برچسب ها بـ ‘آشفته’

زندگی

چهار شنبه, 11 اکتبر, 2017

تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!

خوشبختی ارزان است

شنبه, 17 سپتامبر, 2016

محمد آقازاده روزنامه نگار در فیسبوکش نوشت:

غروب از حوالی پارک وی سوار اتوبوس شدم ، جوانی بزرگی کرد و جایش را داد به من تا خودش در ایستگاه بعدی پیاده شود. مسیر طولانی بود و کتاب می خواندم . نمی خواستم فشرده گی جمعیت که تا حد له شدن است را ببینم چرا که نمی توانم بیچاره گی مردم راتاب بیاورم که خودم این بار با خوش شانسی از دست اش خلاص شدم.
چند ایستگاه بعد ناگهان صدای ضجه جوانی بلند شد ،مرتب می گفت ناموسا هر کس کیفم را زده است پس ام بدهد ، بیچاره و گشنه می مانم ، کلمات اش انفجار درد و ناامیدی بود . صدای کسی را شنیدم که گفت کیفت تان زمین افتاده است نگران نباشید . جوان کیف را گرفت ، آنقدر آشفته بود که فرصت تشکر نیافت . در خیابان مدام کیف اش را در می آورد و می شمرد ، گمان کنم سی و چهل تومان تمام دارایی اش بود و با از دست دادن همین مقدار احساس بدبختی می کرد.
چقدر خوشبختی ارزان است در سرزمین من و آنهم دست نیافتنی، چشمهایم را بستم و از دست خودم پر از خشم شدم که برای این مردم در مملکت غارت زده نمی توانم کاری بکنم.

مست از باده الهی!

دوشنبه, 1 فوریه, 2016

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

از عماد خراسانی

دوشنبه, 16 نوامبر, 2015

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز

خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي‌دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنوز

اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري
وين چه سوزي‌ست که در پرده ساز است هنوز

عاشقانه ها 46

یکشنبه, 6 اکتبر, 2013

راه عشق،سخت است و دشوار

هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرامی خواند

رهرو عشق باش

عاشق شو!

تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند

نوای عشق چون باد شمال در باغ،رویاهای تو را آشفته می کند

اما عاشق شو

عشق برترین ثروت ماست

تنها طریقی که،از این گذر

می توان دیگران را یاری داد.

آرزوی دیدار او

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

یاد یاران ،همره تنهایی شبهای من

باد و باران آرزوی این تن تبدار من

جرعه ای از چشمه مهر نگار نازنین

شد تمنای دل عطشان وسرگردان من

ای طلوع و جلوه خورشید روح آدمی

ای خدایی که نمایی خلق این شبهای من

بر کدامین کس توان امید همراهی نمود

گر که نتوان پس چرا جولان دهی در کار من

این دو روزی را که باید در جهان بازی کنم

لااقل رخصت نما،شادی شود همراه من

آمدم،رفتم،نفهمیدم که مقصودت چه بود

جان من آخر چه خواهی از دل و از جان من

هرچه بوده،خود نمودی خلق این آدم نما

پس چرا حیوان نمودی،نیمه پنهان من

روزی آخر ای خدا با تو نمایم گفتگو

تا بگویی که چرا آشفته شد افکار من

ما همه از تو جدا گشتیم و در دنیا شدیم

عاقبت رجعت نماید این تن بیمار من

عاشقانه 19

یکشنبه, 2 سپتامبر, 2012

تا دل آشفته ام ،شیفته روی توست

هر طرفی رو کنم،روی دلم سوی توست

به گرد بیت الحرام،طواف بر من حرام

ای صنم خوش خرام،کعبه من کوی توست

راه زن ره روان،غمزه فتان تو

دام دل عارفان،سلسله موی توست

سوز و گداز جهان،از غم غمازیت

راز و نیاز همه،در خم ابروی توست

 

علامه سید محمد حسین غروی

کیستم من؟

دوشنبه, 25 ژوئن, 2012

اي بلبلان بوستان من كيستم من كيستم؟

لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من

گر لفظ خيزد از ميان من كيستم من كيستم

بگذشته ام از اسم و رسم مر خويش را بينم طلسم

آيا شود گردد عيان من كيستم من كيستم

اطوار خلقت را ببين انوار رحمت را ببين

در اين جهان بيكران من كيستم من كيستم

گاهي چرا آشفته ام گاهي چرا بشكفته ام

گاهي نه اين هستم نه آن من كيستم من كيستم

شادان و خندانم چرا ؟ گويان و بريانم چرا ؟

بهر چه خواهم آب و نان من كيستم من كيستم

دست و دهان و گوش چيست عقل و شعور و هوش چيست

در حيرتم از جسم و جان من كيستم من كيستم

اين است دائم پيشه ام كز خويش در انديشه ام

گشته مرا ورد زبان من كيستم من كيستم

اين درس و بحث و مدرسه افزود بر من وسوسه

دردم بود اي همرهان من كيستم من كيستم

اي آسمان و اي زمين اي آفتاب نازنين

اي ماه و اي ستارگان من كيستم من كيستم

اي صاحب دار وجود اي پادشاه فضل و جود

اي از توام نام و نشان من كيستم من كيستم

دست من و دامان تو گوش من و فرمان تو

از بند رنجم وا رهان من كيستم من كيستم

تا كي حسن نالد چو ني تا كي بگريد پي به پي

گويد به صد آه و فغان من كيستم من كيستم ؟!

از اشعار علامه حسن زاده آملي