برچسب ها بـ ‘آشپزخانه’

خرید دیجیتالی 3

سه شنبه, 23 فوریه, 2016

ﻣﺒﺎﻧﯽ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد:

ﺑﻪ ﻫﺮ روي ﺑﺪﯾﻬﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻣﺮوزه ﻫﺮ ﺑﺮداﺷﺘﯽ از ﭘﻮل اﺳﺘﻔﺎده ﻧﺸﺪه ﭼﻪ از ﺳﻮي ﺷﺨﺺ ﺣﻘﯿﻘﯽ و ﯾﺎ ﺷﺨﺺ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮاي اﻧﺠﺎم ﭘﺮداﺧﺘﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﭘﻮل ﺑﺮاي دﺳﺘﯿﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻻ و ﯾﺎ ﺧﺪﻣﺖ اراده ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.و در ﺳﻮيِ دﯾﮕﺮ ﻫﺮ درﯾﺎﻓﺖ ﭘﻮﻟﯽ از دﯾﮕﺮان ﻧﯿﺰ ﻧﺘﯿﺠﻪ يِ اراده ﺑﻪ دادن ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻮده اﺳﺖ.در ﺑﯿﺎن دﯾﮕﺮ ﻫﺮ ﭘﻮﻟﯽ و ﯾﺎ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺘﯽ زﻣﺎﻧﯽ اﻣﮑﺎن ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ در ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ را ﻣﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ دو اراده ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را راﺿﯽ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﻨﺪ.ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﮔﺴﺘﺮدﮔﯽ اﻣﮑﺎﻧﺎت دﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ و داﻧﺶ ﻓﻀﺎي ﻣﺠﺎزي در ﺳﺮاﺳﺮ ﮐﺸﻮر ﺑﺴﯿﺎر آﺳﺎن اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎت ﮐﻪ در اﻗﺘﺼﺎد اﺻﻠﯽ ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه اﺳﺖ در ﺻﻮرﺗﯽ اﻣﮑﺎن ﻣﻌﺎﻣﻼﺗﯽ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ ﮐﻪ ﮐﺪ ﻣﻌﺎﻣﻼﺗﯽ اﺧﺬ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﻨﺪ و در ﺳﻮي دﯾﮕﺮ ﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﭘﻮﻟﯽ زﻣﺎﻧﯽ ﭘﻮل ﺧﻮد را ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺮداﺷﺖ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎت ﭘﯿﺶ ﮔﻔﺘﻪ روﺑﺮو ( واژه يِ روﺑﺮو دﻗﯿﻘﺎً ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻟﯿﻨﮏ ﺷﺪن در ﻓﻀﺎي ﻣﺠﺎزي اﺳﺖ ) ﺷﻮد در ﻏﯿﺮ اﯾﻦ ﺻﻮرت اراده يِ اﯾﻦ دو ﻧﻔﺮ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ اﻧﺠﺎم ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﺮدد. ﺑﻪ ﻋﺒﺎرت دﯾﮕﺮ ﭘﻮل ﺗﺎ زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ در ﭘﯽِ ﮐﺎﻻيِ ﺑﺪون ﮐﺪ ﻣﻌﺎﻣﻼﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ اراده اي اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ در ﻣﺮﺣﻠﻪ يِ اﺳﺘﻌﺪاد ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ و ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺧﻮد را ﺑﺎ ﮐﺎﻻي ﺑﺪون ﮐﺪ ﻣﻌﺎﻣﻼﺗﯽ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﻧﻤﺎﯾﺪ.در واﻗﻊ ﭘﻮل ﺑﺪون در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ وﯾﮋﮔﯽ ﺷﻤﺎرش ﭘﺬﯾﺮ ﺑﻮدن ، ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ارزش و ﻧﯿﺮوي ﺟﻤﻌﯽ اﺳﺖ و ﻟﺬا در ﻣﺮﺣﻠﻪ يِ ﺷﻤﺎرش ﭘﺬﯾﺮ ﺑﻮدن ﻣﯽ ماند .ﺑﺮ اﯾﻦ ﭘﺎﯾﻪ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ ﭘﻮل و ﯾﺎ ﻓﺮدﯾﺖ ﯾﺎﺑﯽ آن زﻣﺎﻧﯽ اﺣﺮاز ﻣﯽ ﺷﻮد ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ و ﻣﺼﺮف آن را ﻓﺮﻣﺎن داده اﺳﺖ ، روﺑﺮو ﮔﺮدد .