برچسب ها بـ ‘اسب’

تکه های ناب 30

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2018

سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو هر – چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

یک، تا بی‌نهایت صفر – علي شريعتي

تکه های ناب 13

چهار شنبه, 1 آگوست, 2018

و روزگاری شـــــــده استــــــــ ،
که دیگر اسبــــــ هم حیوان نجیبـــــی نیســــــت!

ای لیا

چقدر می ارزی؟

شنبه, 3 سپتامبر, 2016

آیا به لقمه ای که می خوری می ارزی؟
حداقل به اندازه یک حیوان،یک سگ،یک گاو،یک اسب،یک خر،یک گوسفند…..

کسی به خاطر وجود تو در این دنیا،خدا را شکر می کند یا اینکه بسیاری از خدا می پرسند که برای چه تو را به این دنیا آورده است؟!

دلی را شاد کرده ای و می کنی یا دل های زیادی را افسرده کرده ای؟

بودن تو در این دنیا چه تاثیری در بودن دیگر همنوعانت داشته است؟

بار بوده ای بر گرده آنان یا یار بوده ای در دل های ایشان؟

اصلا تابحال خودت را ارزیابی کرده ای؟

دزد جوانمردی

شنبه, 28 نوامبر, 2015

متن زیر را سایت عصر ایران از گروه تلگرامی کشکول انتخاب کرده است:

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.

مرد افلیج وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب ، داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد افلیج اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

حکایت ، حکایت روزگار ماست اسب قدرت را به افلیج های ذهنی دادیم. آنها نه فقط اسب که ایمان ، اعتماد و نان سفره مان را بردند.

آی قدرت سواران ، نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید.

یا حسین

سه شنبه, 12 نوامبر, 2013

من فروافتاده ام،دستم نمی گیری حسین؟

من زاسب افتاده ام،اصلم نکو دارا حسین

جان بابایت علی،از رنج هستی وارهان

این تن رنجور ما،رحمی نما،آقا حسین

جان من،آقای من،مولای من،سالار من

جان زهرایت دمی یاری نما ما را،حسین

جان عباست حسین،روح مرا گردی بپاش

ورنه با رویی سیاه،بینم خدا را یا حسین

هرچه گفتم از قدیم همراه دیگر عاشقان

من حسین گم کرده ام،پیدا نگشتی یا حسین

من که خود دانم چرا،زیرا درین محنت سرا

گم کنیم راه تورا،ما را ببخشا یا حسین

گر نباشد عشق تو،پس ما کجا سازیم پناه

ای شفیع گمرهان،سالار مردان یا حسین

ما به مرداب گنه،عادت به بودن کرده ایم

عطری از انفاس خود،بر ما بباران یا حسین

پاسداری خدا،از تو بمانده یادگار

حالیا بر ما نما،نیمه نگاهی یا حسین

مردی و مردانگی،معنای خود از تو گرفت

در ره آزادگی،افسانه گشتی یا حسین

من دلم خواهد کزاینک تا دم روز جزا

دائما نجوا نمایم،یا حسین و یا حسین

کمی بیاندیشیم 37

سه شنبه, 4 دسامبر, 2012

ميخي افتاد،

بخاطرميخي نعلي افتاد،

بخاطرنعلي اسب افتاد،

بخاطراسبي سواري افتاد،

بخاطرسواري جنگي شكست خورد،

بخاطرشكستي مملكتي نابودشد،

وهمه ي اينهابخاطركسي بودكه ميخ راخوب نكوبيده بود

.

.

.

 

 

 

اين واقعيت جامعه ماست

عارفانه ها 32

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2012

حکیمی گفت:

قبح باشد که سوار،اسب را تدبیر نکند و اسب او را تدبیر کند

و از آن قبح تر آن باشد که شخص،تدبیر نفس نکند و نفس او را تدبیر کند.

 

محمد صالح قزوینی

کوچه مردها 70

چهار شنبه, 4 جولای, 2012

کمی که بزرگتر شده بودم و مایه زحمت برای کسی نبودم خودم به تنهایی می توانستم روی اسب بنشینم و یا پیاده راه بروم- از حدود هفت سالگی به بعد – یکی دوبار بزرگترها در طی اقامتم در بابل مرا به ییلاقات خود بردند.از شهر زیراب به بعد دیگر امکان رفتن با ماشین نبود.پس همه پیاده می شدند و با پای پیاده یا سوار بر اسب به سمت ارتفاعات جنوب این شهر به راه می افتادند.

راه تماما سربالایی بود و هرچه جلوتر می رفتی درختان انبوه تر و بزرگتر و تناور تر می شدند.به علت خستگی در این کوهنوردی همه به نوبت جای خود را بر روی اسب عوض می کردندو به نوبت پیاده و سواره می رفتند.کم کمک آنقدر بالا می رفتیم که ابرها را زیر پای خود می دیدیم و انقدر درختها زیاد و درهم تنیده می شدند که نور خورشید نمی توانست از بین آنها بگذرد و به زمین برسد و در نتیجه در تمام ایام سال زمین نمناک و خیس بود.نور آفتاب به شکل نوارهایی از لای برگها می گذشت و بسیار صحنه های زیبایی بوجود می آورد.

بالاخره می رسیدیم.در گوشه ای دنج از کوه و در کنار عبور باریکه ای از آب چند کلبه چوبی ساخته شده بود و یک سالن چوبی بزرگ که به آن “تلار” می گفتند که همان تالار فارسی است،اما در این تالار از گاوها شب هنگام نگهداری می کردند!آخر فعالیت اصلی زندگی خیلی ها دامداری بود و همه ساله در حال ییلاق و قشلاق بودند.

غذای اصلی مردم فرآورده های لبنیاتی همچون شیر و ماست و پنیر و سرشیرو….بود که به همراه نانی که از کیسه های آرد خود می پختند و عسلی که از کندوهای خود تامین می کردند می خوردندو به همین خاطر مردمی بسیار خوش بنیه و قوی بودند.

تمامی وسایل زندگی مثل کلبه ها از چوب بود.ظروف مختلف همچون کاسه و بشقاب و قاشق چوبی می تراشیدندو حتی سوزن را هم چوبی می ساختند.شب ها پای آتش و در حال گپ و گفتگو ،چاقمیی در دست در حال ساختن یکی از این وسایل از چوب درختان بودند.

طبیعت زیبای جنگل های ییلاقی شمال ایران را بعید می دانم در جایی از دنیا بتوان پیدا نمود.اما زیباترین صحنه برای من هنگامی پیش می آمد که مه سرتاسر محیط را پر می کرد و ما حتی در کلبه هم در حالی که کنار هم نشسته بودیم،یکدیگر را نمی دیدیم و فقط صدای یکدیگر را می شنیدیم!

یادباد آن روزگاران یاد باد