برچسب ها بـ ‘آداب’

عرفان نامه 8

چهار شنبه, 14 ژوئن, 2017

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

رسم عاشقی

شنبه, 8 آگوست, 2015

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

مقالات 8

یکشنبه, 21 ژوئن, 2015

آدم تا انسان 8

مولانا می خواهد بگوید:قضاوت ما در مورد نیک و بد مردم سطحی است و حقیقت قضایا نزد خداوند است و بس.”
اما عزیزان ، بدانید که خدا حتی منتظر توبه من و شما نیز نیست(اگرچه توبه کننده را بسیار دوست می دارد) و چشمه رحمت و رزقش برای همه بندگان است.باز این تمثیل را در داستان “موسی و شبان” مولوی پی می گیریم:
“موسی،شبانی را می بیند که به قول خود به ستایش خداوند مشغول است اما عبارات او مناسب دعا و مناجات نیست.مثلا می گوید: کجاییتا موهایت را شانه بزنم و جایت را بروبم.
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات دوزم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
موسی به او عطاب می کند که این چه نوع سخن گفتن است و شبان،آزرده از آنجا می رود.اما خداوند به موسی عتاب می کند که بنده مرا چرا آزردی؟وظیفه تو وصل کردن است نه فصل کردن.ما به هرکس اصطلاحاتی داده ایم و اساسا به قال و بیرون توجه نداریم، بلکه حال و درون را می بینیم.
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا خود از بهر بریدن آمدی؟
هرکسی را سیرتی بنهاده ام
هرکسی را اصطلاحی داده ام
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
و موسی دوان دوان به دنبال شبان می دود تا او را می یابد و می گوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو”
مولوی در این داستان ،سه نوع موجود را در تعامل با یکدیگر قرار می دهد:
اول – چوپان ،که سمبل افراد معمولی و ساده است.(عوام)
دوم – موسی که سمبل روحانیت و نماینده دین رسمی.(خواص)
سوم – خداوند که سمبل معنویت محض و حقیقت مطلق است.
خداوند هیچیک از دو گروه فوق را نفی نمی کند و در دو داستان این بخش،اعلام می کند که هردو گروه برای من عزیزید.از من ناامید نباشد.
اجازه دهید در این بخش کلام آخر را از زبان دکتر علی شریعتی بگویم که:
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار،

اما نه نعماتش را از ما گرفت و نه گناهان مارا فاش کرد،

بیندیش،

اگر اطاعتش کنیم چه میکند!

سلسله مباحث مدیریتی 18

سه شنبه, 28 اکتبر, 2014

با گذر از مراحل اولیه رشد ، وقتی کودکی به سن 10 سالگی رسید، نظام آموزشی چه برنامه هایی دارد؟
در کشورهای اسکاندیناوی مخصوصا دانمارک همه روزه پس از بسته شدن مدارس، مکان های دیگری باز می شوند به نام ” باشگاه های اوقات فراغت نوجوانان و جوانان ” .
این باشگاه ها وظیفه دارند نوجوانان و جوانان را از 10 تا 18 سالگی تحت پوشش خود گرفته و اوقات فراغت شان را پر کنند . در این باشگاه ها افراد تحصیل کرده که در رشته ” paedagog” (پدگو) درس خوانده اند
( این رشته تلفیقی از روان شناسی ، جامعه شناسی ، مردم شناسی ، آداب و رسوم شناسی ، نوجوان و جوان شناسی می باشد)
با شناخت کامل به نیازهای روزمره جوانان در کنار آنان بوده و سعی می کنند تا نوجوان و جوان با اعتماد به نفس بیشتری به زندگی خود ادامه داده و راحت تر بر مشکلات روزمره فائق آیند .
این باشگاه ها هر کدام ساختمانی نسبتاً بزرگ دارند که در آن انواع و اقسام فعالیت ها از جمله فوتبال دستی ، پینگ کنگ ، فوتبال گل کوچک ، زمین بسکتبال ، اتاق موزیک ، اتاق کامپیوتر ، کارگاهی برای تعمیرات مختلف برای جوانان و به همراه و کمک خود جوانان ، پرده بزرگ سینما ، سالن بزرگ جلسات ،آشپزخانه بزرگ برای غذا پختن به همراه جوانان و اتاق کمک درسی نوجوانان و جوانان وجود دارد .
هر باشگاهی امکان استفاده از اتوبوس را نیز دارد . ( معمولا هر سه یا چهار باشگاه یک اتوبوس می خرند و به طور مشترک از آن استفاده می کنند.) همچنین این باشگاه ها همکاری خیلی نزدیکی نیز با باشگاه های ورزشی هر محل دارند چون یکی از اهداف هر باشگاه اوقات فراغت ، این است که اعضای نوجوان و جوان آن عضو فعالی از باشگاه ورزشی محل خود نیز باشند.
باشگاه ها همه ساله یک سری از متخصصان و مشاوران حرفه ای را دعوت می کنند تا به سوالات نوجوانان و جوانان در موارد مختلف پاسخ دهند . جوانان باید عضو باشگاه باشند و در همان محل زندگی کنند یا در مدرسه محل تحصیل کنند.