در ﯾﮏ ﺑﯿﺎن ﺳﺎده و ﻋﻤﻠﯿﺎﺗﯽ :اﮔﺮ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻓﺮدي ﺻﺎﺣﺐ ﭘﻮل ﺑﺎﺷﺪ و اراده ﺑﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻮاد ﻣﺨﺪر ﻧﻤﺎﯾﺪ و ﯾﺎ اراده ﺑﻪ ،در ﺟﺎﻣﻌﻪ يِ ﻧﻤﻮﻧﻪ ، دادنِ رﺷﻮه داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، و اﯾﻦ دو ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﻻي ﻣﻮاد ﻣﺨﺪر و ﺧﺪﻣﺖ رﺷﻮه ﻓﺎﻗﺪ وﯾﮋﮔﯽِ ﻣﻌﺎﻣﻼﺗﯽ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺷﺪه ﺑﺎﺷﻨﺪ ، در آن ﺻﻮرت ﭘﻮلِ ﻓﺮد ﻓﺮﺿﯽ ، ﻓﺮدﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﯾﺪ و در ﻫﻤﺎن ﻣﺮﺣﻠﻪ ِي ﺷﻤﺎرش ﻧﺎﭘﺬﯾﺮي و ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.و ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎت ﻣﺎزاد ﮐﻪ ﺑﺮاي اﻧﺠﺎم ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد ﮐﺎﻻي ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺳﺖ و ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺷﺨﺺ ﯾﺎ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﯿﺴﺖ و اﮔﺮ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎت ﺗﻮﻟﯿﺪي ﺑﻪ ﻣﻘﺎم ﻋﺮﺿﻪ وارد ﺷﻮد، ﺗﻌﻠﻖ و ﻫﻮﯾﺖ ﺟﻤﻌﯽ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ.ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ اﮔﺮ ﻓﺮدي ﻗﺼﺪ ﻋﺮﺿﻪ يِ ﻣﻮاد ﻣﺨﺪر و ﯾﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ رﺷﻮه داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﻮن اﯾﻦ دو ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﻻي ﻣﻮاد ﻣﺨﺪر و ﺧﺪﻣﺖ رﺷﻮه داراي ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ اﻃﻼق ﮐﺎﻻ ﻧﺪارﻧﺪ ، ﻟﺬا درﺳﺖ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﭘﻮل در ﻣﻘﺎم ﻓﺮدﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ و اﻣﮑﺎن ﮐﺎﻻ ﺷﺪن و ﺣﻀﻮر در ﻧﯿﺮوي ﺟﻤﻌﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ. ﺑﺮ اﯾﻦ ﭘﺎﯾﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎت را ﺑﺮاي رﻓﻊ ﻧﯿﺎز ﺧﻮد ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﻗﺼﺪ ﺑﺮﺧﻮرداري از ﺑﺎزار را ﻧﺪارد ( ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻏﺬا ﮐﻪ در آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮاي ﻣﺼﺮف ﻓﺮدي ﺗﻬﯿﻪ ﻣﯽ ﺷﻮد) او ﻫﻢ در ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺎر و ﯾﺎ ﻣﻮاد اوﻟﯿﻪ ﻣﻮرد ﻧﯿﺎز ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎزار ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻧﻤﺎﯾﺪ و ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺧﺮﯾﺪ و ﻓﺮوش دﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺟﺎﻣﻌﻪ را ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺪ، ﺗﻦ در  دﻫﺪ.ﺟﺴﺘﺠﻮيِ ﯾﺎﻓﺘﻦ و درك اﻧﻀﻤﺎﻣﯽ ﺟﺮﯾﺎن ارزش در ﺑﺎور ﻣﺪﯾﺮان و ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰان در ﭘﺬﯾﺮش اﯾﻦ ﻣﺒﺎﻧﯽ ﺳﺨﻦ آﺧﺮ اﯾﻦ ﺑﺨﺶ از ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد.

ﺟﺎﯾﮕﺎه ﺳﺎﻣﺎﻧﻪ يِ ﺑﺎﻧﮑﯽ در ﺧﺮﯾﺪ و ﻓﺮوش دﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ:

رﺳﺎﻟﺖ ﺳﺎﻣﺎﻧﻪ يِ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﻣﺒﻨﯽ ﺑﺮ دو اﺻﻞ ﺟﻤﻊ آوري ﭘﺲ اﻧﺪاز ﻫﺎي ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺗﺒﺪﯾﻞ آن ﺑﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬاري ﺳﻮدﻣﻨﺪ و ﺳﺎزﻧﺪه در اﻗﻠﯿﻢ اﻗﺘﺼﺎد ﻣﻠﯽ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ.اﺻﻞ اول ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺑﻨﯿﺎدي ﺗﺮﯾﻦ وﻇﯿﻔﻪ يِ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﺮ ﻣﺪار اﻓﺰاﯾﺶ ﻧﯿﺮوي ﺟﺎﻣﻌﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎن ﻧﮕﻬﺪاﺷﺖ و ﺳﭙﺲ اﻓﺰاﯾﺶ ﻗﺪرت ﺧﺮﯾﺪ ﭘﺲ اﻧﺪازﮐﻨﺪﮔﺎن ﺑﻮده ﮐﻪ اﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﻓﻘﻂ و ﻓﻘﻂ در ﺗﺒﺪﯾﻞ ﭘﺲ اﻧﺪاز ﺑﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﺟﺮﯾﺎن و اﻧﻀﻤﺎﻣﯽ دﯾﺪن اﯾﻦ دو ﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﮔﺮدد.ﺑﺮ اﯾﻦ ﭘﺎﯾﻪ اﯾﻦ آرﻣﺎن در ﺻﻮرت ﭘﯿﺎده ﺳﺎزِي ﺧﺮﯾﺪ و ﻓﺮوش دﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ ﻣﺠﺎل آﺷﮑﺎر ﺷﺪن ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ.ﺑﻪ ﻃﻮر ﻋﻤﻠﯿﺎﺗﯽ در ﺧﺮﯾﺪ و ﻓﺮوش دﯾﺠﯿﺘﺎﻟﯽ ﺟﻤﻊ آوري ﭘﺲ اﻧﺪاز ﺑﻪ ﺳﺎن ﮔﺬﺷﺘﻪ اداﻣﻪ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ اﻣﺎ در ﺳﺮﻓﺼﻞ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎن وام ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺣﻀﻮر ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺑﺎﻧﮑﯽ را ﺑﺮاي ﮔﺮدش ﮐﺎﻻ و ﺧﺪﻣﺎﺗﯽ ﮐﻪ در اﻗﺘﺼﺎد ﻣﻠﯽ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﺠﺎز ﺟﺮﯾﺎن دارد، ﺑﻪ ﮐﺎر ﮔﯿﺮﻧﺪ. و اﮔﺮ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺑﺎﻧﮑﯽ را ﺑﻪ ﻏﯿﺮ از اﻗﺘﺼﺎد ﻣﻠﯽ ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ ﺧﺮج ﮐﻨﻨﺪ ،اﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ، راه را ﺑﺮ اﻧﺠﺎم اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻌﺎﻣﻼت ﺧﻮاﻫﺪ بست.

کوچه مردها 162

چهار شنبه, 24 ژوئن, 2015

بالاخره جواب های دانشگاه های مختلف رسید و من از هفده جایی که کارنامه فرستادم در شانزده دانشگاه و موسسه ،اعلام قبولی دریافت نمودم،البته بعضی جاها در لیست قبولی های قطعی بودم و در بعضی دانشگاه ها در لیست رزروها.
بهترین نتیجه را از موسسه علوم بانکی دریافت کردم که نفر پانزدهم لیست بودم. اما من که هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و تنها از سر کنجکاوی به آنجا مدارک فرستاده بودم!
در دانشگاه علم و صنعت برای مهندسی راه و ساختمان درخواست داده بودم.در دانشگاه های تهران و تبریز برای مهندسی مکانیک که تنها جایی که قبول نشده بودم ،همین مکانیک دانشگاه تهران بود.حتی با پدرم تبریز هم رفتیم و شب بسیار بدی را در آنجا به خاطر پیدا نکردن جایی برای خواب گذراندیم و نهایتا هم در آشپزخانه یک مسافر خانه،من روی میز بزرگی خوابیدم و پدرم در زیر آن میز و روی زمین!اما صبح روز بعد که برای ثبت نام مراجعه کردم به علت اینکه اصل مدارک را نمی خواستند به من پس بدهند تا به بقیه دانشگاه ها هم سر بزنم،منصرف شدم و برگشتیم!
در دانشگاه شریف که آن موقع نامش دانشگاه صنعتی آریامهر بود هم در رشته شیمی قبول شده بودم و از همه جالب تر اینکه با توجه به شرایط خاص دانشگاه شهید بهشتی(که آن موقع نامش دانشگاه ملی بود) هم در رشته پزشکی قبول شده بودم و بسیاری از افراد فامیل عقیده داشتند که اگر در این رشته ادامه تحصیل ندهم،دیوانه ام!
اما از کوچکی پدرم دائما آرزوی خود را اینگونه در هر زمان و مکانی به زبان می آورد که:دلم می خواد این پسرم مهندس نفت بشه!
و من هم در دانشگاه امیرکبیر(پلی تکنیک آن زمان) در رشته شیمی و پتروشیمی پذیرفته شده بودم و در نتیجه این فرصت را داشتم که به این آرزوی مردی که بعد از خدا،هرچه دارم از اوست جامه عمل بپوشانم.
تردید نکردم و روز ثبت نام،همه مدارک خود را تحویل دادم و با دست خالی اما فاتحانه از دانشگاه بیرون آمدم.پدرم مثل همیشه بیرون دانشگاه و کنار موتور سیکلتش منتظر من بود.بدون اینکه سوالی کند،گفتم:همونجور شد که می خواستی.با کمک خدا مهندس نفت می شم.
احساساتی شده بود.سیگاری روشن کرد.چند پک عمیق زد و سوار موتور سیکلت شد و روشنش کرد.پشتش نشستم و رفتیم تا این خبر را به خانه هم برسانیم.برای همه ما یکی از روزهای خوب زندگی بود.

