برچسب ها بـ ‘آدامس خروس نشان’

کوچه مردها(44)

یکشنبه, 15 ژانویه, 2012

یکی دیگر از آفات و بلاهای محله قماربازها بودند.

از بچگی ما در معرض یادگیری قمار بودیم.از بازی هایی مثل لیس و پس لیس گرفته تا بازی بر سر اسکناس های کاغذی جلد آدامس خروس نشان.هریک کیفی کاغذی درست کرده بودیم و درون آن را پر از این جلدهای آدامس می کردیم و دارای ثروت مجازی می شدیم که مایه فخر و مباهات ما به یکدیگر بود.

هرچه بزرگتر می شدیم این اعمال واقعی تر می شد و بر سر پول واقعی مسابقات و قمارها انجام می شد.از مسابقه والیبال تیغی گرفته تا مسابقات پیش بینی رنگ فرفره و تشخیص مهره زیر لیوان (که قبلا برایتان توضیح داده ام) و در مراحل پیشرفته تر قاب بازی و بازی با ورق.

در قاب بازی ،یکی از استخوان های پای گوسفند را که اصطلاحا قاب می نامیدند،در دست می گرفتند و در حالی که چند نفر دور هم نشسته بودند به نوبت به هوا می انداختند و بستگی به طرز نشستن قاب معلوم می شد که اندازنده آن برده یا باخته.من با جزییات این قمار آشنا نبوده و نیستم ،تنها به خاطر دارم که هربار قاب باز موقعی که قاب را به بالا می انداخت،محکم با دست به روی پای خود می زد و از خدا طلب شانس می کرد!می گفتند که مردان بسیاری در این بازی بیچاره شده اند و هست ونیست خود را باخته اند و حتی می گفتند بعضی ها همسر خود را در این قمار باخته اند!نماینده ممد سیاه هم همیشه بالاسر این گروه قمارباز حاضر بود تا بازنده راهی برای فرار از تعهد خود نداشته باشد و در ضمن “شیتیل”ها را هم جمع کند.

بازی دیگر،قمار با ورق بود که معمولا در خانه های خاصی که برای این کار و شیره کشیدن،تدارک دیده شده بود انجام می شد.آنطور که جوانتر ها و بزرگ تر ها می گفتند در این بازی هم چند نفر دور هم می نشستند و هر یک پولی در وسط می گذاشتند و اصطلاحا”بیست و یک”بازی می کردند و کسی که بیشترین امتیاز را می آورد(که نباید از عدد بیست و یک هم بیشتر باشد)برنده بود و همه پول های گذاشته شده در وسط جمع،پس از کسر “شیتیل”ممد سیاه مال او بود.

بعضی اوقات هم بزرگترها و جوانترها با تفنگ بادی روی زدن به خال های تعیین شده شرط بندی های سنگینی انجام می دادند که همه مردم را دور خود جمع می کرد و تا مدت ها داستان این قمارها نقل محافلشان بود.

تخم مرغ بازی و فوتبال دستی و ده ها نحوه دیگر قمار کردن بر سر پول هم وجود داشت که تنوع زیادی داشتند و هرکس را به شکلی به خود جلب می کردند.خدا لطف بسیار زیادی به من و تعداد کم دیگری داشت که آلوده به این آفات روحی نشدیم.

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.