برچسب ها بـ ‘اخم’

نمی دانم از کیست اما بسیار دلنشین است!

دوشنبه, 28 ژانویه, 2019

صبر کن عشق زمینگیر شود ،بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود،بعد برو
ای پرنده به کجا؟قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود ،بعد برو
تازه در خانه دل جای تو آرام گرفت
صبر کن دل زتو دلگیر شود ،بعد برو
صبر کن مهر کمی پیر شود،بعد برو
یا دل از مهر تو لبریز شود،بعد برو
چشم از شوق تو جوشید شبی
صبر کن چشم کمی خیس شود،بعد برو
عشق من فرصت لبخند تو را می طلبد
صبر کن عشق نمک گیر شود،بعد برو
یک نفر حسرت دیدار تو بر دل دارد
چهره بگشای،دلی سیر شود،بعد برو
شوق لبخند تو در دل مانده است
خنده کم،شوق فراپیش شود،بعد برو
تو اگر کوچ کنی،بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود،بعد برو
اخم کن تا که دل بیچاره
باز در پای تو تحقیر شود،بعد برو
خشم از سوی تو بر دل زهر است
مکث کن خشم تو شمشیر شود،بعد برو
یک دمی بر دل مشتاق نظر کن که دگر
دیده از شوق گهر خیس شود،بعد برو

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 11

سه شنبه, 11 آگوست, 2015

حسرت بزرگی که حافظ دارد و آن را با خود به گور می برد،”آرزوی خلوص انسانیت” است،و همان است که او را سرانجام به این نتیجه می رساند که:عالمی از نو بباید ساخت و وز نو آدمی…..
یک عذاب دیگر با او راجع به شخص خود است.می دیده که ناگزیر است که خود نیز میان ظاهر و باطن خویش فرق بگذارد،برای ادامه حیات،دست به ترفندهایی بزند،و گاه”دل چون آینه”را در موضع”قلب آلوده”بگذارد،این بزرگترین رنج درون اوست.
این موضع را نیز نباید از نظر دور داشت و آن اینست که حافظ و بزرگان دیگری چون او، در زندگی خود انسان هایی بوده اند کم و بیش مانند دیگران،با همان نیازها و احیانا ضعف هایی که هیچ آدمیزادی از آن معاف نیست.
در چشم خواجه شیراز – مانند مولوی – هیچ ذره ای از ذرات کائنات بی مقدار نیست،و میان جزئ و کل فاصله چنان اندک است که یک اخم،یک خوشرویی،می تواند اسطوره اهریمن و سروش را زنده کتد.

واگویه ها 20

سه شنبه, 21 آگوست, 2012

قصد خنداندنشان را دارم تا لحظه ای بیاسایند

اخم خود را نشانم می دهند

برای آسایش و راحتی شان گام بر میدارم

ناباورانه مرا می نگرند

زخمشان را تیمار می کنم

با بدگمانی مرا از خود می رانند

تنها به این علت که از باورها و یقین خود نمی گذرم

باکی نیست

یارب نظر تو برنگردد

برگشتن روزگار سهل است

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز