برچسب ها بـ ‘آزادی’

تصویر نوشته 29

سه شنبه, 30 می, 2017

عشق شادی است

دوشنبه, 2 ژانویه, 2017

عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزاینده ست
زایش كهكشان زاینده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ست
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر
روشنایی پرست شعله پذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شب نشینی هم آشیانه ی روز
آتش این چراغ سحر آمیز
عشق آتش نشین آتش خیز
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاكی ست پر كدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی ، بی چراغ تاریكی
آتشی در تو می زند خورشید
كنده ات باز شعله ای نكشید ؟
چون درخت آمدی ، زغال مرو
میوه ای ، پخته باش ، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
می زند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوه ی این دار
میوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مایه ی سوختن در آن باشد
سوختن در خوای نور شدن
سبك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانی ست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خنده ای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
می تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چیست ؟ خنده ی هستی
خنده ای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست
تا درین آبگینه گردیده ست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آٍسمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است
جفت جویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگ آور ؟
ذره انباشی چو توده ی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟
بدر آی از سراچه ی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشه ات
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیده ست
شیرکی آفتاب نوشیده ست
آن كه از گل گلاب می گیرد
شیره ی آفتاب می گیرد
جان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازكی در اندیشه ست
پری جان اوست بوی گلاب
می پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود ، آوردند
هم به خورشید باز می گردند
برگ ، چندان كه نور می گیرد
باز پس می دهد چو می میرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشید می گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید می برد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفته ست
یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پاره ی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت می داند
رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
كه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كنده ی پر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم

هوشنگ ابتهاج( ه.ا.سایه)

مقالات 34

یکشنبه, 3 ژانویه, 2016

رابطه آزادی و استقلال 2

“استقلال” را در سطور بالا از زبان استاد سخن زمان معاصر،آقای دکتر اسلامی ندوشن خواندیم،مروری هم کنیم بر تعریف “آزادی”:
آزادی، واژه‏ ای است که بشر در طول تاریخ پیوسته در جست‏وجوی آن بوده و برای به دست آوردن آن، به هر وسیله‏ای چنگ زده و خسارات مالی و جانی فراوانی متحمّل شده است. آزادی موهبتی است الهی که رشد و تکامل انسان بدون آن ممکن نیست. انسان آزاد آفریده شده و هیچ کس برده و بنده دیگری نیست. آزادی به این معنا حق طبیعی و فطری هر انسانی است. بر این اساس، کسی نمی‏تواند آن را از دیگری سلب نماید و یا به او اعطا کند. آزادی” بی تعهدی” نیست ،توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است.
تفاوتی که بین آزادی در فرهنگ غربی و فرهنگ شرقی وجود دارد، تفاوتی بنیادین است که از دو تفکر، گرایش و جهان‏بینی کاملاً متفاوت ناشی می‏شود. آزادی در هر دو فرهنگ، گرچه در نفی سلطه و عبودیتِ غیر اشتراک دارد، اما زیربنای فکری آن دو متفاوت است. آزادی غربی بر مبنای اومانیسم و انسان‏مداری استوار است و آزادی شرقی ،عموما بر مبنای توحید و ایمان است.
آزادی در هر دو تمدن، به معنای نفی محدودیت‏هاست، اما اینکه دامنه این محدویت‏ها چیست و آیا دین نیز جزئی از آن شمرده می‏شود یا خیر، اختلاف وجود دارد. به هر حال و به قول ویکتور هوگو:مذهب جدید زمان ما،مذهب آزادی است!
اما به طور کلی می توان گفت:
آزادی امکان عملی کردن تصمیم‌هایی است که فرد یا جامعه به میل و اراده خود می گیرد.اگر انسان بتواند همه تصمیم هایی که می گیرد ،عملی کند و کسی یا سازمانی اندیشه و گفتار و کردار او را محدود نکند و در قید و بند درنیاورد، دارای آزادی مطلق، یعنی آزادی بی حد و مرز است.اما چون انسان ها به طور اجتماعی زندگی می کنند،نمی توانند آزادی مطلق داشته باشند.زیرا آزادی بی حد و مرز یک فرد به پایمال شدن آزادی دیگران می انجامد.به همین سبب است که هر جامعه ای با قانون ها و مقررات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خاصی، هم حافظ آزادی های افراد آن جامعه می شود و هم حد و مرزهایی برای اینگونه آزادی ها به وجود می آورد.قانون ها و مقررات جهانی نیز آزادی های مردم سراسر جهان و حد و مرزهای آن را در جامعه جهانی معین می کند. به نظر اینجانب مقایسه قانون اساسی هر کشور در زمینه آزادی های فردی و اجتماعی با منشور سازمان ملل در این زمینه ،مبنای مناسبی برای پی بردن به اعتقاد یا عدم اعتقاد به این پدیده می باشد اما مهمتر از آن بررسی میزان دسترسی عملی و واقعی افراد هر جامعه به این ویژگی است و همینجاست که کمیت بسیاری از جوامع و نظام حاکم بر آنان می لنگد!

