برچسب ها بـ ‘آسمان’

تصویر نوشته 29

سه شنبه, 30 می, 2017

چه غریب ماندی ای دل

دوشنبه, 13 ژوئن, 2016

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری
دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه:چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی‌پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

شاعر و فرشته

شنبه, 21 می, 2016

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند
فرشته، پَری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته
شاعر پَر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
فرشته، شعرِ شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت
خدا فرمود: دیگر تمام شد
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک

دیوار مهربانی

شنبه, 23 ژانویه, 2016

وقتی اولین بار این عبارت را خواندم و با کاربردش آشنا شدم،از خوشحالی پر کشیدم به آسمان!
بانی کار را بسیار دعا کردم و مطمئن بودم که اگر این کار توسعه پیدا کند،ریشه بی لباس بودن فقرا کنده می شود.
ناگهان مطالب مربوط به “کلبه مهربانی” را در سایت ها دیدم.محلی برای پوشیده شدن،سیر شدن و از همه مهمتر آگاه تر شدن از راه مطالعه کتب موجود در کلبه.
خدا را هزار بار شاکرم که شاهد چنین صحنه هایی هستم و دعاگوی همیشگی این افراد خلاق و طلایه داران نیکی و خیر در جامعه.
امید به مهربانی و همنوع نوازی و آسودگی بشر در دلم تقویت شد و در این زمستان سرد همه وجودم گرم.

تنها خداست که می ماند

دوشنبه, 11 ژانویه, 2016

یک دست بردل و دستی بر آسمان
یعنی که دل، فدای آستان او کنم
من غرقه در گناه، او چشمه کرم
باید که توبه به درگاه او کنم
تا زنده ام همین آش و کاسه است
پس با چه رو قصد سرای او کنم؟
من در سراب گناهان فتاده ام
تنها مگر امید به امداد او کنم
نومید نباید ز لطف خدا شوم
باید که چاره و درمان ز او کنم

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

امید به کرم او

دوشنبه, 20 ژانویه, 2014

یک دست بردل و دستی بر آسمان
یعنی که دل، فدای آستان او کنم
من غرقه در گناه، او چشمه کرم
باید که توبه به درگاه او کنم
تا زنده ام همین آش و کاسه است
پس با چه رو قصد سرای او کنم؟
من در سراب گناهان فتاده ام
تنها مگر امید به امداد او کنم
نومید نباید ز لطف خدا شوم
باید که چاره و درمان ز او کنم

من و خاطره ها

دوشنبه, 22 اکتبر, 2012

باغی از خاطره دارم من درون ذهن خود

هر زمان دلتنگی آید ، یاد آنها می کنم

گاه طفلی می شوم در کوچه باغهای قدیم

گاهی از پرواز مرغان،آسمان پر می کنم

می فرستم بر هوا،بادبادکی رنگین و شاد

گاه با یک چوب خشک،ارابه رانی می کنم

می جهم من در خیال خود میان جوی آب

با لجن هایش خیال خود معطر می کنم

با کمی شمع و کمی نان و پنیر و یک خیار

می کنم بزمی به پا و دل چراغان می کنم

خاطرات خود ز ایام جوانی در دلم

می نمایم زنده و جبران پیری می کنم