برچسب ها بـ ‘آزادگی’

حال عارفان

دوشنبه, 10 ژوئن, 2019

عارفان در بند نان و نان نیند
فکر عزت پیش این و آن نیند
نزد سبحان کسب عزت می کنند
عاشق جاه و مقام خود نیند
اندرین دالان تودرتوی دنیایی گمند
عاشقند و فکر این دنیا نیند
شوقشان گمنامی و آزادگی است
سرخوش از تعریف این و آن نیند
قیل و قال دیگران بی فایده است
در سکوتند و ز خود غافل نیند

برای چه آمدیم؟

دوشنبه, 27 فوریه, 2017

واعظا از نفرت و بیزاری و کینه مگو
عشق را جاری کن و از مهر و همیاری بگو
این همه جنگ و جدل مقصود از خلقت نبود
نازنینا از پیامبر قصه رحم و شفقت را بگو
این جهان بهر تلاش و مردی و آزادگی است
داستان رادمردان گذشته از خود و دنیا بگو
گر دوروزی میهمان خاک ویرانش شدیم
از حکایتهای وصل و جنت و یاران رعنایش بگو
ما برای بارش مهر خدا در این کویر پر ز خس
آمدیم تا سرفرازو سربلند نزدش رویم،این را بگو
راز خلقت،عاشقی با بنده های بیکس و درمانده است
خود بسوزان همچو پروانه به گرد آدمی ، چیزی مگو

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 14

سه شنبه, 22 سپتامبر, 2015

در شعر حافظ معشوق کیست؟عشق چیست؟
گمان می کنم که طرح این سوال بازمی گردد به این سوال اصلی که دیوان حافظ چه دنیایی در بر دارد؟
وی بیش از هرچیز از دو چیز حرف زده است: معشوق و می و چون می نیز تکمیل کننده عالم عشق است،پس در واقع همه چیز در این کتاب بزرگ بر گرد محور وجود “معشوق” می گردد،بدانگونه که می توانیم دیوان حافظ را “دفتر عشق و آزادگی” بخوانیم،همانگونه که این عنوان بر مجموعه غزلیات مولانا جلال الدین نیز می تواند اطلاق گردد.
با وجود آنکه دیوان حافظ ،عصاره تفکر و فرهنگ و تاریخ ایران را تا زمان خود،در خود فشرده و جای داده است،باز هم تعجبی ندارد که می بینیم که از زمان او تا به امروز،یعنی طی ششصد سال هنوز به این سوال پاسخ قطعی داده نشده است که معشوق حافظ چگونه کسی می تواند بود؟

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 5

سه شنبه, 19 می, 2015

زندگی حافظ و مولانا با یکدیگر متفاوت بود که خواه ناخواه در نحوه بیان و فکر اثر می نهد. مولوی در حلقه فوج مریدان،مرفه و موجه می زیسته ، و با مرجعیت روحانی و اعتباری که نزد صاحب مقامان داشته،مجال می یافته که دنیا را در موضع علوی و آمرانه ای ببیند،مدعیان و معاندان او هم از او کم توان تر بودند.ولی حافظ درگیر زندگی روزمره و کشاکش های دوران خود بوده.مردی است تنها،مانند “آهوی وحشی” در “دشتی مشوش”،در میان جمعی از دشمنان کوردل.ناگزیر است که برای حفظ جان و ادامه معاشش،بر خط بسیار باریکی حرکت کند،و حتی گاه”بر در ارباب بی مروت دنیا”نشیند. گرایشش به “اندیشه خیامی” و عیش و طرب نیز فاقد روحانیتی است که مولوی به علت مقام پیری و زعامتی که داشته است،کوشا به نگاهداشتش بوده است.

حافظ “رند” است و مولوی “شاه دل ها”.این ها تفاوت هاست. لیکن در چند موضوع عمده ،این دو،راهی یک راهند:عشق،آزادگی،عالم پهناور”بی رنگی”که کل بشریت را بی هیچ مرز و حائل کفر و دین ،از یک دیدگاه می بیند.

چرا؟

دوشنبه, 16 دسامبر, 2013

مدح هم گوییم و چون روزی گذشت
دشمن خونی یکدیگر شویم،آخر چرا؟
چون توانیم درد یکدیگر نهیم مرهم به مهر
این نمک پاشیدن زخم دل یاران چرا؟
خوبی و آزادگی و مهربانی با رفیق
یادگار خالق هستی بود،آزار یکدیگر چرا؟
این دوروزه می نیارزد این همه زهر و دغل
کام یکدیگر چو شیرین می توان،تلخی چرا؟
جان من این تیرگی را از دل پاکت ببر
مهربانی پیشه کن،این تند خویی ها چرا؟
رستگاری در میان خدمت خلق خداست
چون توانی نیک باشی،کینه بی حد چرا؟

زندگی چیست؟

شنبه, 16 مارس, 2013

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

 

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

 

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون “دنیای” هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

 

برای بعضی‏ها:

 

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

 

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

 

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

 

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

 

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

 

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

 

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

 

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

 

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و…..است.

 

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

 

سکوت دلربای کوهستان؛

 

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

 

شوق دیدار شقایق در دشت؛

 

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

 

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

 

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

 

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

 

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

 

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

 

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

 

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

 

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

 

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

 

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و…… همه‏چیز دارد؛

 

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

 

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

 

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

 

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

 

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

 

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

 

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛ آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

 

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

 

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از “بودن” لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

 

به‏قول دون خوان ماتیوس:

 

” مرگ دردناک، مرگی است که در بستر به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود.”

دکتر علیرضا رحیمی بروجردی

آزاده از خرد

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

عشق مستی آرد و دیوانگی

عقل عزت زاید و دردانگی

عزت و جاه و جلال از آن تو

من روم در وادی دیوانگی

این جنون و عشق و امید وصال

می دهد ما را،فر و آزادگی

ای سفیر مهر و افسون خدا

عاشقی،ای با خرد بیگانگی

عقل را از من بگیر و دور کن

من بمانم دور زین فرزانگی

چاره سازم درد خود با عاشقی

مرهمی از مهر و درد و سادگی

چرا اینگونه؟

یکشنبه, 12 ژوئن, 2011

ما مرد دوران بوده ایم،اکنون چرا اینگونه ایم؟

ما یار و بیمار ضعیف،حال خود چرا درمانده ایم؟

ما صاحب جاه و جلال،ما مایه فخر جهان

اینک گدای خارجی،در پشت درها مانده ایم

آزادگی،سالاری و فر و کمال آدمی

در سایه کوشش بود،ما کاهل و سرخورده ایم