برچسب ها بـ ‘آیزنهاور’

کوچه مردها 127

چهار شنبه, 11 ژوئن, 2014

با پای پیاده از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(آیزنهاور آن روز) می رفتم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب می رفتم تا به دبیرستان برسم و روزانه هم پنج ریال می گرفتم که چهار ریالش خرج بلیط رفت و برگشت اتوبوس می شد و یک ریال باقیمانده هم پول تو جیبی!
یک روز به پدرم گفتم:اگر من تا یک ماه از شما پولی نگیرم،آخر ماه پانزده تومان به من می دهی؟
قبول کرد و من یک ماه تمام این راه را پیاده رفتم و برگشتم.حدود روزی سه ساعت پیاده روی در روز.اما یاد پانزده تومان آخر ماه گرمم می کرد و به من انرژی می داد.در تمام این یک ماهه و در طول زمان پیاده روی ها فکرم این بود که با این پول یک ساعت مچی بخرم یا یک ماه دیگر هم ادامه بدهم و با سی تومان یک دوچرخه.
تصمیمم را بالاخره گرفتم:ساعت مچی.
آخر ماهی که انگار نمی خواست تمام شود و به اندازه یک عمر طول کشید،بالاخره رسید و من با اشتیاق تمام در آخرین شب ماه،هنگامی که پدرم خسته و کوفته از کار سخت بدنی روزانه به خانه برگشت،در کمال وقت نشناسی به سویش دویدم و گفتم:بابا پانزده تومان مرا بده.
پاسخم چک سنگینی بود که به صورتم خورد و فریاد او که:تو فکر کردی من سر گنج نشسته ام پدر سوخته!؟

کوچه مردها 123

چهار شنبه, 15 ژانویه, 2014

در این بخش کمی در مورد دبیرستانم توضیح خواهم داد:

دبیرستان کیهان نو،در خیابان جمال زاده که حدود دویست متر با میدان انقلاب(میدان بیست و چهارم اسفند آن روزها)فاصله داشت،قرار داشت.

هر روز صبح زود یا همراه وانت پدرم به مدرسه می رفتم و یا از خانه تا خیابان آزادی(که آن موقع آیزنهاور نام داشت)پیاده و از اینجا با یک اتوبوس شرکت واحد که بلیطش دو ریالی بود،به میدان انقلاب می رفتم.

ظهر ها هم پیاده خیابان جمال زاده را تا خیابان جمهوری(شاه سابق)به تعمیرگاه یکی از فامیل ها که در خانه ما زندگی می کرد می رفتم و با او نهار می خوردم و دوباره پیاده به دبیرستان بر می گشتم و بخش بعد از ظهر که از ساعت دو و نیم تا چهار و نیم بود،برگزار می شد و نهایتا با اتوبوس به خانه بر می گشتم.برای هزینه های رفت و آمد هم روزی پنج ریال از پدرم می گرفتم.

این دبیرستان یک خانه بزرگ سه طبقه بود که در کنارش هم خانه یک طبقه ای را خریداری کرده بودند و با برداشتن دیوار بین این دو خانه مجموعه دبیرستان تشکیل شده بود.

نام مدیر این دبیرستان ملی(غیر انتفاعی)آقای شاه صاحبی بود که مردی بود قوی هیکل،شیک پوش و فوق العاده پر جذبه.نگاه عصبانی او به هر یک از ما مساوی بود با ………..،بگذریم!

بهترین دبیران و آموزگاران کشور را با وسواس برگزیده بود و هر یک از ما دفترچه گزارشی داشتیم که دست خودمان بود و آموزگاران همه نظرات خود را در باره ما می نوشتند و همه نمره های ما در آن بود و آقای شاه صاحبی تک تک ما را ماهی یک بار صدا می کرد و پس از مطالعه نامه اعمالمان یا تشویقمان می کرد و یا چنان غضبی می کرد که واقعا خود را خراب می کردیم.

دانش آموز و معلم و ناظم و فراش و همه از او به شدت حساب می بردند.اگر اکثریت شاگردان یک کلاس نمره خوبی از درسی نمی گرفتند،بلافاصله دبیر مربوطه را عوض می کرد.اگر می شنید دانش آموزی در راه مدرسه خطایی می کند تا چند روز او را تحت نظر قرار می داد و خلاصه هیچ راهی جز منظم بودن و درس خواندن برای ما باقی نمی گذاشت.عجیب آدمی بود.

دانش آموزان هم همه از طبقه مرفه و پولدار جامعه بودند و فقط تک و توک آدمی مثل من میان آنها برخورده بود!

با این همه دوران دبیرستان من،خوشترین ایام زندگی من بود که در این رابطه بیشتر برایتان خواهم نوشت.

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.