مقالات 33

یکشنبه, 27 دسامبر, 2015

رابطه استقلال و آزادی 1

دکتر محمد اسلامی ندوشن در کتاب “روزها – جلد چهارم” می نویسد : استقلال به نظر می رسد که مادر است و منشا رونق اقتصادی نیز می شود،تا آن نباشد، یک ملت در مسیر درست حرکت نمی کند.
استقلال معنی بسیار وسیع و پیچیده ای دارد.معنای اولش آن است که یک کشور امکان داشته باشد تا به درخواست های ناموجه دیگران”نه” بگوید.دوم آنکه از لحاظ فکری و فرهنگی روی پای خود بایستد.دشمن استقلال تنها خارجی نمی تواند باشد،داخلی هم هست.استقلال تنها سیاسی نیست،فرهنگی هم هست.در عرف بین المللی هرکشوری که نماینده ای در سازمان ملل داشت،مستقل حساب می شود،ولی وقتی به ترکیب سازمان ملل نگاه می کنیم،چه تعداد کشور می بینیم که بتوانیم با خیال راحت آنها را مستقل بخوانیم؟
البته استقلال نسبی است و یک امر مجرد و شعاری نیست.باید پایه های شخصیتی یک ملت محکم باشد تا بشود به اتکای آن با کشورهای دیگر داد و ستد کرد.رابطه بین المللی مبتنی بر داد و ستد است و هرکس متاع بهتر داشته باشد، امکان عرض وجود بهتری دارد.
با این نظرات این محقق برجسته کاملا موافقم اما جسارتا “استقلال” را برای بهروزی یک کشور،شرط لازم می دانم و معتقدم در کنار این ویژگی بسیار ارزشمند ،شرط کافی نیز لازم است و آن چیزی نیست به جز”آزادی”.
آنجا که دکتر اسلامی اشاره می فرمایند که استقلال تنها سیاسی نیست بلکه فرهنگی هم هست،شاید اشاره به همین مفهوم می فرمایند یا وقتی که به ضرورت محکم بودن پایه های شخصیتی یک ملت اشاره میفرمایند.

کوچه مردها 127

چهار شنبه, 11 ژوئن, 2014

با پای پیاده از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(آیزنهاور آن روز) می رفتم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب می رفتم تا به دبیرستان برسم و روزانه هم پنج ریال می گرفتم که چهار ریالش خرج بلیط رفت و برگشت اتوبوس می شد و یک ریال باقیمانده هم پول تو جیبی!
یک روز به پدرم گفتم:اگر من تا یک ماه از شما پولی نگیرم،آخر ماه پانزده تومان به من می دهی؟
قبول کرد و من یک ماه تمام این راه را پیاده رفتم و برگشتم.حدود روزی سه ساعت پیاده روی در روز.اما یاد پانزده تومان آخر ماه گرمم می کرد و به من انرژی می داد.در تمام این یک ماهه و در طول زمان پیاده روی ها فکرم این بود که با این پول یک ساعت مچی بخرم یا یک ماه دیگر هم ادامه بدهم و با سی تومان یک دوچرخه.
تصمیمم را بالاخره گرفتم:ساعت مچی.
آخر ماهی که انگار نمی خواست تمام شود و به اندازه یک عمر طول کشید،بالاخره رسید و من با اشتیاق تمام در آخرین شب ماه،هنگامی که پدرم خسته و کوفته از کار سخت بدنی روزانه به خانه برگشت،در کمال وقت نشناسی به سویش دویدم و گفتم:بابا پانزده تومان مرا بده.
پاسخم چک سنگینی بود که به صورتم خورد و فریاد او که:تو فکر کردی من سر گنج نشسته ام پدر سوخته!؟

سرزمین عجایب 6

شنبه, 17 می, 2014

از دیگر نکات بسیار قابل توجه در این سرزمین امنیت و آزادی حیوانات است!

خودشان در تبلیغات و کلیپ های تلویزیونی دائما یادآوری می کنند که ما این سرزمین را از این حیوانات به امانت گرفته ایم و یادمان نرود که مالکان اصلی استرالیا آنها هستند.(ناجوانمردها بومیان استرالیایی را به حساب نمی آورند)،به هر حال باید باشی و ببینی که چه حکومتی دارند.در یک دریاچه مصنوعی صدها قوی مشکی و هزاران مرغابی در حال شنا و بازی بودند و هرکس نزدیکشان می شد،انها هم به سویش هجوم می آوردند ،چون فکر می کردند که برایشان غذا آورده است و بسیاری از مردم هم با مقدار زیادی نان می آمدند و برایشان تکه نان پرتاب می کردند.صحنه ای واقعا دیدنی بود.

صبح ها با کنار زدن پرده اتاق برای استفاده از نور صبحگاهی،دیدن یک کوالا که پشت پنجره شما به خواب عمیقی فرو رفته،مطلبی عادی است.

