برچسب ها بـ ‘ارضا’

مقالات 89

یکشنبه, 12 مارس, 2017

انسان و تنهاییش 11

– دومین دلیل اصرار بعضی از آدمیان به انسان شدن،عشق است. اما ابتدا ببینیم عشق چیست؟

نیازهاى انسان به طور کلى دو دسته است: نیازهاى مادّى و نیازهاى معنوى. این نیازها، منشأ انگیزه‏ها است و انسان پس از احساس نیازدر پی پاسخ برمی آیدپاسخ به نیازها، زمینه رشد و شکوفایى انسان را فراهم آورده، او را به سوى مرزهاى شکوفایى و کمال رهنمون مى‏شود.
همانگونه که قبلا نیز اشاره کردم،یکى از مهم‏ترین نیازهاى انسان، دستیابى به کمالات انسانى و درنتیجه، رسیدن به کمال مطلق است. همه تلاش و کوشش‏ها و بى‏قرارى‏هاى انسان، براى رسیدن به این نقطه اوج است و تا این وصال تحقق نیابد، فریاد نیاز انسان خاموش نمى‏شود. بنابراین، اگر انسان دریابد چیزى یا کسى نیاز کمال طلبى‏اش را ارضا مى‏کند یا وسیله دستیابى به آن حقیقت مطلق است، آن را دوست مى‏دارد و بدان عشق مى‏ورزد؛ از این رو، محبت و عشق حالتى است که در دل یک موجود ذى شعور نسبت به چیزى که با وجود و تمایلات و نیازهایش تناسب دارد، پدید مى‏آید. جاذبه‏ هاى ادراکى همانند جاذبه‏هاى غیر ادراکى است؛ یعنى همان گونه که در موجودات مادّىِ فاقد شعور، نیروى جذب و انجذاب وجود دارد و آهن‏ربا آهن را جذب مى‏کند، در موجودات ذى شعور نیز جذب و انجذاب وجود دارد؛ امّا جذب و انجذاب در موجودات ذى شعور، آگاهانه است و عنصر شناخت در آن نقشى مهم دارد. به همین دلیل جذب  در موجودات ذى شعور را جاذبه ادراکى مى‏گویند؛ یعنى حقیقت این جاذبه را شناخت تشکیل مى‏دهد؛ به عبارت دیگر، محبت و عشق ورزیدن معلول شناخت است. ممکن است بپرسید ملاک این جذب و انجذاب و محبت و عشق ورزیدن چیست؟ ملاک آن، سازگارى است که آن موجود با محب و عاشق دارد. انسان به چیزى محبت مى‏ورزد که سازگارى آن را با وجود و نیازهاى خود دریافته باشد. البتّه هر چه عنصر شناخت در این میان کم رنگ باشد، به همان میزان، ممکن است انسان دچار خطا شود و در تعیین مصداق محبوب و معشوقِ خود به بیراهه رود.

مقالات 6

یکشنبه, 31 می, 2015

از آدم تا انسان 6

در وجود آدمی بر اساس حکمت الهی،غرایزی همچون نیازهای فیزیولوژیک جسمی وجود دارد که باید به آنها نیز پرداخت و در صورت ارضای آنها – البته فقط در حد لازم – می توان به وظیفه اصلی آدمی که همان حرکت به سوی خداست،پرداخت.پس می توان نتیجه گرفت که با محرومیت از آنچه که خداوند بر وجود ما مقدر نموده(با عبادت و انزوا و جدا شدن از سایر همنوعان ) نمی توان به رسالت و تکلیف اصلی خود عمل نمود.
حال می توانم با ذکر مقدمات فوق به بیان مراحل رشد روحی آدم از دیدگاه خود، از بدو تولد تا مرگ،با هدف”انسان شدن” و به خدا پیوستن بپردازم و همانگونه که در ابتدا توضیح دادم در این تلاش از مثال های حکیم بزرگ روح،”مولوی” نیز برخوردار گردیم:
1 – جدایی از خدا
انسان با تولدش و آمدن به این دنیا،در حقیقت به مدت کوتاهی از خدا(یا همان اصل و ریشه خود) جدا می گردد.تا چند سال که از خود هیچگونه قدرت و اختیاری ندارد و اصلا نمی تواند به چیزی بیاندیشد.باید از نظر فیزیکی رشد کند و به یادگیری از محیط و کسان اطراف خود بپردازد و اگر اراده و حکمت الهی بر این بود که به سنی برسد که اصطلاحا از نظر فکری به قدرت تمیز و اختیار برسد ،زمانی پیش می آید که باید راه خود را در زندگی تعیین کند.به قول دکتر شریعتی:
تا ایستاده‌ای، هیچی، چون ایستاده‌ای، هیچی
یکی را انتخاب می‌کنی، براه می‌افتی،
و با انتخاب راه “رفتن”ات، “خود”ت را انتخاب می‌کنی،
معنی می‌شوی
از همین نقطه است که انسان “مسئول” می شود و “پاسخگو در برابر انتخابش”.

گفتگو

شنبه, 30 آگوست, 2014

گفت:نظرت در مورد “داعش” چیست؟
گفتم: اینها هم مثل همه عاشقان قدرت دین را وسیله ای کرده اند برای ارضای جاه طلبی ها و حکومت جابرانه خود.
گفت:چطور؟
گفتم: ببین! زرتشتی و مسلمان و یهودی و مسیحی و شیعه و سنی و کاتولیک و ارتدکس و پروتستان وبودایی و……همگی به خدای واحدی برای هستی معتقدند .پس خدای همه ما یکی است.
این خدای واحد راضی است که مسلمانش زرتشتی ها را از دم تیغ بگذراند.یهودی اش صدها هزار مسیحی را بکشد.در جنگ های صلیبی مسلمان و مسیحی صدها هزار از یکدیگر را بکشند،یهودی ها مسلمانان را بکشند و آواره کنند ،سنی ها شیعیان را قتل عام کنند؟
گفت:مسلما خیر.همه ما بندگان همان خدای واحدیم.او حتی راضی به آزار بیخدایان هم نیست.
گر زمن پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه ، یکی است
گفتم:پس ما به اسم خدا بر خلاف خواسته او عمل می کنیم.اینطور نیست؟
جوابی به من نداد!