برچسب ها بـ ‘آدرس’

آدرس خانه خدا!

شنبه, 23 می, 2015

دوستان عزیز
ساکنان معبد نوعدوستی
می دانید نمایندگی های خانه خدا در ایران وجود دارد؟
خداوند سبحان برای راحتی و آسایش ما در زمان نیاز به او ،در نزدیکترین فاصله نمایندگی هایی ایجاد نموده است که می توانید برای زیارت و دیدارش به یکی از این محلات مراجعه بفرمایید.
من فقط آدرس دوتا از این مکان ها را می دانم اما به راحتی می توانید در نزدیکی خودتان هم خانه خدا را پیدا کنید.دو محلی که من می شناسم به شرح زیر هستند:
شیرخوارگاه آمنه
بیمارستان محک

جهانی باش!

شنبه, 16 آگوست, 2014

جهانی باش و جهانی فکر کن! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.
راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی… جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت. فراتر از آدرس خانه و میزان دارایی هایت.
دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود. دنیا بزرگ تر و فراتر از این است که تاکنون می اندیشیدی. جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی تو که به جهان هستی متصلی!
یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است!
به ستاره ها نگاه کن! و بزرگ بیاندیش! بگذار تا افکارت رشد کند.
اجازه نده انسان های حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند، ناچیزها را رها کن و بزرگ شو!
جهانی شو! آن گاه دیگر از غیبت و بدگویی لذت نمی بری! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری!
هیج گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی!
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ، بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری!
جهانی شو! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات کمک کنی!
جهانی شو ! تا از یک بعدی بودن خارج شوی!
آن گاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی !!

کوچه مردها 109

چهار شنبه, 12 ژوئن, 2013

کلاس سوم دبستان بهرام بودم که همان اوایل سال ،یک روز ناظم و دفتر دار مدرسه سر صف های صبحگاهی حاضر شدند و از هرکس می پرسیدند که دقیقا آدرس منزلتان کجاست و بستگی به محله زندگی هریک از ما ،پس از صحبت مختصری با هم،تصمیم می گرفتند که اسم هریک از ما را در لیستی وارد نمایند یا خیر.

پس از فهمیدن آدرس دقیق من ،اسم مرا در لیست خود وارد نمودند و فردای همان روز متوجه شدیم که کسانی که اسمشان در لیست وارد شده باید از شنبه هفته بعد به مدرسه ای که تازه تاسیس شده و خیلی نزدیک تر به خانه ماست ،منتقل شوند.به همین سادگی کار صورت پذیرفت.

اسم این مدرسه”ساسان” بود و ساختمانش نسبت به مدرسه بهرام خیلی کوچک تر بود اما تعداد دانش آموزان هم در آن کلاس خیلی کتر بود.کلا دوازده کلاس داشت و برای هریک از سالهای اول تا ششم دبستان،دو کلاس دایر کرده بودند.دفتری هم برای مدیر و معلمان در طبقه دوم داشت و حیاطی کوچک که کفاف شیطنت های ما را می کرد!

من چهار سال آخر دبستان را در این مدرسه طی کردم.هرروز از خانه که در می آمدم در عرض پنج دقیقه به مسجد علی اکبر که به تازگی کنار خیابان هاشمی،پایین تر از میدان سپاهی دانش بنا شده بود می رسیدم و پس از عبور از عرض خیابان هاشمی به دبستان که روبروی مسجد بود،وارد می شدم.

از آنجا که خیلی از دوستان دیگرم هم با من به این مدرسه منتقل شده بودند،اصلا احساس غریبی و دلتنگی نمی کردیم و فقط معلمان و ناظم و مدیرمان جدید بودند که خیلی سریع با این وضعیت هم خو گرفتیم.