برچسب ها بـ ‘آفت’

کلید توسعه ایران 7

چهار شنبه, 9 اکتبر, 2019

آقای خسرو باقری در مطلبی با عنوان “تربیت شهروند عقلانی،چگونه؟” می فرماید:
بی خردی و کم خردی آفت زاست. هرجا کم خردی و بی خردی در جامعه باشد،شاهد آفت هاییم و بالعکس وقتی خردمندی وجود دارد،وضع بهتری داریم.
باید به بچه ها دانش فرهنگی یاد بدهیم. دانش که فرهنگی شد،مقداری بومی شده و از حالت کلی خارج می شود.پیش فرض این دیدگاه این است که انسان یک جانور فرهنگی است: انسان شناسی فرهنگی.
بگو اهل کجایی تا بگویم کیستی. وقتی کسی می پرسد: بچه کجایی؟ تا می گوییم بچه خراسان و یا اصفهان،می گوید: خط را گرفتم. ما را شناسایی می کند.

یک تجربه 3

شنبه, 6 آگوست, 2016

3 – آفت بی دقتی و سهل انگاری در کار هم که یک آفت ملی است در اینجا هم به وضوح قابل مشاهده است.
دوطرف تخت من ،دو تخت دیگر قرار داشت که هردو بزرگوار ناراحتی گوارشی داشتند،یکی در مری(حنجره) و دیگری در معده و روده.یک شب به یکی از آنها شیشه ای روغن کرچک دادند و گفتند برای رادیولوژی فردا،امشب این روغن را بخور تا فردا صبح معده ات خالی باشد و به دیگری هم گفتند شما هم فردا رادیولوژی از معده و روده ات داری،آماده باش.بیمار سمت چپ من بعد از مصرف روغن کرچک تا صبح بین توالت و تختش در رفت و آمد بود!
روز بعد دو بزرگوار را به رادیولوژی بردند.نیم ساعتی نگذشته بود که اولی برگشت و با ناراحتی و گله گفت:به من می گویند برای دیدن حنجره ات نیازی به خوردن روغن کرچک نبود،چرا این کار را کردی؟و بعد از مدتی دیگر هم اتاقی دوم من با عصابنیت تمام برگشت و گفت:به من می گویند چون روغن کرچک نخورده ای و معده ات خالی نیست ،نمی توانیم امروز رادیولوژی شما را انجام دهیم.آخر شما دادید و من نخوردم؟من از کجا باید می دانستم.من که دکتر نیستم!
نهایتا معلوم شد که شب قبل روغن کرچک او را اشتباهی به تخت دیگر داده بودند!خدا را شکر اشتباهی به من ندادند!از آن به بعد به شدت هنگام خوردن داروها دقت می کردم که داروی بیمار دیگری را به من نداده باشند!
4 – ارتباط مکانیزه بسیار خوبی بین اجزای کاری مختلف بیمارستان طراحی و پیاده شده است و با دستور پزشک و وارد شدن این دستور در سیستم مکانیزه همه اقدامات بعدی توسط بخش های آزمایشگاه،رادیولوژی،داروخانه و….از طریق همین شبکه اطلاعاتی پیگیری و انجام می شود اما نمی دانم چرا علاوه بر این اصرار بر وجود یک پرونده کاغذی هم وجود دارد،مثلا جواب های آزمایش،شرح حال بیمار،ثبت علائم حیاتی بیماران که چند بار در روز کنترل می گردند و…….همه باید در یک پرونده کاغذی هم موجود باشند،یا مثلا چرا این اطلاعات و شبکه مربوطه به قسمت های مالی و اداری بیمارستان هم لینک نیستند که موقع تسویه حساب مجبور به تهیه و پرکردن فرم های متعدد و گرفتن کپی های پی در پی نگردی.

خرید و فروش دیجیتالی 1

سه شنبه, 2 فوریه, 2016

چندی پیش جمله ای از آقای جهانگیری(معاون اول رییس جمهور)در یک سخنرانی شنیدم که به شدت تحسین مرا بخاطر شجاعت در بیان این جمله برانگیخت.
ایشان فرمودند:متاسفانه فساد اقتصادی و مالی در کشور ما به امری سازماندهی شده ،تبدیل شده است.(نقل به مضمون)
واقعا همینگونه است اما هنوز مسئولین و مدیران جامعه اگرچه بصورت فردی از این موضوع رنج می برند و آن را به عنوان یکی از آفت های اصلی جامعه ما قبول دارند اما نسبت به رویارویی با این پدیده عزم خود را بصورت یک برنامه مدون و سیستمی و با تضامین اجرایی قوی ،جزم نکرده اند.
جامعه به شدت از این منظر در حال آسیب دیدن و صدمه خوردن است،در حالی که با اندیشیدن تدابیر مناسب در سایه فن آوری اطلاعات می توان با اینگونه مصائب برخورد و آن ها را حل نود.
دوست بسیار خوب و همکار سابق من ،آقای آجرلو در این زمینه مطلبی نگاشته اند که حیفم آمد شما عزیزان معبد نوعدوستی از آن بی بهره بمانید.پس در چند قسمت آن را از هفته آینده تقدیم شما خواهم نمود و امیدوارم از مدیران دست اندر کار کشور هم آن را بخواند و عملا از این پیشنهاد بسیار خوب استفاده نمایند.چنین باد.

آموخته هاي زندگي

جمعه, 28 ژانویه, 2011

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست