برچسب ها بـ ‘ارزان’

تصویر نوشته 51

سه شنبه, 28 نوامبر, 2017

خوشبختی ارزان است

شنبه, 17 سپتامبر, 2016

محمد آقازاده روزنامه نگار در فیسبوکش نوشت:

غروب از حوالی پارک وی سوار اتوبوس شدم ، جوانی بزرگی کرد و جایش را داد به من تا خودش در ایستگاه بعدی پیاده شود. مسیر طولانی بود و کتاب می خواندم . نمی خواستم فشرده گی جمعیت که تا حد له شدن است را ببینم چرا که نمی توانم بیچاره گی مردم راتاب بیاورم که خودم این بار با خوش شانسی از دست اش خلاص شدم.
چند ایستگاه بعد ناگهان صدای ضجه جوانی بلند شد ،مرتب می گفت ناموسا هر کس کیفم را زده است پس ام بدهد ، بیچاره و گشنه می مانم ، کلمات اش انفجار درد و ناامیدی بود . صدای کسی را شنیدم که گفت کیفت تان زمین افتاده است نگران نباشید . جوان کیف را گرفت ، آنقدر آشفته بود که فرصت تشکر نیافت . در خیابان مدام کیف اش را در می آورد و می شمرد ، گمان کنم سی و چهل تومان تمام دارایی اش بود و با از دست دادن همین مقدار احساس بدبختی می کرد.
چقدر خوشبختی ارزان است در سرزمین من و آنهم دست نیافتنی، چشمهایم را بستم و از دست خودم پر از خشم شدم که برای این مردم در مملکت غارت زده نمی توانم کاری بکنم.

آتش بدون دود 18

یکشنبه, 30 نوامبر, 2014

هوشمندان یک جامعه،مثل آدمهای با شرف جامعه،هرگز به خدمت استبداد در نمی آیند.
*************************************
افراد تن به مصالحه می دهند،اما ملت ها،نه
افراد در مقابل رشوه و باج تسلیم می شوند،اما ملت ها نه
افراد خود را ارزان یا گران می فروشند،اما ملت ها نه
افراد،ممکن است که به هر قیمتی،حتی به قیمت فروختن شرف،نان بخواهند و آب و برق و خانه و روزنامه و محبت و کار،اما ملت ها نه!
افراد با سلاطین و حکام خیانتکار خود کنار می آیند و به نوکری آنها افتخار می کنند،اما ملت ها نه
افراد تن به فحشا و تباهی روح و خودفروشی و وطن فروشی و دین فروشی می دهند،اما ملت ها نه
*********************************
دیگر گذشته است که سیاستمداران،فقط سیاستمدار باشند.
جهان ما سیاستمدارانی می خواهد که عاشق باشند،که طاهر باشند،که دردمند باشند،که عارف باشند،که خالص باشند

شعری از دوستی

سه شنبه, 11 اکتبر, 2011

به خاطر دارم در کودکی،پشت وانتی یک بیت شعر نوشته بود که اثر غریبی بر ذهنم گذاشته بود:

در این دنیا که مردانش،عصا از کور می دزدند

عجب خوش باورم من که محبت آرزو دارم

سالها گذشت. همکاری در یکی از دوران کاری یافتم به نام خانم روشنی راد،درویش مولا علی بود و بسیار همنوع نواز.همیشه به دنبال رفع گرفتاری دیگران بود.در شعر و ادبیات هم دستی داشت.رمانی به نام”شیفته”نوشته و اشعار زیادی سروده.دو کتاب مرا هم ایشان ویراستاری فرمودند.خلاصه اینکه با وجود مدتها ندیدن ایشان،دوستی اش را برای خود سرمایه ای می دانم.دیروز در دستنوشته هایم،یکی از اشعار ایشان را دیدم که بسیار به دلم نشسته بود و به همین خاطر یادداشتش کرده بودم.

حال آن را به شما تقدیم می نمایم:

چه تنهایم

چه غمگینم

چو می دانم که هرکس می زند در را

در تنهایی من را

به دستش خنجری دارد و بر لب خنده ای

و خود را دوست می نامد

و خود را با هزاران خود،برایم ارمغان دارد

چه غمگینم

چو می دانم

در این بازار انسان ها

عجب ارزان خریدارند

انسان ها،انسان را

بي تفاوتي انسان

شنبه, 2 جولای, 2011

حالي ز بي تفاوتي انسان دلم گرفت

دلخون اين رخوت و گيج خمودي ام

ما روح پربهاي خود چه ارزان فروخته ايم

حيران زاشتياق اين آدم فروشي ام

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

درمانده زين بازار گرم خودفروشي ام

ساز درون ما،بسي سرد و بد ترنم است

من عشق فراموش كرده و دنبال روزي ام