حکمت الهی

یکشنبه, 25 می, 2014

جوانی 24 ساله داشتم که عصای پیری‌ام بود و هرچه او را شارژ مالی می‌کردم احساس می‌کردم چیزی برای او باقی نمی‌ماند و فوق‌العاده نگران زندگی و آینده این جوان بودم و اینکه وقتی این دنیا را ترک کنم آنچه اندوخته زندگی‌ام است ممکن به باد فنا دهد و برداشتم از این جوان این بود که ممکن است پولی که به او می‌دهم در راه غیر صواب هزینه می‌کند.

دختری را برای فرزندم انتخاب کرده و منزلی را در خیابان آفریقا خریداری کردم و خانواده آن دختر «مریم مهدوی» جهیزیه را در این خانه مستقر کردند و قرار بود فروردین سال بعد مراسم عروسی برگزار شود.

ایام عید که فرا می‌رسد در تمام خانواده‌ها رسم این است که جشن گرفته شیرینی و گل آماده می‌کنند.

هنوز تمام جزئیات آن را خاطر دارم؛ این ماجرا مربوط به 17 سال پیش است؛ دقیقا هنگام تحویل سال تلفن منزل‌مان به صدا در آمد.

بنده و همسرم در آشپزخانه نشسته بودیم؛ همسرم گوشی را برداشت و بعد از لحظاتی گوشی از دستش افتاد و نشست.

گوشی را که گرفتم، فرد پشت خط پرسید «شما با امیر حافظی چه نسبتی دارید؟» پاسخ دادم «فرزندم است!» ادامه داد «با مریم مهدوی چه نسبتی دارید؟» و باز پاسخ دادم «عروسم است»؛ لحظه‌ای تأمل کرد و گفت «متأسفانه کامیونی روی خودروی آنها آمده و هر دوی آنها فوت کرده‌اند».

برای لحظاتی دنیا پیش چشمانم سیاه شد؛ دوستان جسدها را به پزشکی قانونی بردند و پس از تشییع، مقبره‌ای در بهشت زهرا خریداری کردم و شعری با همان احساس سرودم و بالای مزارشان قرار دادم و در آن شعر از خدای خودم گلایه کردم که در این موقعیت و کهولت سن سزاوار نبود چنین ظلمی طبیعت به من کند؛ اما در ادامه همان شعر استغفار کردم و گفتم اگر از حدود ادب خارج شدم احساس پدری است و خدایا مرا خواهی بخشید.

اما اتفاق عجیب هنگام مجلس ترحیم بود که دیدم جمعیت انبوهی حضور پیدا کردند و من هیچ ارتباطی با آنها ندارم؛ آن زمان بنده رئیس جامعه خیرین مدرسه‌ساز نبودم اصلا مدرسه‌سازی انجام نمی‌دادم و این همه آدم مرا نمی‌شناختند.

در مراسم متوجه شدم تمام افرادی که آمده بودند همه به نیکی از امیرم صحبت می‌کردند و یکی می‌گفت «پسرت چرخی برای یک فرد خریده و این فرد سرمایه‌اش را روی آن چرخ می‌گذارد و با آن کاسبی کند»؛ یا خانمی که کارشناس وزارت صنایع بود به منزلمان آمد و به همسرم گفت «تو فرزندت را نمی‌شناختی که چقدر به اجتماع کمک می‌کرد».

