برچسب ها بـ ‘اذیت’

دل نوشته 45

شنبه, 7 مارس, 2020

خدایا،من را تو خلق کردی.
پدر و مادرم را هم که تو خلق کردی.
همسر و بچه هایم را که تو خلق کردی.
دوستان و یاران یکرنگم را هم که تو خلق کردی.
حتی دشمنان من را هم تو خلق کردی تا با دشمنی خودشون حواس من را جمع کنند که خطایی نکنم تا من را رسوا کنند!
همه ذخایر جهان را هم که تو خلق کردی.
همه خوبی ها را تو خلق کردی و خیلی از این خوبی ها را ما آدم ها به بدی تبدیل کردیم تا با اونها،همدیگر را اذیت کنیم.
برای در امان موندن از شر این بدی ها ،به چه کسی جز تو می توان پناه برد؟
پس چطوری تو را ستایش نکنم.
خدا جون خیلی ارادت دارم،اگرچه ارادتمندی گمراه و سرگردون و گیج گیج گیج!

کوچه مردها143

چهار شنبه, 10 سپتامبر, 2014

در دبیرستان،یکی از رایج ترین تفریحات،اذیت کردن دانش آموزان تازه اضافه شده به جمع بقیه بود،حالا اگر طرف شهرستانی هم بود که دیگر نور علی نور!
در کلاس ما دو مورد اینچنینی داشتیم که از آنها برایتان خواهم نوشت:
یکی پسر ساده و صمیمی بود به اسم آقای نمسه چی(هر کجا هست برایش آرزوی سلامتی و بهروزی دارم)،برای اینکه دانشگاه قبول شود،پدر شهرستانی پولدارش ترتیبی داده بود که او در تهران دوران دبیرستان را طی کند،اما نمی دانست که با چه آدم های مردم آزاری برخورد خواهد داشت!؟
مثلا در کلاس دائما دستهایمان را در کنار صورتش که در ردیف کناری ما نشسته بود پرواز می دادم و او تکان نمی خورد و من با اعجاب می گفتم:بابا عجب پسر شجاعیه این آقای نمسه چی!او هم خیلی خوشش می آمد و لبخند رضایتی صورتش را پر می کرد و هربار که من اینکار را تندتر و ترسناکتر انجام می دادم ،او محکم تر می نشست تا عاقبت در یکی از این دفعات چک محکمی به صورتش می زدم و فرار می کردم و او حیران و درمانده صورتش را می مالید و به دنبال ناظم می گشت تا از من شکایت کند که بقیه دوستان به هرشکل راضیش می کردند!
فهمیدم که آقای نمسه چی از هورت کشیدن غذا خیلی بدش می آید و همین دستمایه خوبی شد برای اینکه من در زنگ تفریح لوبیای مجانی بخورم!آن موقع در بوفه مدرسه یک کاسه لوبیا با یک نان بولکی را پنج ریال می فروختند.از دوستم احمد خواهش کردم که لوبیایش را کنار آقای نمسه چی بیاورد و اولین قاشق را به شدت هورت بکشد!همین عمل باعث شد تا آقای نمسه چی هنوز لوبیایش را نخورده با عصبانیت نان را در ظرفش بیاندازد و آنجا را ترک کند.حالا من هم یک ظرف لوبیا و یک نان بولکی داشتم!

ادب ،آداب دارد

سه شنبه, 10 ژانویه, 2012

قطار زیر زمینی در ایستگاه بعدی ایستاد.

مردم زیادی در انتظار ورود به آن بودند.بعضی خانمها به سمت واگن اختصاصی بانوان رفتند و بعضی دیگر به خلوت تر بودن واگن اهمیت می دادند،اما کو واگن خلوت؟!

به محض باز شدن در قطار و همراه افرادی که سعی در بیرون رفتن داشتند،هجوم بیرونی ها برای سوار شدن آغاز شد.همه همدیگر را بی اختیار هل می دادند.پیرمردی از بیرون جوانی را که جلوی در ایستاده بود،هل داد و داد کشید:آقا برو تو تا دیگران هم بیاند.

جوان هم با عصبانیت و فریاد جوابش را داد که:بزار مردم پیاده شند،بعد.چرا انقدر هل می دی.

پیرمرد جوابش را داد که:خوب برای اینکه تکون نمی خوری تنبل!

و جوان با تندی پاسخ داد:درست صحبت کن.و چون جوابی نشنید با فریادی بلند تر گفت:با تو هستم کچل!

به منظور پایان دادن به دعوا فوری گفتم:بله،با منی؟

همه خندیدند.جوان هم به آرامی گفت:نه آقا،من با شما کاری ندارم.

من هم گفتم:آخه من هم کچلم.گفتم شاید با منی.اما پسرم حتی اگر هم حق با تو باشه ،نباید با بزرگترت اینطوری صحبت کنی.

گفت:بزرگی به عقله نه به سن آقا.

گفتم:آفرین.کاملا درسته.اما حکم عقل هم اینه که آدم در هر حالی با ادب با دیگران برخورد کنه،حتی اونها که ما را اذیت می کنند.بقول قدیمی ها،ادب آداب دارد.

با دلخوری گفت:بی خیال بابا!

و من هم به آرامی گفتم:چشم.پس بیا همه باهم بی خیال شیم!

