برچسب ها بـ ‘ابهت’

کلید توسعه ایران 50

چهار شنبه, 7 اکتبر, 2020

تغییرات ستادی – مدیریتی ضروری در آموزش و پرورش:
– نقش وزیر در به حرکت انداختن پیکر عظیم الجثه آموزش و پرورش خیلی مهم است،اما همه مولفه ها در شخص او خلاصه نمی شود.
– آموزش و پرورش در ایران بسیار گران و پرهزینه،کم اثر و کم کیفیت مدیریت می شود.
– همیشه از اعتبار آموزش و پرورش برای سیاست خرج شده است.
– اصل جریان تربیت در مدرسه اتفاق می افتد.هرچه بر ابهت و هیمنه بخش ستادی و اداری آموزش و پرورش افزوده شود،تن مدرسه نحیف تر خواهد شد.
– تمرگزگرایی بیش از حد،باعث فروکاست اقتدار و استقلال مدارس شده است.
– در این کشور شرایط معلم شدن باید بسیار تخصصی و سخت بشود و در عوض ،حقوق و رفاهیات معلمان کیفی و متخصص افزایش یابد.
– امروزه معلمان در کلاس ها به دلایل متعدد با انواع فشارهای روحی و عصبی مواجهند.میزان و سطح حمایت قضایی و تامین امنیت روحی و روانی برای معلمان باید ارتقا یابد.
– اتاق فکر آموزش و پرورش کجاست؟ برای بزرگترین دستگاه اجرایی کشور که بالاترین سطح تماس حاکمیت با مردم را همین وزارتخانه دارد،چه مجموعه ای تولید فکر می کند؟

ایران و ایرانی 123

چهار شنبه, 1 مارس, 2017

ما با دولت‌های منطقه‌، همکاری‌های جدی و پایداری نداشته‌ایم. البته از ديدگاه توسعه‌گرايان، من این ‌را به فرهنگ ایرانی مرتبط مي‌دانم. امیدوارم اشتباه کنم، ولی مطالعه و تحقیق و مشاهده، این را به من می‌گوید. حتي به‌لحاظ تاریخی، من از فرهنگ عمومی و رایج ایرانی این ‌را می‌فهمم كه ایرانی‌ها در سهیم‌شدن با همدیگر مشکل دارند. به‌نظر می‌رسد که لابه‌لای رفتارهای فرهنگی ما چنین ناخودآگاهی وجود دارد که اگر من با کسی همکاری کنم، از ابهت، شوکت، جایگاه و امنیتم کم می‌شود. بنابراین حس همکاری در ایرانی‌ها بسیار کم است. این‌ را مي‌توان در ساختمان‌ها، برج‌ها و بین نخبگان فکری مشاهده کرد. شما چند هزار کتاب در غرب می‌بینید که دو یا چند نفر با هم نوشته‌اند؟ اساسا آنها معتقدند کار فکری، یک کار جمعی است. اکثر تکست‌بوک‌ها یا کتاب‌های درسی در همه رشته‌ها- اعم از مهندسی، پزشکی، هنر و علوم انسانی- توسط چندین نفر نوشته شده است؛ اما ما این تفاهم را برای کار جمعی نداریم.

اساسا توسعه یعنی سیستم و سیستم هم یعنی همکاری. این‌ را در رانندگی و فعالیت‌های اجتماعی هم می‌بینید. یک دلیل که ما در ایران نمی‌توانیم حزب پایدار تشکیل دهیم؛ همین مسئله همکاری است. در تاریخ ایران می‌بینید که احزاب، شکل می‌گیرند و بعد، زود منشعب می‌شوند. دلیلش این است که مسائل را به صورت صفر و یک می‌بینند. ما به دیگران می‌گوییم یا شما حرف ما را قبول کنید یا اینکه بروید کنار؛ ما کار خودمان را می‌کنیم. در فرهنگ عمومی هم همین رفتار را می‌کنیم. فکر می‌کنم نداشتن حس همکاری و اینکه ما خود را معمولا خیلی بزرگ‌تر از آنچه هستیم، می‌بینیم؛ اجازه نمی‌دهد در سطح منطقه نیز همکاری کنیم. چهار سال پیش، وقتی ترکیه، سیاست‌های متفاوت با ما نسبت به سوریه اتخاذ کرد، بعضی از رسانه‌های ما الفاظ بسیار ناپسندی درباره سیاست خارجی ترکیه به کار بردند- آن‌هم ترکیه‌ای که خیلی با آن ارتباط داریم و آمارها نشان می‌دهد سال گذشته شش میلیون ایرانی به ترکیه رفته‌اند- به‌‌اين‌دلیل که ما معتقديم ترکیه هم بايد مثل ما مسائل را ببیند. اگر نمی‌بیند حتما وابسته است، اشتباه می‌کند و خیلی القاب دیگر.

