برچسب ها بـ ‘آیین’

شمس و مولانا

شنبه, 17 اکتبر, 2015

میان مولانا و شمس در اولین برخورد چه پیش آمد که موجب چنین تغییر بنیادینی شد؟ در میان روایات نقل شده از این حادثه، داستان فریدون سپهسالار به نظر موثق‌تر می‌رسد. وی در کتابش همواره تاکید می‌کند که او برای چهل سال به صورت شبانه روز در خدمت مولانا بوده است.
مرگ مولانا در 672 هجری قمری مطابق با 1274 میلادی اتفاق افتاد، اگر چهل سال از این تاریخ به عقب برگردیم می‌رسیم به سال 1234 میلادی. پس به این ترتیب شمس در سال 1244 به قونیه رسید یعنی حدوداً ده سال پس از آن که سپهسالار به خدمت مولانا درآمده بود، بدین ترتیب سپهسالار را باید قدیمی‌ترین یار مولانا به شمار آورد. کتاب او و کتاب ابتدا نامه نوشته سلطان ولد پسر کوچک مولانا موثق‌ترین منابع جهت مطالعه زندگی مولانا و ارتباط او با شمس هستند.
سپهسالار در کتاب خود، شرح اولین دیدار شمس و مولانا را چنین آورده: «شمس در حالی که لباس تجار بر تن دارد وارد شهر قونیه می‌شود و در کاروان‌سرای برنج‌فروشان ساکن می‌شود. بیرون کاروان‌سرا سکوهای زیبایی قرار داشت که عالی‌رتبه‌گان شهر در آن‌جا گرد هم می‌آمدند. یک روز صبح که شمس روی یکی از این سکوها نشسته بود، مولانا را دید که در حلقه مریدانش به او نزدیک می‌شود و مردم از هر طرف به سوی او می‌رفتند تا بوسه بر دستانش بزنند و او با آن‌ها به مهربانی و عطوفت رفتار می‌کرد.
وقتی مولانا به سکویی که شمس روی آن نشسته بود رسید، جلو رفت و روی سکوی مقابل او نشست. هر دو به هم خیره شدند، بدون آن که کلامی میان‌شان رد و بدل شود. بالاخره شمس سرش را بالا گرفت و به مولانا اشاره کرد: «مولانا آیا خداوند به تو رحم خواهد کرد…» و سپس درباره‌ی بایزید پرسید، او کسی بود که هرگز در زندگی خود هندوانه نخورد چرا که هرگز از کسی نشنیده بود که پیامبر هندوانه خورده باشد. چنین مردی با چنین وسواسی در پیروی از پیامبر، اظهار می‌کند «سبحانی ما اعظم شأنی و لیتها فی جبتی الا الله». در حالی که پیامبر با همه بزرگی و عظمتش می‌گوید گاهی در قلبم غوغایی حس می‌کنم و از خدا هفتاد بار در روز طلب مغفرت و بخشایش می‌کنم.طبق روایت سپهسالار جواب مولانا به او این بود که :بایزید به مرتبه‌ای والا از ولایت رسیده بود.
به روایت سپهسالار بعد از این گفتگو شمس و مولوی از سکوها پایین آمدند، با هم دست دادند و یک‌دیگر را در آغوش گرفتند. سپس برای شش ماه متوالی آن‌ها در حجره شیخ صلاح‌الدین زرکوب بودند و از هم جدا نشدند و در طی این شش ماه به هیچ کس جز صلاح‌الدین اجازه‌ی ورود به خلوت خود را ندادند.
وقتی دوران عزلت آن‌ها پایان گرفت، مولوی دستار و ردای خود را کنار گذاشت و لباسی همانند شمس بر تن کرد. سپهسالار می‌گوید تا آن زمان مولانا هرگز رقص سماع نکرده بود. شمس به او فرمان سماع داد :سماع کن،آنچه را. آن که تو در پی‌اش هستی با سماع به دست خواهی آورد.
شنیدن این داستان شاید ساده باشد اما دیدن شیخی که سال‌ها مشغول تدریس علوم دینی بوده در حال رقص و سماع چندان ساده به نظر نمی‌رسد.
سماع برای مردم عادی مجاز نیست، چرا که آن‌ها سماع را به مثابه وسیله‌ای برای سرخوشی خود به کار می‌برند. آن‌ها وقتی سماع می‌کنند که از وضعیتی به ستوه آمده‌اند و برای خالی کردن خود از نفرت‌ها و آزردگی‌های‌شان به سماع روی می‌آورند. بنابراین برای این مردمان سماع مجاز نیست. از طرف دیگرکسانی که در جست‌و‌جوی عشق به خدا و بی‌اعتنا به هر چه غیر خدا هستند با این عمل عشق‌شان به او بیشتر و بیشتر می‌شود. بنابراین سماع تنها برای اینان جایز است و بس.
سخنان قانع کننده شمس مولانا را مجاب کرد و او از هر آن چه پیر و مرادش می‌گفت با دل و جان پیروی می‌کرد. همان‌طور که سپهسالار می‌گوید :او به این طریق عمل می‌کرد و آن را سرلوحه زندگی‌اش ساخته بود و این آیین را تا آخر عمر رها نکرد.

