه مرا می بوسیدند و تبریک می گفتند و از دو تومان تا ده تومان به من پول می دادند.روی تشکی که خوابیده بودم ،در کنار سرم پر از اسکناس های رنگی شده بود.همه خوشحال بودند و شادی و خنده همه جا را پر کرده بود و من در حال درد و سوزش می دانستم که قهرمان امروز این جمع،منم!

متاسفانه پول های داده شده به من را که مرتب شده بودند و یک دسته شده بودند و زیر سرم و زیر متکا بود،ظاهرا یکی برای خودش بی اچازه برداشت.پدر و مادرم اینگونه می گفتند و من هم غصه ای نداشتم ،چون ارزش و معنی پول را نمی دانستم.از نظر من ارزش یک سکه دوریالی از همه آن کاغذها بیشتر بود!

بعد از یکی دو روز درد کشیدن و مرکوکوروم (داروی ضد عفونی کننده زخم که بصورت پودر خریداری می شد و وقتی که با آب ترکیبش می کردند رنگ خیلی سرخی به خود می گرفت که به این خاطر به آن “دوا گلی” هم می گفتند)زدن به محل زخم،دامن سفید من هم لکه های قرمزی به خود گرفت و در عین حال چنان حوصله ام سرآمده بود که هر طور بود مادرم را راضی کردم و به آرامی پا به بیرون خانه گذاشتم و بین دوستانم رفتم.همه دورم جمع شده بودند و با تعجب مرا نگاه می کردندو مسخره ام می کردند که:دختر شدی!حسابی از دعوا کردن و جست و خیز ترسانده ام بودند که اگر زیاد تکان بخوری زخمت سرباز می کند و بخیه ها پاره می شوند و دوباره باید ببریمت پیش دکتر و الا حالیشان می کردم که مسخره کردن من یعنی چه؟!

خلاصه اینکه در روزهای بعد هم بچه ها به این شکل تازه من عادت کرده بودند و هم من ترسم کمتر شده بود و تحرکم بیشتر و تا چشم بهم گذاشتم همه چیز تمام شده بود و من بازهم با زیرپیراهن رکابی و زیر شلواری پارچه ای با دیگر بچه ها در کوچه ها آتش می سوزاندیم.

قیمت یک روز زندگی

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

 

 قیمت یه روز زندگی چنده

 

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به

گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده

آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد

این جوری فقط می خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه

و به موجودات زمین می بخشه؟

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن

زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری

تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم

اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی ميکنی

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر