برچسب ها بـ ‘آهنگ’

بوروکراسی کنترلی 3

سه شنبه, 1 دسامبر, 2015

ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮد ﮐﻪ آﻫﻨﮓ ﺑﻬﯿﻨﻪ يِ ﻧﺮخ رﺷﺪ ﭘﻮل درﻫﺮ اﻗﺘﺼﺎدي ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ آﻫﻨﮓ ﻧﺮخ رﺷﺪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﻘﺪاري ﻫﻤﺎن اﻗﺘﺼﺎد ﮐﻮك ﺷﻮد و ﮔﻔﺘﻤﺎن اﯾﻦ دو ﻧﺮخ در اﻓﻖ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺪت ، ﺳﻮﺧﺖ وﺳﺎز اﻗﺘﺼﺎد ﺳﺎﻟﻢ و ﺳﺎزﻧﺪه را ﺳﺎﻣﺎن ﺧﻮاﻫﻨﺪ داد. اﻓﺴﻮس ﮐﻪ ﺑﺮوﮐﺮاﺳﯽ دوﻟﺘﯽ ﺑﺎ روﻧﺪ ﺗﻮﻟﯿﺪ رﯾﺎل ﺑﺎ ﻓﺮوش ﻧﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮح آﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ،ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﻠﯽ را از ﺳﻮﺧﺖ و ﺳﺎز ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺧﻮد ﺧﺎرج ﮐﺮده اﺳﺖ. در ﺑﯿﺎن دﯾﮕﺮ رﺷﺪ ﭘﯽ در ﭘﯽ ﻧﻘﺪﯾﻨﮕﯽ در ﺑﯿﺶ از ﭼﻬﺎر دﻫﻪ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﻓﺰوﻧﯽ ﻣﻘﺪار ﭘﻮل ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺟﻤﻊِ ﮐﺎﻻي ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪه و وارداﺗﯽ ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎر ﺑﻮآ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮ ﻓﺸﺎر ﭘﯿﺸﯿﻦ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯿﺶ ﻣﯽ اﻓﺰاﯾﺪ ، ﻧﻘﺪﯾﻨﮕﯽ ﻧﯿﺰ در ﺑﯿﺶ از ﺳﻪ دﻫﻪ ي ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﺗﻮان ﮐﺸﻮر را در زﯾﺮ ﻓﺸﺎر روزاﻓﺰون ﺧﻮد ﺧﺮد ﮐﺮده اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﺷﻤﺮدن ﺳﻪ وﯾﮋﮔﯽ ﺷﮑﻞ دﻫﻨﺪه ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﺎر ﺑﺮوﮐﺮاﺗﯿﮏ ﮐﻪ در ﺑﺎﻻ اﺷﺎره ﺷﺪ ﺑﺮرﺳﯽ ﻧﮑﺎت دﯾﮕﺮي ﮐﻪ در ﻗﻮام و دوام ﺳﺎﺧﺘﺎر ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪه ﻣﻮﺛﺮ ﺑﻮدﻧﺪ، ﯾﺎري رﺳﺎن ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد :

سرزمین عجایب 9

سه شنبه, 20 می, 2014

بعضی روزها که همراه همسر و دخترم به مراکز تجاری می رفتیم،من در بیرون ساختمان مرکز خرید به اکتشافات خود ادامه می دادم و آنها مشغول خرید در داخل مرکز بودند.گروه ها و دسته های یک یا چند نفره مجری برنامه های مختلف چنان مرا مشغول بخود می کردند که گذر زمان را اصلا احساس نمی کردم.

در ذیل به چند مورد اشاره می کنم:

– گروهی پنج نفره با رنگ نقره ای همه جای خود را(لباس و دست و صورت و…)شکل داده بودند و دور هم پانتومیم اجرا می کردند که در نهایت کارشان متوجه شدم فقط یکی از این گروه جان دارد و بقیه عروسک بودند!

– بادکنک فروشی که با چند نوع بادکنک مختلف زیباترین شکل ها را می ساخت،دسته گل و انواع حیوانان و ماشین و…….

– گروه های کنسرت یک نفره و دونفره که در فواصل چند ده متری یکدیگر بدون مزاحمت برای هم کار می کردند و هریک در زمان استراحت دیگری برنامه خود را اجرا می کرد.به عکس سه دسته از اینها توجه فرمایید:

 

DSC_1322

این یکی روی تخته سیاه کوچکی که در عکس می بینید با گچ نوشته بود:برای تهیه هزینه های دانشگاه این کار را می کنم.کمک های کوچک شما هم مایه تشکر من است.

DSC_1342

و این گروه سه نفره که دو نفرشان با چندین ساز مختلف تقریبا مثل یک کنسرت برنامه اجرا می کردند و نفر سوم هم اقدام به فروش سی دی آهنگ های ایشان می کرد.آنقدر برنامه شان جالب بود که در هرنوبت حدود بیست سی دی به قیمت هریک ده دلار می فروختند.

DSC_1326

 

کدامین درست بود؟

شنبه, 12 اکتبر, 2013

سالها شنیدن یک آهنگ اصیل و ناب را حرام می دانستیم

بدون اینکه از کسی بترسیم،خودمان گوش نمی کردیم

بعد از چند سال،مانعی در شنیدن موسیقی ندیدیم

اما پنهان از دیگران این کار را می کردیم!

باز سال هایی گذشت و همه به این نتیجه رسیدیم

که نه تنها ایرادی ندارد،بلکه خیلی هم آرامش دهنده است

پس در جمع های فامیلی و دوستانه با کمال میل گوش کردیم

و اکنون

تمام آن آهنگ های خوب،بازسازی شده اند

و در صدا و سیما هم پخش می شوند تا روحمان تازه شود!

کدام یک درست بود؟!

یک……..

شنبه, 9 مارس, 2013

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یك گل میتواند بهار را بیاورد

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

نمی دانم چه می خواهم بگویم

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

سخنان قابل تعمق

دوشنبه, 23 ژانویه, 2012
                                                                                                                
هیچ راهی نیست که شما در مقابل همسرتان پیروز شوید. یا هر دو برنده می شوید یا هردو می بازید
 
**********
 
بجای ” تاج گل بزرگی ” که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
 
***********
 
اگه قرار بود هر کسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش می گذاشت
 
************
 
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز،
 
سپیده دم نزدیک است …
 
************
بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند
اونها بوجود آمده اند برای کمک کردن به آدمها برای ” یک دل سیر گریه کردن ” از ته دل
 
*************
 
کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام در هر شهر،یک باشگاه زیبایی افکار  
مشکل امروز ما اندام ها نیستند ،
افکارها را دریابیم و درست کنیم
 
*************
 
در پی دانه مرو همچو کبوتر، که تو را
عاقبت بهر یکی دانه، به دام اندازند
صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هرجا که روی، بر تو سلام اندازند
 
************
 
هدر دادن لحظاتِ عمر ، کشتن زندگی است
دوست داشتنِ زندگی، با قدر دانستن لحظات آن معنی پیدا می کند
برنامه ات برای قدر دانستن این این لحظات چیست؟
 
 
*************
 
یک سال بعد، جناب‌عالی حسرت خواهید خورد که کاش از امروز شروع کرده بودید.

 

کوچه مردها(28)

چهار شنبه, 16 نوامبر, 2011

در انتهای کوچه فروزنده،خانه ای دنج و با حیاط بزرگتر از بقیه و پر از گل و گیاه بود که به آقای رودی تعلق داشت.آقای رودی مردی جا افتاده بود با موهای جوگندمی و بسیار موقر و متین،مورد احترام همه اهالی محل بود.هم خودش و هم خانمش از اهالی استان گیلان بودند.آقای رودی چهار پسر داشت و دختری نداشت.بر خلاف خود آقای رودی،خانمش بسیار شوخ و شلوغ و بذله گو بود و روزها که مردها در محله نبودند،محله را به غوغا می کشید.هرطور بود بساط داریه زدن و بزن و برقص را در یکی از خانه ها علم می کرد.مبتکر برگزاری مراسم عمر کشون هم همو بود.

