برچسب ها بـ ‘آقای رودی’

کوچه مردها(29)

یکشنبه, 20 نوامبر, 2011

دور میدان هاشمی،همانطور که قبلا هم توضیح دادم،مغازه ها و فروشگاه ها و به اصطلاح امروز مراکز تجاری بودند.

داروخانه ای هم وجود داشت به اسم”داروخانه سودمند” و کنار داروخانه هم راه پله هایی بود که به مطب دکتری به نام”دکتر بهرامی “منتهی می شد.سه اتاق داشت که یکی برای تزریقات بود و یکی هم برای نشستن و انتظار بیماران و یکی هم مطب و اتاق معاینه دکتر بود.منشی در این مطب وجود نداشت و خود بیماران حساب نوبت رفتن پیش دکتر را داشتند.

دکتر جوانی بسیار خوش چهره و متناسب اندام بود و اهالی محله هم اعتقاد عجیبی به سبک بودن دستش و با یک نسخه معالجه شدنش داشتند و خلاصه دکتر بهرامی شخصیت منحصر بفردی در محله بود که دیدنش باعث افتخار اهالی می شد و بخشی از مراجعینش هم دختران دم بختی بودند که به دروغ خود را به مریضی می زدند تا دکتر را ببینند و دلبری کنند و بخت خود را بیازمایند!

تزریقاتچی هم مرد میانسال و آبله رویی بود که با دیدن صورتش ،ما بچه ها وحشت زده می شدیم،چه برسد به عملیات آماده سازی سرنگ برای تزریق که دیگر قالب تهی می کردیم!آخر آن وقت ها مثل حالا سرنگ ها یک بار مصرف نبودند.سرنگ از جنس شیشه بود و درون یک ظرف کوچک از جنس استیل قرار داشت.هر بار که می خواستی آمپولی تزریق کنی،این آقا دو تکه سرنگ را از هم جدا می کرد و همراه سوزنش دوباره در ظرف فلزی اش می گذاشت و بعد ظرف را پر از الکل صنعتی می کرد و با کبریت درون ظرف را روشن می کرد و بعد از سوختن کامل الکل ها ،قطعات داغ را که حالا دیگر از میکروب عاری شده بودند دوباره روی هم مونتاژمی کرد و آمپول را از شیشه دارو به سرنگ منتقل می کرد و بعد از نمایش این کلیپ وحشتناک از همراه ما می خواست که ما را روی تخت بخوابانند تا او تزریق را انجام دهد.شکنجه ای وحشتناک تر از این سراغ دارید؟

عمل ختنه کردن مرا هم دکتر بهرامی و همین آقا انجام دادند که جداگانه برایتان شرح خواهم داد.

داروخانه سودمند هم علاوه بر اینکه محل مراجعه بیمارانی بود که نسخه های خود را بدهند و داروهای نسخه را حداکثر و در بالاترین قیمت پانزده ریال بخرند،پاتوقی هم برای چند نفر از پیران با سواد محل بود که غروبها آنجا جمع می شدند و آقای رودی با صدای بلند برای بقیه خبرهای روزنامه عصر را می خواند و بقیه با علاقه گوش می کردند.

صدای خبر خواندن آقای رودی همراه با صدای آه و ناله بیماران آمیزه ای بود که بعدا در طول زندگیم هرگز نشنیدم و تکرار نشد اما همیشه در گوشم هست.

کوچه مردها(28)

چهار شنبه, 16 نوامبر, 2011

در انتهای کوچه فروزنده،خانه ای دنج و با حیاط بزرگتر از بقیه و پر از گل و گیاه بود که به آقای رودی تعلق داشت.آقای رودی مردی جا افتاده بود با موهای جوگندمی و بسیار موقر و متین،مورد احترام همه اهالی محل بود.هم خودش و هم خانمش از اهالی استان گیلان بودند.آقای رودی چهار پسر داشت و دختری نداشت.بر خلاف خود آقای رودی،خانمش بسیار شوخ و شلوغ و بذله گو بود و روزها که مردها در محله نبودند،محله را به غوغا می کشید.هرطور بود بساط داریه زدن و بزن و برقص را در یکی از خانه ها علم می کرد.مبتکر برگزاری مراسم عمر کشون هم همو بود.

پسرها هم یک در میان به پدر یا مادر رفته بودند و دو تا از آن ها به مدارج بسیار خوب علمی رسیدند(تا آنجا که بخاطر دارم یکی از آن ها پزشک شد)،ولی آن دوتای دیگر همیشه سرگرم بازی و شیطنت و بعید می دانم به جایی رسیده باشند!

در یک بعد از ظهر پنج شنبه مادرم برای آمرزش اموات حلوا درست کرد و من مامور توزیع ظرفهای حلوا در خانه هم محله ای ها شدم.سینی در دست و در حالی که ظرفی حلوا در آن بود وارد حیاط خانه آقای رودی شدم.کارگری در حیاط خانه مشغول درست کردن گچ و خاک بود و بنایی هم در یکی از اتاقها مشغول تعمیر یکی از دیوارها با گچ و خاک بود.خانم رودی هم در یک گوشه دیگر حیاط نشسته بود و در حال پاک کردن انبوهی از سبزی بود که در مقابلش ریخته بود.رادیو هم در کنارش روشن بود و گوینده در حال صحبت کردن.

با سلام من ،خانم رودی که زنی مسن و پیر بود به گرمی با من برخورد کرد و شروع به حال و احوال کردن و احوالپرسی با من کرد.در همین حال حرف های گوینده رادیو تمام شد و آهنگ بسیار شادی شروع شد.خانم رودی با شیطنت خاصی رو به رادیو کرد و به التماس گفت:آخه الان چه وقت این آهنگه؟!جون من نزن!

طبیعی بود که آهنگ قطع نشد و ادامه پیدا کرد.خانم رودی چند بار گفت:نزن دیگه.بابا می گم نزن،و چون آهنگ ادامه داشت ،ناگهان از جا برخاست و در جلوی چشمان حیرت زده من و کارگرها شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن همراه خواننده آهنگ رادیو!

وحشت زده همراه سینی حلوا از خانه بیرون دویدم و به سرعت خود را به خانه رساندم و با حرارت و تعجب همه چیز را برای مادرم تعریف کردم.مادرم چادرش را سرش کرد و همراه من به خانه آقای رودی برگشتیم.آهنگ تمام شده بود و خانم رودی دوباره در حال پاک کردن سبزی ها بود و کارگران با خنده در حال کار!

مادرم با تعجب جربان و موضوع را پرسید و خانم رودی در حالی که به شدت می خندید،گفت:به خدا توران خانم،من که خودم را می شناسم،هرچی التماس کردم رادیو ول نکرد!من هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.این کارگر ها هم که مثل پسرای خودم هستند.

حلوارا دادیم و برگشتیم.خانم رودی تا دم در حیاط ما را مشایعت کرد و برای اموات مادرم کلی دعا خیر و طلب آمرزش کرد!