برچسب ها بـ ‘اردک’

کوچه مردها(61)

چهار شنبه, 25 آوریل, 2012

در اینجا بد نیست کمی از رسومات و آداب حاکم بر محیط روستاهای بابل برایتان بگویم:

یکی از ابتدایی ترین موضوعاتی که یاد گرفتم این بود که در هر مجلسی که حضور پیدا می کردم ،باید با تک تک ساکنین آن مجلس جداگانه و به گرمی احوالپرسی نمایم.شیوه کار هم به این شکل است که بزرگترین فرد مجلس شروع می کرد به پرسیدن حال من و تک تک اعضای اصلی خانواده ام و بعد هم جملاتی مبنی بر خوش آمد گویی می گفت.وقتی احوالپرسی او تمام می شد ،من هم متقابلا باید احوالپرسی و اظهار خوشبختی از بودن نزد ایشان می کردم و چون این کار تمام می شد،با نفر بزرگتر بعدی عین همین فرایند را باید تکرار می کردیم تا آنجا که تمامی نفرات بزرگتر از من تمام می شدند و از اینجا به بعد من باید بعنوان بزرگتر باقیمانده مهمانان با نفرات کوچکتر از خودم یک به یک همین احوالپرسی ها را انجام می دادم!

بعد با نفر دوم خانواده همین فرایند را آغاز می کردند و بدون اغراق نیم ساعتی به همین منوال می گذشت.

در مرحله بعد توسط مهمانان از وضع کشاورزی آن سال سوالاتی در مورد فراوانی یا کمبود آب و محصول و …… پرسیده می شد که به دقت و تفصیل توسط صاحبخانه پاسخ داده می شد.

در تمامی این مدت سفره ای شامل ظروف عسل و نان سوخاری و نان های کوچک تنور پخت خانگی و چای پی در پی در میان اتاقی که افراد دورش نشسته بودند وجود داشت که تنها هنگام نهار دادن این سفره را جمع می کردند و سفره دیگری پهن می کردند.

از خصوصیات دیگر این محلها غذاهای محلی و خاص این مناطق است.

سیر سرکه،نازخاتون،کوکوی سبزی،ماست چکیده دلال زده،بادمجان و گوجه سرخ شده،ماست های محلی،سبزی های تازه و بسیار اشتها برانگیز از مزه های داخل سفره بودند و غذاهای اصلی هم معمولا کباب غاز،فسنجان غاز و اردک،مرغ بریان،ماهی سفید کباب شده یا سرخ شده،مرغ ترش،ران گوسفند بریان شده و……..بودند که همراه با برنج فراوان صرف می شد.عطر و طعم این غذا ها را هرگز در جای دیگری نمی توان یافت.

قبل از شروع غذا دختر بچه ای در حالی که ظرفی آب در یک دست و لگنی فلزی در دست دیگر و حوله ای دستباف محلی روی شانه اش داشت نزد یک یک مهمانان از بزرگ به کوچک می رفت و انها با آب دست خود را می شستند که آبهای حاصل در لگن زیر دست مهمان گرفته شده،می ریخت و بعد هم با حوله دست خود را خشک می کردند تا اگر بخواهند با دست غذا بخورند،مشکلی نداشته باشند و بعد از صرف غذا هم باز این کار تکرار می شد.

کوچه مردها(60)

چهار شنبه, 18 آوریل, 2012

هنگامی که بسیار خردسال بودم،هنوز پای ماشین و حتی تراکتور به روستاهای بابل باز نشده بود و اصولا جاده ای برای تردد خودرو وجود نداشت و همه رفت و آمدها یا با پای پیاده بود و یا با اسب و چهارپا.

به خاطر دارم در سفرهایم به بابل در آن سال ها و هنگام حضور در بازارهای محلی مثل شنبه بازار و پنج شنبه بازار و….(هر روز هفته در یک محله و منطقه)،در کنار صدهای کالای عرضه شونده مثل انواع سبزیجات و مرکبات و برنج و مرغ و غاز و بوقلمون زنده و سرخ کرده و پارچه و…..در یک گوشه پر رونق ترین بخش مربوط به نمایشگاه اسبها و معاملات آن بود که تحت نظر دلالان و خریدارها و فروشندگان بسیار پررونق و پر سرو صدا بود.

به هر حال و به همین دلیل در آن سالها هنگامی که در شهر بابل از اتوبوس ایران پیما پیاده می شدیم،با کرایه کردن یکی دو اسب از شهر به سمت روستای مورد نظرمان حرکت می کردیم که در این حال مادرم و برادر کوچکترم روی یک اسب می نشستند و من و پدرم هم روی اسبی دیگر در حالی که چمدان لباسهایمان هم در دست پدرم بود.

پس از رسیدن به مقصد و در رفت و آمدهای بعدی به خانه های دیگر اقوام ،معمولا مثل بقیه مردم پیاده حرکت می کردیم،با این تفاوت که بقیه مردم معمولا پای برهنه و چابک حرکت می کردند اما ما با لباس مهمانی! و چون در ایام عید معمولا هوا در این مناطق بارانی و در نتیجه زمین حسلبی گل و شل بود،کمتر پیش می آمد که تمیز به خانه دعوت کننده برسیم و غالبا یکی از ما دو برادر یا هردو بر اثر لیز خوردن و زمین خوردن هم گل آلوده و گریان وارد خانه میزبان می شدیم و هم موقع شستن دست و رو و لباسهایمان توسط مادر یا پدرمان هم گوشمالی مختصری می شدیم.

کمی بعد با کشیدن جاده شوسه و سنگریزه ای با همیاری خود اهالی هر محله و به تدریج پای اتوبوس های دماغ دار قدیمی به روستاها باز شد که تحولی بزرگ در زندگی آنان بود و با ورود تراکتور و تیلر هم امر کشاورزی این مردم زحمتکش آسانتر شد.

انتظار در اتوبوس ها برای تکمیل مسافر و جمع کردن کرایه ها و حرکت اتوبوس در میان صلوات های مکرر مسافران که با صدای مرغ و خروس ها و اردک ها و غازهای همراهشان آمیخته می شد و وقایعی همچون اصرار شاگرد راننده برای گرفتن کرایه از مرغ و خروس ها و انکار صاحب آنها و بحث هایی که بینشان می شد،خاطرات بسیار شیزینی را در ذهن من به وجود آورده که فراموش شدنی نمی باشند.

یادباد آن روزگاران یادباد.