یادش بخیر

دوشنبه, 26 می, 2014

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر
کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر
هرچه بود مهر و صفا و خنده بود
مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر
گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود
جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر
رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین
هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر
فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب
خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر
سادگی و مهربانی و تبسم بر همه
رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

دیگران را یار باش

دوشنبه, 30 دسامبر, 2013

به نام خالق باران
به لطف یاری یاران
به مهر بی حد جانان
به آیین پر از رمز و ثواب ناب عیاران
به کردار جوانمردان پاک و بیزار از گنهکاران
به آوای پر از راز و نیاز دردمندی در شبانگاهان
به رنج مستمندان و به درد جان تبداران
که ایزد را به روز حشر،مدار امید بخشش گر
نگیری دست بیماران و مسکین و فقیر و آرزوداران

یادش به خیر

دوشنبه, 9 سپتامبر, 2013

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر

کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر

هرچه بود مهر و صفا و خنده بود

مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر

گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود

جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر

رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین

هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر

فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب

خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر

سادگی و مهربانی و تبسم بر همه

رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

گفت و گو

چهار شنبه, 4 آوریل, 2012

پرسیدم….. ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

 

پرسیدم ،

آخر …. ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی … ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق … كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

 

 داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد …

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو … ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

 

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به … ،

 

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش …. ،‌ زلال باش …. ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

 

حقیقت آدمی

یکشنبه, 10 آوریل, 2011

حقیقت آدمی چیزیست ورای نژاد، جغرافیا، آئین و فرهنگ؛ اینها وطن حقیقی ما نیستند، منزل ما کبریاست.

هیچ کس مسلمان، ترک، هندو، مسیحی و… به دنیا نمی‌آید؛ اما همه انسان زاده می‌شوند با نفخه‌ای از روح الهی در جان خویش.

آنچه شایسته‌ٔ تقدیس و احترام است، همین نفخه است، باقی همه اعتبارات و وهم و خیال.

ستاره می‌درخشد و حداقل یک نفر هست که سرش را بالا بگیرد و به آن نگاه کند.!!

ما اینجا نیستیم که به امور پیش‌پا افتاده‌ بپردازیم، ما بخشی از یک پروژه عظیم هستیم؛ همهٔ هستی در ما پیچیده است.

 فراموش کرده‌ایم که دنیا چیزی نیست جز یک مدرسهٔ بزرگ فراموش کرده‌ایم که آمده‌ایم تا چیزی را تجربه کنیم و برویم، عشق را.

پیشه اصلی همهٔ من و ما عاشقی بوده، نه گدایی، ما امپراطور اقلیم وجودیم، گاهی از خود بپرسیم در این مقام چه می‌کنیم

 یادمان باشد گنج‌های بزرگ، دادنی نیستند، برداشتنی‌اند