من به مقصودم رسیدم.هم دعوا خاتمه پیدا کرد و هم همه مسافران همراه پیرمرد و جوان در فکر فرو رفته بودند.ناگفته پیداست که به چه می اندیشیدند.

کوچه مردها(41)

چهار شنبه, 4 ژانویه, 2012

شش ماه بیشتر از واقعه زد و خورد مسلحانه مسجد پیش نیامده بود که در طی این مدت دو خانواده به اهالی محله اضافه شدند که در این قسمت و بخش بعدی از آن ها یاد خواهم کرد.

خانواده اول،یک مادر و دو دختر بچه بودند که خانه بسیار کوچکی را که زمینش حداکثر پنجاه متر مربع بود خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.هنوز چند روزی از آمدن این خانواده جدید نمی گذشت که بسرعت در محله پیچید که این خانم یک بدکاره است!

من و بچه های دیگر نمی دانستیم بدکاره یا فاحشه یعنی چه و وقتی که از بزرگترها هم می پرسیدیم با دعوا و پرخاش آنها مواجه می شدیم.واقعا تا یکی دو سال نمی دانستم تا اینکه یکی از بچه ها از برادر بزرگتر خود معنی این کلمات را فهمید و برای ما توضیح داد.

باز هم تجسم ذهنی از موضوع نداشتیم و فقط می دانستیم که کار خیلی بدی است،اما بزرگترها در صحبت های خودمانی حدس می زدند که رژیم عمدا دست به چنین کاری زده است،بخصوص حاج آقا رضوی که از این موضوع بسیار برآشفته بود و استقرار آنها در نزدیکی مسجد اصلا برنمی تافت و به همین خاطر ابتدا با تذکر و پیغام خواستار رفتن او از این محله شد و بعد هم که دید فایده ندارد چند کار ایذایی با کمک مومنین کردند (مثلا یک بار در خانه اش را آتش زدند)که باعث شد یک روز این خانم وارد حیاط اصلی مسجد شد و چنان قشقرق و سر و صدایی راه انداخت که همه را آنجا جمع کرد و جملاتی به زبان آورد که من هنوز هم با یادآوری آنها شرم می کنم و در آخر کار هم تهدید کرد که اگر کسی باز هم او را اذیت کند،به ژاندارمری شکایت خواهد برد و از همین جا معلوم شد که اصل قضیه از کجا آب می خورد.تهدید او کار خود را کرد و کسی از آن به بعد کاری به او نداشت اما محلش هم نمی گذاشتند.

شاهد خون دل خوردن های زیادی از اهالی محله بودم که سبک سری ها و فساد او را به چشم می دیدند و شاهد رفت و آمدهای افراد بسیار نابابی در محله بودند و نمی توانستند چیزی بگویند.یک بار که یکی از مردهای محل در این باره سرو صدا کرده بود،چند ساعت بعد توسط ژاندارم ها دستگیر شد و بعد از یکی دو روز با بدنی آش و لاش شده و کبود به خانه برگشته بود.نیازی نبود تا کسی بپرسد چه بر سرش آمده؟همه می دانستند.

دخترها هم کم کم بزرگ شدند و طعمه ای شده بودند برای جوان های لاابلی محل که یک دم از دور و بر خانه آنها دور نمی شدند و این موضوع شکنجه و عذاب بزرگی برای مادرشان شده بود که اصلا میل نداشت دخترانش مثل خود او شوند و دائم در حال دعوا و تهدید و اظهار رکیک ترین ناسزاها و فحش ها به این جوانک های بیکار و بیعار بود.

این امر به نوعی دست انتقام روزگار از او بود که سال ها بعد کامل شد.در سال 1357 و چند روز مانده به پیروزی انقلاب در یک صبح زمستانی،مردم خانه این موجود آلوده را خالی از سکنه یافتند. بی خبر و به یکباره وشبانه از ترس انتقام افراد محل گریخته بود!

میلاد رسول خدا مبارک!

یکشنبه, 20 فوریه, 2011

سخناني از رسول خدا(ص)

-كسي كه مومني را اذيت مي نمايد،پس مانند آن است كه ده مرتبه مكه معظمه و بيت العمور را خراب كرده و هزار فرشته مقرب الهي را كشته است.(مستدرك الوسايل،جلد دو)

 

-سه صفت است كه در هركه باشد،به خود او باز مي گردد:

1- مكر و حيله كردن با مردم

2- ظلم و ستم با مردم

3- پيمان شكني                                              (نهج الفصاحه صفحه 268)

 

-هركه كار زشتي را فاش كند،چون كسي است كه آن را انجام داده و هركه مومني را به كار زشتي سرزنش كند،نميرد تا به آن عمل گرفتار شود.(اصول كافي،جلد4،صفحه 59)

 

-بدترين مردم كسي است كه آخرت خود را به دنيايش بفروشد و بدتر از او كسي است كه آخرت خود را به خاطر دنياي ديگران از دست بدهد و تباه كند.

 

-گرد و غباري كه هنگام تلاش در راه خدا بر بدن مي نشيند،نه فقط آتش بلكه دود جهنم را نيز بر بدن حرام مي كند.

 

-وجود پيران سالخورده بين شما،باعث افزايش رحمت و لطف پروردگار و گسترش نعمتهاي الهي بر شماست.