آن زمان فهمیدم میهمانان مجلس ختم تنها به خاطر امیر آمده‌اند و نه به خاطر بنده.

مرگ فرزندم امیر برای من آرامشی به وجود آورد نه تکدر خاطر؛ به خدایم گفتم «خدایا تو به من آموزش دادی که کار خیر در جوانی لذت دارد».

روز سوم به بالای مزار امیر رفتم و گفتم «مرگ تو به من آرامش داد و تو به من آموختی که چگونه به زندگی عمل کنم».

اولین کاری که کردم منزلم را در خیابان آفریقا فروختم و یک دبیرستان احداث کردم و آقای مظفر وزیر وقت آموزش و پرورش آن را افتتاح کرد.

آقای مظفر آن زمان به بنده گفت «مشیت الهی تعلق گرفت که تو با مرگ فرزندت این کار خیر بزرگی را انجام دهی و اگر یک فرزند از دست دادی امروز 1200 فرزند به دست آوردی» و در این زمان احساس کردم بهشت موعود را می‌بینم.

بعد بررسی کردم و متوجه شدم مدارس کشور همه چهارنوبته هستند و در آن زمان 28 استان در کشور وجود داشت و نمایندگان خیراندیشان هر استان را شناسایی کرده و در جوار حرم امام رضا(ع) گرد هم آمدیم و هسته مرکزی این حرکت بزرگ را در آنجا پایه‌گذاری کردیم و باور نداشتم این حرکت با چنین رشدی مواجه باشد.

برگرفته از سایت عصر ایران

تنها عشق است که می ماند

سه شنبه, 13 مارس, 2012

 

چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما

با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند

مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه

هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آنها را شریک کردیم در روزمرگی هایمان

گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

 

ولی من چه؟؟هنوز…

ترس های کودکی ام پا برجاست

ناخوابی های من

و شنیده هایی از

دیو و غول

کاش

بیشتر از صورت مهربان خدا

می گفتند

 

تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را

خودم برای فرزندم میگویم. یک روزی مینشینم و همه ی اینها را برای بچه ام تعریف میکنم

وقتی این کار را میکنم که بچه ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا اینها را هضم کند

و بعد از یاد ببرد

 

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه ی پذیرش را

همانطور که احتمالا درد لحظه ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

 

اول از همه مرگ را برایش تعریف میکنم

پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویاروییاش با نیستی خیلی شخصی باشد

پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون های شبانه بشناسد

برایش میگویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست میماند

که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

 

برایش میگویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد

و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند

اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی… ساده تر از عمری ترسیدن از آن است

 

خودم برایش میگویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگهاست

آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

 

بداند که ترسهای بزرگ ممکن است در لحظه ی تنهایی به سراغش بیاید

روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند

آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش میگویم که ترسیدن یعنی ندانستن

یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

 

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت

شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند

شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش

 

میخواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید

یعنی این که زمانهایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه میشود

باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر میکند برای داشتنشان محق است را

به او نمیدهند و جلوی چشمش به دیگری میدهند

و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار سادهای نیست و اگر آدم سعی اش را کرد و از پسش برنیامد

باید بداند که حسود است

حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست

 

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه اش را نخورد

شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند

از راه آن احساس بزرگتر شود و آزاده تر

 

میخواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست

ناامیدی معنیاش خسته شدن از خوشبینی است

و اگر آدم دیگران را به ورطهی تلخی ناامیدیهای خودش نکشد

خسته شدن هیچ ایرادی ندارد

 

برایش میگویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد

حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند

ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد

و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش

چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا میکند

و امید میتواند هزار بار دیگر هم برگردد

 

میخواهم برای بچه ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد

که دنیا آنطور که من میگفتم نبود

که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم

و خودم هم خوب میدانم نصیحت های من نمیتوانست فراتر از ترسها و ناامیدی ها و حقارتهای خودم برود

پس نمیتوانست او را همیشه حفظ کند

همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او

 

میخواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است

که از من دِینی به گردن او نیست.

که او مسئول دلتنگی ها و حفره هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست

برای من او آزاد است.

