برچسب ها بـ ‘آستانه’

نسبت ما با توسعه 16

شنبه, 8 سپتامبر, 2018

آقای سهیل رضایی هم در کانال تلگرامی بنیاد فرهنگ زندگی چنین نوشت:

تفاوت “تفکر توسعه نیافته” و “توسعه یافته”!

آلودگی هوا نشان می دهد ما صاحب “تفکر توسعه نیافته” هستیم نه “توسعه یافته”!
تفکر توسعه نیافته تا مسئله ای به آستانه بحران نرسد به آن واکنش نمی دهد و همیشه مسائل خود را با گران ترین قیمت حل می کند، مثل رسیدگی به دندانها فقط در زمان پوسیدگی و درد طاقت فرسا !

در جهان امروز کشورهای دنیا با کمک شاخص های مختلف دسته بندی و درجه بندی می شوند،
یکی از این موارد توسعه یافتگی ویا عقب ماندگی است.

در این متد، شاخص ها بارها باز تعریف شده اند ،ابتدا شاخص تعداد کارخانه و درآمد ناخالص و… بود.
اما در مدرن ترین مدلها، شاخص اصلی بهبود کیفیت زندگی عموم مردم است
و اما کیفیت در این عبارت سه موضوع را شامل می شود:
۱- کیفیت سلامتی مردم یک جامعه و طول عمر آنها
۲-کیفیت نظام آموزشی و میزان شکوفا سازی استعدادها وتوانمندی فردی ، اجتماعی و اشتغالی
۳-میزان سلامت و موثر عملکردن سازمانها ونهادهای جامعه به گونه ای که افراد جامعه بتوانند در جامعه خود احساس عزت،امنیت وتوانمندی و شکوفایی نمایند.

بنابراین مهم ترین خصیصه ای که اینجا به چشم م یخورد اهمیت انسان در این نوع نگرش است و این شاخص ها، مدلهای برنامه ریزی و هدفگذاری را تعیین می کنند و به همین علت تکلیف تمام نهادهای تصمیم گیر وآینده ساز مشخص است چون محور ارزیابی، دیگر فقط گزارش های متنوع عددی نیست، بلکه حال و روز مردم است.

بنابراین سازمانهای تجاری وصنعتی در این مسیر پیش می روند و گاهی از منابع معنوی و گاهی از منابع صنعتی و گاهی از منابع آموزشی برای تحقق اهداف بهره می گیرند. پس این جامعه می داند کجا می خواهد برود.

بنابراین پژوهش و تحقیق مهمترین ابزار خواهد بود تا بتواند زودتر از تحقق آسیب ها، روش مدیریت و کنترل آن را کشف وبا حداقل هزینه جهت پیشگیری آن اقدام کنند.

از سوی دیگر نظام آموزشی توسعه یافته مدام در حال شکوفایی و توانمند سازی نسل جدید به جهت تحقق آینده ای با شاخص های فوق الذکر است.

کوچه مردها(59)

چهار شنبه, 11 آوریل, 2012

از این بخش تا آنجا که به طول بیانجامد،قصد دارم تا از سفرهای هرساله خود به بابل و خوانسار بنویسم که از همان خردسالی تا سالهای جوانی،هر ساله تکرار می شدند و اثرات بسیاری در ذهن و روح من برجای گذاشته اند.

از بابل شروع می کنم که سرزمین پدری است و به همین دلیل من نیز خود را یک “بابلی” می دانم،اگرچه در تهران به دنیا آمده ام.

بابل یکی از شهرهای سر سبز استان مازندران است و در عین حال یکی از پر رونق ترین آنها.بهترین افراد فنی و صنعتی و همچنین پزشکان و بیمارستان های استان در این شهر قرار داشته و دارد.هنوز مرکز مخابرات استان مازندران در این شهر است و …….

اما این شهر نیز در بستر زمان تغییرات زیادی کرده است و از دید من،هرگز صفا و زیبایی پنجاه سال پیش را ندارد که ندارد!

برای رفتن به بابل باید می رفتیم خیابان :چراغ برق” یا “امیرکبیر”فعلی و از یکی از دو شرکت مسافربری “ایران پیما” یا “پی .ام . تی” بلیط تهیه می کردیم .قیمت بلیط سه تومان بود و سوار کردن بارهای مردم بر روی سقف اتوبوس و بستن آنها توسط شاگرد راننده هم بسیار وقتگیر بود و هم تماشایی.جدل مسافران با شاگرد راننده صحنه ای جالب خلق می کرد و بالاخره اتوبوس با صلوات های پی در پی مسافران راه می افتاد. با اتوبوس های بنز 302 آن زمات پنج تا پنج ونیم ساعت در جاده تنگ و پرپیچ و خم هراز می نشستیم تا بالاخره بعد از گذشتن از جاجرود و رودهن و پلور و آب اسک و آمل می رسیدیم به بابل.همیشه در طول راه صحبت از همت و غیرت مردانی بود که اراده کرده اند و کوه ها را شکافته اند و این جاده را ساخته اند. جاهای خطرناک زیاد داشت و در ایام سرد و برفی سال عبور از این جاده بسیار مشکل و تقریبا غیر ممکن می شد که در اینگونه موارد باید از جاده فیروز کوه می رفتیم که جاده متروکه و قدیمی تری بود و همچنین دورتر.از آن مسیر ابتدا به قائم شهر(که آن زمان شاهی نامیده می شد)می رسیدیم و سپس باید به بابل می رفتیم.در این جاده هم دیدن” پل ورسک “در آن ارتفاع و زیبایی اش بسیار لذت بخش و اعجاب برانگیز بود.

خود شهر بابل در آن زمان،شهرستان کوچک و بسیار زیبایی بود که از دو خیابان اصلی تشکیل شده بود:جاده آمل-بابل-شاهی و خیابان بازار که از سبزه میدان شروع می شد تا آستانه امام زاده قاسم.مسافران در سبزه میدان پیاده می شدند و شهری ها به خانه خود می رفتند و خانواده ما که پدرم روستایی محسوب می شد تازه در اینجا باید سفر دوم خود را از شهر به روستا انجام می دادیم که حکایتی جداگانه دارد و انشالله در بخش بعدی برایتان خواهم نوشت.

عاشقانه ها(1)

یکشنبه, 8 آوریل, 2012

ای عشق همه بهانه از توست 
                     من خامشم این ترانه از توست

آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
                     وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خــــــویش را ندانم 
                    این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبــــــازان
                    در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
                    ور هست همه فسانه از توست

 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
                    طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
                    مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
                    کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
                    رام است که تازیانه از توست

 من می گذرم خموش و گمنام 
                    آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
                    کاینجا سر و آستانه از توست