پسرها هم یک در میان به پدر یا مادر رفته بودند و دو تا از آن ها به مدارج بسیار خوب علمی رسیدند(تا آنجا که بخاطر دارم یکی از آن ها پزشک شد)،ولی آن دوتای دیگر همیشه سرگرم بازی و شیطنت و بعید می دانم به جایی رسیده باشند!

در یک بعد از ظهر پنج شنبه مادرم برای آمرزش اموات حلوا درست کرد و من مامور توزیع ظرفهای حلوا در خانه هم محله ای ها شدم.سینی در دست و در حالی که ظرفی حلوا در آن بود وارد حیاط خانه آقای رودی شدم.کارگری در حیاط خانه مشغول درست کردن گچ و خاک بود و بنایی هم در یکی از اتاقها مشغول تعمیر یکی از دیوارها با گچ و خاک بود.خانم رودی هم در یک گوشه دیگر حیاط نشسته بود و در حال پاک کردن انبوهی از سبزی بود که در مقابلش ریخته بود.رادیو هم در کنارش روشن بود و گوینده در حال صحبت کردن.

با سلام من ،خانم رودی که زنی مسن و پیر بود به گرمی با من برخورد کرد و شروع به حال و احوال کردن و احوالپرسی با من کرد.در همین حال حرف های گوینده رادیو تمام شد و آهنگ بسیار شادی شروع شد.خانم رودی با شیطنت خاصی رو به رادیو کرد و به التماس گفت:آخه الان چه وقت این آهنگه؟!جون من نزن!

طبیعی بود که آهنگ قطع نشد و ادامه پیدا کرد.خانم رودی چند بار گفت:نزن دیگه.بابا می گم نزن،و چون آهنگ ادامه داشت ،ناگهان از جا برخاست و در جلوی چشمان حیرت زده من و کارگرها شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن همراه خواننده آهنگ رادیو!

وحشت زده همراه سینی حلوا از خانه بیرون دویدم و به سرعت خود را به خانه رساندم و با حرارت و تعجب همه چیز را برای مادرم تعریف کردم.مادرم چادرش را سرش کرد و همراه من به خانه آقای رودی برگشتیم.آهنگ تمام شده بود و خانم رودی دوباره در حال پاک کردن سبزی ها بود و کارگران با خنده در حال کار!

مادرم با تعجب جربان و موضوع را پرسید و خانم رودی در حالی که به شدت می خندید،گفت:به خدا توران خانم،من که خودم را می شناسم،هرچی التماس کردم رادیو ول نکرد!من هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.این کارگر ها هم که مثل پسرای خودم هستند.

حلوارا دادیم و برگشتیم.خانم رودی تا دم در حیاط ما را مشایعت کرد و برای اموات مادرم کلی دعا خیر و طلب آمرزش کرد!

اگر…..بودم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

اگر من یک راننده اتوبوس بودم

تک تک مسافرانم را امانت خدا می دانستم

دست پیرانشان را می گرفتم و بر جایی می نشاندم

با جوانان به مهر و دوستی سخن می گفتم

آنقدر نرم و آرام می راندم تا روح مهربانی و لطف در جان همه سرنشینان بنشیند

در زمان کوتاهی که همراهم بودند،سعی می کردم مهربانی و عشق به همنوع را تبلیغ و ترویج نمایم

آهنگ هایی ملایم و نرم پخش می کردم

آنگونه بودم که مردم در خیابان ها مرا به هم نشان دهند و بگویند او سفیر مهربانی با انسانهاست.