برچسب ها بـ ‘آینه کاری’

کوچه مردها 93

چهار شنبه, 19 دسامبر, 2012

یکی از بهترین و لذتبخش ترین تفریحات خانوادگی ما رفتن به زیارت شاه عبدالعظیم بود.هر چند ماه یک بار خانوادگی راه می افتادیم و با اتوبوس از ایستگاه هاشمی با دادن بلیط های دوریالی به پارک شهر می رفتیم و با گذشتن از عرض داخل پارک شهر باز هم با اتوبوس دیگری به میدان شوش می رفتیم و از آنجا هم با سواری های خطی(همان بنزهای قدیمی) به شهر ری.

وارد دالان بازار حرم که می شدیم با دیدن آن همه تسبیح و مهر و وسایل رنگارنگ و آب نبات و…. هوش از سرم می پرید.وارد صحن می شدیم.کفش ها را تحویل می دادیم و شماره ای می گرفتیم.من و برادر کوچکم در دستهای پدرم بودیم و برادر کوچکترینم در بغل مادرم.آنها زیارت می کردند و نماز می خواندند و ما دعا می کردیم و محو تماشای آینه کاری های داخل حرم بودیم و لحظه شماری برای خروج!

با بیرون آمدن از حرم عیش ما بچه ها شروع می شد.قبل از هرچیز برای هریک از ما بسته ای آب نبات قیچی می خریدند و کمی هم برای خود و بعد به یکی از ده ها کبابی بازار حرم می رفتیم و می نشستیم.کباب های کوبیده شاه عبدالعظیم معروف بودند.پدر و مادرم هریک دو سیخ و ما بچه ها هرکدام یک سیخ کباب سهمیه داشتیم.کباب ها را با نان تافتون و ریحان خوش عطری همراه با ماست بسیار خوشمزه ای در ظرف های سفالی بلند می آوردند .

آنقدر خوشمزه و خوش رایحه بودند که به آهسته ترین سرعت ممکن می خوردیم تا هرچه دیرتر تمام شوند و با قاشق های روحی ماست را از داخل کوزه ها تا ته می تراشیدیم و با نان و ریحان می خوردیم.نوشابه ما هم تنگی از دوغ بود که در پایان آنقدر که توان داشتیم می خوردیم و خلاصه آنقدر سنگین و خواب آلود می شدیم که تا مسیر آمده را به همان شکل آمدن برگردیم حسابی خسته و کلافه بودیم و شام نخورده در خانه خوابمان می برد.

کوچه مردها 73

چهار شنبه, 25 جولای, 2012

در روستای چهارباغ خوانسار اینگونه مرسوم بود که صبح روز بعد از رسیدن خانواده میهمان به آنجا همه زنهای روستا به دیدن زن میمان می آمدند و هنگامه پر سرو صدایی برای دو سه ساعت راه می افتاد و این بهترین فرصت بود تا من هم با پسرخاله ها بیرون روم.در میان پنج پسرخاله ام یکی از من بسیار بزرگتر بود و یکی بسیار کوچکتر(نوزاد)

پس من می ماندم و آن سه تای دیگر.”احمد”تقریبا همسن من بود و معمولا به چرای گاو و گوسفندان می پرداخت.گاهی با او به صحرا می رفتم.”کمال” دوسه سالی از من بزرگتر بود اما از نظر روحی به هم نزدیکتر بودیم  و معمولا مرا با خود به میان دوستانش می برد که مصاحبت با آنان بسیار شیرین و لذت بخش بود.بچه های بسیار پرشر و شور و شیرین زبانی بودند.بعضی از مشغولیات همراه آنان را برایتان خواهم نوشت. هرچه بزرگتر شدیم من و کمال بیشتر یکدل و صمیمی شدیم.”اصغر” هم دو سه سالی از من کوچکتر بود و همراه ما همه جا بود.این پسرخاله ها پسرعمویی داشتند به نام “جمال” که اکنون در قید حیات نیست اما تا بود در چهارباغ نزدیک ترین دوست من بود و همیشه باهم بودیم.

در روزهای بعد مادرم باید بازدید یک به یک آنان که پیشش آمده بودند می رفت و من هم آنجاهایی را که دوست داشتم،با او همراه می شدم.مثلا یکی از پسرعموهایش خانه ای داشت که به یکی از اتاقهایش کاملا سنتی و فوق العاده زیبا بود.اکثر مساحت دیوارهای اتاق مثل صحن مقدسین آینه کاری بود و دربها و پنجره هایش چوبی و همراه با صدها منفذ که با شیشه های مختلف رنگی پر شده بودند،چشم را خیره می کرد.همیشه دوست داشتم به دلایل مختلف به این اتاق بروم و بنشینم و سیر نقطه به نقطه اش را عمیقا نگاه کنم.

یا مثلا یکی از دخترخاله هایم که خیلی مسن بود و شوهر و چند بچه داشت،آنقدر خودش و بچه هایش به من محبت می کردند و به اشکال مختلف مرا مورد لطف خود قرار می دادند که همیشه از بودن با آنان لذت می بردم.

خانه ها اکثرا گلی بودند و طبقه پایین طویله و محل نگهداری دام و احشام بودند و طبقه بالا محل زندگی خانواده که معمولا از دو سه اتاق و یک ایوان کاهگلی خیلی بزرگ تشکیل می شدند که این ایوان در مهمانی ها محل پذیرایی بود و غالبا باغچه پر درخت و بزرگی هم روبروی ایوان قرار داشت که پر از درختهای سیب و زردآلو و گردو بودند و تاک های انگور هم در میانشان در کنار بوته های مختلف گل خودنمایی می کردند.

گندم زار ها و مزرعه سیب زمینی هم در جای جای روستا خودنمایی می کردند که در ایام تابستان و پس از درو گندم و جو تا یک ماهی بیشتر خانواده ها در کنار محصول چیده شده خود به سر می بردند که در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

ریشه عشق

شنبه, 10 دسامبر, 2011

تا بحال به زیارت حرم معصومین و مقدسین دینی شیعه رفته اید؟

علاوه بر لذت زیارت،آدمی از این همه دقت و صبر و پایداری در آینه کاری وکاشی کاری دیوارها و منبت کاری های درب های چوبی و شیشه های رنگی و کوچک و خلاصه این همه زیبایی متحیر می گردد.به یقین محرک سازندگان و خالقان این زیبایی ها چیزی نبوده جز عشق و ارادت خالصانه به صاحبان حرم و خدای آن ها.

به دیدن کلیساهای زیادی در کشورهای غربی رفته ام.در واتیکان و اسپانیا و استرالیا و…. از آن همه ذوق و هنر و نقاشی و مجسمه سازی و ….در تعجب مانده ام.به یقین آنجا نیز محرک و مشوق خالق این آثار حضرت مریم و مسیح بوده اند.

به دنیای بی دینان (چین) و بت پرستان(هند )هم رفته ام.زیبایی کاخ ها و معابد ایشان نیز خیره کننده و اعجاب انگیز است.آیا محرک آنان هم چیزی جز عشق بوده؟

عشق زمینی نیز ،اگر ناب باشد چنین خاصیتی دارد.هر که بیستون را دیده که توسط فرهاد و به عشق شیرین خلق شده،این ادعای مرا خواهد پذیرفت.

به راستی ریشه “عشق” در وجود آدمی از کجا آمده؟

باز هم همان سوال بالای صفح وبلاگ من:آیا کسی می داند که عشق از کجا آمد؟