میخواهم بنشینم و ساعتها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمیبینم

و همه ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم میریزم

 

و بالاخره حتما میخواهم برای او بگویم که این دنیا

بدون عشق نمی ارزد

حتی اگر من بگویم…

 

 

 

 

 

 

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!

کوچه مردها(26)

چهار شنبه, 9 نوامبر, 2011

حالا که شرح حال خریدهای تکنولوژیکی آن روز را دست گرفته ام،بگذارید داستان آبگرمکن را هم بگویم.

همانگونه که قبلا توضیح داده ام در خانه ما،عمارت دو طبقه (که در هر طبقه دو اتاق بود)در شمال حیاط و آشپزخانه و انباری و توالت هم در جنوب حیاط بودند و در وسط حیاط هم یک حوض کوچک بود که با تلمبه ای که روی حوض نصب شده بود از آب انبار زیر حیاط و حوض ،آب می کشیدیم.همه این امکانات در نود مترمربع زمین ایجاد شده بود!

با آمدن آبگرمکن به جامعه ،پدرم هم خیلی زود یک دستگاه آبگرمکن آزمایش خرید صد و ده تومان و با سلام و صلوات آورد داخل خانه.

فراموش نکنید استفاده از آبگرمکن در زمانی اتفاق افتاد که ما آب لوله کشی داشتیم و من داستان آن را در قسمت های بعدی خواهم گفت اما چون بحث کالاهای جدید آن دوره شد ،این مطلب را در اینجا می آورم.

به هر حال ،ما که از آشپزخانه هیچوقت استفاده نمی کردیم و مادرم غذا را در زیر پله ای درون راهرو می پخت.انبار را هم از کلی وسایل بی ارزش خالی کردیم و پدرم بخشی از سکوی آشپزخانه را خراب کرد و راه عبور لوله های آب را از آشپزخانه به انبار روی دیوار ایجاد کرد و یک روز هم لوله کشی آمد و تا عصر کار لوله کشی از لوله آب به آبگرمکن و از آنجا به داخل انبار را انجام داد و یک دوش هم نصب کرد و رفت و به این ترتیب بدون اینکه انبار را کاشی کاری کنیم و با رنگ روغنی کردن دیوارها و سیمان کردن کف آنجا ،انبار سابق رسما شد حمام و ما اولین خانه ای بودیم که در محله دارای حمام اختصاصی شدیم!

هر هفته جانفتی بزرگ آبگرمکن را که حدود بیست لیتر گنجایش داشت پر می کردیم و شمعک آبگرمکن را هم با یک میله نازک دراز فلزی که سرش نخ نسوز بود روشن می کردیم و بعد از جمع شدن مقداری نفت در کوره آبگرمکن،شعله ها سر می زدند و با کم و زیاد کردن جریان نفت و از روی دماسنج تعبیه شده روی آن،هنگامی که دما بین شصت درجه تا هفتاد درجه سانتیگراد می رسید ،یکی از ما حمام می رفتیم و می آمدیم و دیگری باز باید صبر می کرد تا دوباره دمای آب به همان حد برسد.

بعد از چند ماه استفاده از این وسیله ،سیستم نفت رسانی اش اشکال پیدا کرد و جریان نفت به حدی زیاد می شد که سرتاسر آبگرمکن را آتش فرا می گرفت و ما سراسیمه با آب و هرچه که به عقلمان می رسید آن را خاموش می کردیم و سیاه از دوده ها به حمام عمومی محل می رفتیم!بعد از بار دوم که این اتفاق افتاد،پدرم تصمیم گرفت که دیگر هیچوقت روشنش نکند و باز هم هر هفته همان حمام عمومی محل برویم.من هم بسیار از این امر خوشنود شدم.چون منظره آتش گرفتن آبگرمکن برای من در آن سن بسیار وحشتناک بود و هم در خانه بعد از حمام از کله پاچه خبری نبود!

 

خوشبختی

دوشنبه, 24 ژانویه, 2011

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید، به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید:چرا این قدرشاد هستی؟
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی وخوشحال هستم……..
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت: قربان، این آشپز هنوز عضو     گروه 99 نیست!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است.
پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟؟؟
نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99  چیست،این کار را انجام دهید:
باید در مقابل در خانه آشپز  یک کیسه با 99 سکه طلا بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست !!!
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
پس از انجام کارهاآشپز به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت .
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99سکه؟؟؟ 
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً99 سکه بود!!
او تعجب کرد که چرا تنها99 سکه است و 100 سکه  نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی آن سکه کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد.
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردابسیارتلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند،اما راضی نیستند…..