این، تا حدودي ریشه فرهنگی دارد و به نحوه فکرکردن ما ایرانی‌ها ربط دارد. به‌نظر می‌رسد در فرهنگ عمومی ما، متفاوت‌بودن در افکار و باورها، امری نامعقول تلقی می‌شود. من درباره سیاست صحبت نمی‌کنم؛ بلکه مسائل اجتماعی و حتی در حیطه مسائل علمی و دانشگاهی ارجاع می‌دهم. به‌نظر می‌آید ما در صحنه عمومی با فضایی روبه‌رو می‌شویم که یکسان فکر کنیم و تلقیات ما از مسائل مشترک باشد. متفاوت‌بودن در فرهنگ عمومی ما خیلی پسندیده نیست. در بعضی کشورها، متفاوت‌بودن نوعی حق فردی است. ما با کشورهایی که مواضع متفاوت دارند بسیار سخت کار می‌کنیم. عرف جهانی این است که باید آن‌قدر صحبت کرد تا به تفاهم و اجماع رسید.

ایران و ایرانی 110

چهار شنبه, 10 آگوست, 2016

ما با دولت‌های منطقه‌، همکاری‌های جدی و پایداری نداشته‌ایم. البته از ديدگاه توسعه‌گرايان، من این ‌را به فرهنگ ایرانی مرتبط مي‌دانم. امیدوارم اشتباه کنم، ولی مطالعه و تحقیق و مشاهده، این را به من می‌گوید. حتي به‌لحاظ تاریخی، من از فرهنگ عمومی و رایج ایرانی این ‌را می‌فهمم كه ایرانی‌ها در سهیم‌شدن با همدیگر مشکل دارند. به‌نظر می‌رسد که لابه‌لای رفتارهای فرهنگی ما چنین ناخودآگاهی وجود دارد که اگر من با کسی همکاری کنم، از ابهت، شوکت، جایگاه و امنیتم کم می‌شود. بنابراین حس همکاری در ایرانی‌ها بسیار کم است. این‌ را مي‌توان در ساختمان‌ها، برج‌ها و بین نخبگان فکری مشاهده کرد. شما چند هزار کتاب در غرب می‌بینید که دو یا چند نفر با هم نوشته‌اند؟ اساسا آنها معتقدند کار فکری، یک کار جمعی است. اکثر تکست‌بوک‌ها یا کتاب‌های درسی در همه رشته‌ها- اعم از مهندسی، پزشکی، هنر و علوم انسانی- توسط چندین نفر نوشته شده است؛ اما ما این تفاهم را برای کار جمعی نداریم.
اساسا توسعه یعنی سیستم و سیستم هم یعنی همکاری. این‌ را در رانندگی و فعالیت‌های اجتماعی هم می‌بینید. یک دلیل که ما در ایران نمی‌توانیم حزب پایدار تشکیل دهیم؛ همین مسئله همکاری است. در تاریخ ایران می‌بینید که احزاب، شکل می‌گیرند و بعد، زود منشعب می‌شوند. دلیلش این است که مسائل را به صورت صفر و یک می‌بینند. ما به دیگران می‌گوییم یا شما حرف ما را قبول کنید یا اینکه بروید کنار؛ ما کار خودمان را می‌کنیم. در فرهنگ عمومی هم همین رفتار را می‌کنیم. فکر می‌کنم نداشتن حس همکاری و اینکه ما خود را معمولا خیلی بزرگ‌تر از آنچه هستیم، می‌بینیم؛ اجازه نمی‌دهد در سطح منطقه نیز همکاری کنیم. چهار سال پیش، وقتی ترکیه، سیاست‌های متفاوت با ما نسبت به سوریه اتخاذ کرد، بعضی از رسانه‌های ما الفاظ بسیار ناپسندی درباره سیاست خارجی ترکیه به کار بردند- آن‌هم ترکیه‌ای که خیلی با آن ارتباط داریم و آمارها نشان می‌دهد سال گذشته شش میلیون ایرانی به ترکیه رفته‌اند- به‌‌اين‌دلیل که ما معتقديم ترکیه هم بايد مثل ما مسائل را ببیند. اگر نمی‌بیند حتما وابسته است، اشتباه می‌کند و خیلی القاب دیگر.
این، تا حدودي ریشه فرهنگی دارد و به نحوه فکرکردن ما ایرانی‌ها ربط دارد. به‌نظر می‌رسد در فرهنگ عمومی ما، متفاوت‌بودن در افکار و باورها، امری نامعقول تلقی می‌شود. من درباره سیاست صحبت نمی‌کنم؛ بلکه مسائل اجتماعی و حتی در حیطه مسائل علمی و دانشگاهی ارجاع می‌دهم. به‌نظر می‌آید ما در صحنه عمومی با فضایی روبه‌رو می‌شویم که یکسان فکر کنیم و تلقیات ما از مسائل مشترک باشد. متفاوت‌بودن در فرهنگ عمومی ما خیلی پسندیده نیست. در بعضی کشورها، متفاوت‌بودن نوعی حق فردی است. ما با کشورهایی که مواضع متفاوت دارند بسیار سخت کار می‌کنیم. عرف جهانی این است که باید آن‌قدر صحبت کرد تا به تفاهم و اجماع رسید.

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 14 نوامبر, 2012

شش ساله بودم که برای اولین بار همراه پدرم به تماشای مسابقه فوتبال رفتم.

پدرم مرا ترک موتورش نشاند و بدون اینکه بگوید کجا می رویم،راه افتاد.در خیابانی که من نمی شناختمش و خیلی پرنور بود(بعد ها فهمیدم اسم خیابان روزولت است که الان شهید مفتح نام دارد) موتورش را در کوچه ای در بین صدها موتور دیگرپارک کرد وشماره ای فلزی گرفت و طرف دیگر خیابان از پشت نرده های آهنی با دادن پول دو بلیط کاغذی گرفت و از بین میله ها با دادن بلیط ها وارد محوطه بزرگی شدیم.از داخل سر و صدای زیادی می آمد و بعد از چند صد متری پیاده روی ناگهان وارد محوطه بزرگی شدیم که دورتا دور آن جمعیت زیادی نشسته بودند و در وسط هم یک زمین چمن بسیار بزرگ بود که دو طرفش دو دروازه سفید رنگ با تور وجود داشت و با نورافکن های زیادی در چهارگوشه زمین آنجا را از روز هم روشن تر کرده بودند.در سمت جنوب زمین هم تابلوی بزرگی بود که روی آن یک ساعت بزرگی بود که فقط یک عقربه داشت و همینطور نام دو تیمی که بازی داشتند نوشته شده بود و زیر اسم هر تیم هم عدد صفر نوشته شده بود.

من به شدت گیج این جمعیت و این محوطه عجیب و غریب بودم که ناگهان صدای غریو و غوغای جمعیت مرا ترساند.تعدادی بازیکن با لباسهای یک شکل و کاملا سفید از سوراخی در کنار زمین داخل شدند و مردم به شدت شروع به تشویق آنها کردند.پدرم توضیح داد که اسم این تیم”شاهین” است و خیلی مردم دوستش دارند.یادم نیست تیم حریف چه نام داشت،ابهت این مناظر به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود.

هر چند لحظه یک بار مردم نام یک نفر را باهم فریاد می زدند و آن فرد از بین بازیکنان تیم شاهین به سمت جمعیت می آمد و برایشان دست تکان می داد و به آنها تعظیم می کرد و به میان سایر بازیکنان بر می گشت.از بین آنها نام های “کلانی” و “بهزادی” در یادم مانده.

نام این محل”استادیوم ورزشی امجدیه ” بود که اینک سالهاست که بلا استفاده مانده است و نمی دانم در آن چه می کنند.

این موضوع باعث شد که شیفته فوتبال شدم و در طول سالهای نوجوانی و جوانی فکر و ذکرم باشگاه مورد علاقه ام و بازیکنان آن بود و سعی می کردم همیشه به تماشای بازی های مهم آنها بروم.

پدر و مادر

شنبه, 8 سپتامبر, 2012

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!…
به سلامتي همه مادراي دنيا…

****************

 

 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

******************

 

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان …

 

**********************


خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

****************


به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

*******************

 

 

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

*****************

 

سلامتيه اون پسري که…
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت…
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت….
… … … … ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه…!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد…! :

***************

 

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر …
… … … …
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
******************


(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

 

***************************


دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است…

 

*****************

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!! 
… … …
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم…
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري…!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا…
به سلامتي هرچي پدره

 

*********************


مادر
تنها کسيست که ميتوان “دوستت دارم”‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد…???

*******************

 

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

 

**************************

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن….

 

*************************

 

پدرم هر وقت ميگفت “درست ميشود”…
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت…!

*************************

 

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!

 

************************

 

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا ميزند اما جوابي نميشنود………
ممماااااااااااادددددددررررررر. ………….

***************************

 

 

تو 10 سالگي : ” مامان ، بابا عاشقتونم”
تو 15 سالگي : ” ولم کنين “
تو 20 سالگي : ” مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم”
… … …
تو 25 سالگي : ” بايد از اين خونه بزنم بيرون”
تو 30 سالگي : ” حق با شما بود”
تو 35 سالگي : “ميخوام برم خونه پدر و مادرم “
تو 40 سالگي : ” نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!”
تو  هفتاد سالگي : ” من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن …!
***********************

 

 

 

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

*************************

 

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه… و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

***********************

 

 

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است