پیاده روی در جنگل یا کنار اسکله ها ،همواره می تواند همراه با دیدن چند کانگورو یا پنگوئن یا تعداد زیادی طوطی همراه باشد.

اما از همه جالبتر وجود پرندگان مختلف در مرکز شهر و جاهای تجاری است.به راحتی در میان دست و پای مردم می لولند و هرجا کسی غذایی می خورد،طلبکارانه توقع دریافت سهمی از غذای او را دارند،حتی اگر این مکان طبقه چهارم یک مجتمع تجاری و محوطه رستوران های آن مجتمع باشد.گنجشکها مصرانه روی میز شما می نشینند و آنقدر طلبکارانه نگاهتان می کنند تا چیزی به آنها بدهی!

مطمئنا اگر در ایران بود،ظرف یک شبانه روز نسل همه آنها را برمی انداختیم؟!

من رویایی دارم

دوشنبه, 3 فوریه, 2014

من
رویایی دارم
رویای آزادی
رویایِ یک رقص بی وقفه از شادی
من
رویایی دارم
از جنس بیداری
رویای تسکین این درد تکراری
درد جهانی که از عشق ، تهی میشه
درد درختی که می خشکه از ریشه
درد زنایی که محکوم آزارند
یا کودکایی که تو چرخه ی کارند
تعبیر این رویا
درمون دردامه
درمون این دردا
تعبیر رویامه
رویای من اینه
دنیای بی کینه
دنیای بی کینه
رویای من اینه
من
رویایی دارم
رویای رنگارنگ
رویای دنیایی سبز و بدون جنگ
من
رویایی دارم
که غیر ممکن نیست
دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست
دنیایی که بمب و موشک نمیسازه
موشک روی خواب کودک نمیندازه
دنیایی که توی اون زندون ها
تعطیلن
آدمها به جرم پرسش …نمیمیرند…نمی میرند

کوچه مردها 123

چهار شنبه, 15 ژانویه, 2014

در این بخش کمی در مورد دبیرستانم توضیح خواهم داد:

دبیرستان کیهان نو،در خیابان جمال زاده که حدود دویست متر با میدان انقلاب(میدان بیست و چهارم اسفند آن روزها)فاصله داشت،قرار داشت.

هر روز صبح زود یا همراه وانت پدرم به مدرسه می رفتم و یا از خانه تا خیابان آزادی(که آن موقع آیزنهاور نام داشت)پیاده و از اینجا با یک اتوبوس شرکت واحد که بلیطش دو ریالی بود،به میدان انقلاب می رفتم.

ظهر ها هم پیاده خیابان جمال زاده را تا خیابان جمهوری(شاه سابق)به تعمیرگاه یکی از فامیل ها که در خانه ما زندگی می کرد می رفتم و با او نهار می خوردم و دوباره پیاده به دبیرستان بر می گشتم و بخش بعد از ظهر که از ساعت دو و نیم تا چهار و نیم بود،برگزار می شد و نهایتا با اتوبوس به خانه بر می گشتم.برای هزینه های رفت و آمد هم روزی پنج ریال از پدرم می گرفتم.

این دبیرستان یک خانه بزرگ سه طبقه بود که در کنارش هم خانه یک طبقه ای را خریداری کرده بودند و با برداشتن دیوار بین این دو خانه مجموعه دبیرستان تشکیل شده بود.

نام مدیر این دبیرستان ملی(غیر انتفاعی)آقای شاه صاحبی بود که مردی بود قوی هیکل،شیک پوش و فوق العاده پر جذبه.نگاه عصبانی او به هر یک از ما مساوی بود با ………..،بگذریم!

بهترین دبیران و آموزگاران کشور را با وسواس برگزیده بود و هر یک از ما دفترچه گزارشی داشتیم که دست خودمان بود و آموزگاران همه نظرات خود را در باره ما می نوشتند و همه نمره های ما در آن بود و آقای شاه صاحبی تک تک ما را ماهی یک بار صدا می کرد و پس از مطالعه نامه اعمالمان یا تشویقمان می کرد و یا چنان غضبی می کرد که واقعا خود را خراب می کردیم.

دانش آموز و معلم و ناظم و فراش و همه از او به شدت حساب می بردند.اگر اکثریت شاگردان یک کلاس نمره خوبی از درسی نمی گرفتند،بلافاصله دبیر مربوطه را عوض می کرد.اگر می شنید دانش آموزی در راه مدرسه خطایی می کند تا چند روز او را تحت نظر قرار می داد و خلاصه هیچ راهی جز منظم بودن و درس خواندن برای ما باقی نمی گذاشت.عجیب آدمی بود.

دانش آموزان هم همه از طبقه مرفه و پولدار جامعه بودند و فقط تک و توک آدمی مثل من میان آنها برخورده بود!

با این همه دوران دبیرستان من،خوشترین ایام زندگی من بود که در این رابطه بیشتر برایتان خواهم نوشت.