حق عضویت برای کودکان 10 تا 14 ساله ماهیانه 115 کرون (حدود 40 هزار تومان) است و برای جوانان 14 تا 18 سال 20 کرون (حدود 7 هزار تومان) ؛ دلیل این مساله این است که باشگاه های جوانان از ساعت 18 تا 22 باز هستند و برای شهرداری بسیار مهم است که با تخفیف های زیاد جوانان را جذب این مراکز کند.
در مواردی هم که جوان یا خانواده اش فاقد قدرت مالی باشند حق عضویت آن از بودجه شهرداری پرداخت می شود.
باشگاه های اوقات فراغت در تمامی ایام سال ( 365 روز) فعال بوده و تعطیلی ندارند چرا که این باشگاه ها در واقع برای پر کردن اوقات فراغت جوانان و نوجوانان هستند .در باشگاه ها آوردن انواع و اقسام سلاح های سرد و گرم ممنوع است ، مواد مخدر و الکل نیز ممنوع بوده و درگیری و کتک کاری مطلقا ممنوع می باشد . در مواردی که نوجوان یا جوانی از این قوانین تخطی کند بلافاصله با والدین تماس گرفته می شود و ماجرا به اطلاع والدین می رسد.
در این باشگاه ها جوانان و نوجوانان به مسافرت ها و گردش های مختلف برده می شوند و حتی جوانان و نوجوانان به باشگاه های مشابه در کشورهای همسایه نیز برده می شوند تا آنجا را هم ببینند و با نحوه کار و زندگی جوانان در آن کشورها نیز آشنا شوند و تبادل فرهنگی شکل بگیرد.

عاشقی

یکشنبه, 2 فوریه, 2014

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

کوچه مردها(64)

چهار شنبه, 16 می, 2012

یکی دیگر از آداب رایج در روستاهای بابل روش دید و بازدید عید بود:

در روستاهای بابل به میهمان عید بعنوان عیدی،تخم مرغ رنگ کرده می دهند،به رنگهای مختلف و خیلی زیبا.

شکل عید دیدنی هم به این ترتیب است که صبح روز اول عید همه معتمدین و پیرمردهای روستا به خانه بزرگترین و مهمترین فرد آن روستا می روند و همراه یکی از آنها که قبلا بعنوان پیشکار انتخاب شده است،چند گونی خالی است. از همین جا تخم مرغ ها که به تعداد مهمانان تهیه و تقدیم می شود،توسط پیشکار در گونی قرار داده می شود و همه این افراد باهم به عید دیدنی دیگر افراد و خانواده ها می روند،در یک صف که نفر اولش بزرگ محله و نفر بعدی کدخدا،نفر سوم پیشکار و بقیه هم به ترتیب سن در صف جای گرفته اند.

این جمعیت پانزده تا بیست نفر تا غروب،تقریبا همه خانواده های محله را مورد سرکشی قرار می دهند و چون با شیرینی و نان قندی و چای و عسل و… همه جا پذیرایی می شدند،به نهار هم احتیاجی نداشتند و در این زمان چند بار گونی پیشکار پر از تخم مرغ آب پز رنگی می شد که آنها در به خانه خود می فرستاد.

ناگفته پیداست که در این سرکشی ها بزرگان محله از گرفتاری ها و بیماری ها و سایر دلمشغولی های اهالی روستا با خبر می شدند و در حد مقدورات تصمیم گیری و چاره اندیشی می کردند.

غروب همانروز ،تخم مرغ ها توسط پیشکار بین همه این افراد توزیع و تقسیم می شد و هر یک از این بزرگان محل با تعداد زیادی تخم مرغ رنگی به خانه های خود بازمی گشتند که اغلب همین تخم مرغ ها به بازدید کنندگان دوباره تقدیم می شد!

اما ما کودکان با تخم مرغ های خود،اصطلاحا”تخم مرغ جنگی”می کردیم و با زدن سر تخم مرغ ها به یکدیگر،تخم مرغ سر و ته شکسته به برنده تعلق می گرفت و هر روز عید ما بچه ها تعداد زیادی تخم مرغ خوشمزه می خوردیم که گاها به دل درد و کهیر روی بدنمان هم منجر می شد!

کوچه مردها(61)

چهار شنبه, 25 آوریل, 2012

در اینجا بد نیست کمی از رسومات و آداب حاکم بر محیط روستاهای بابل برایتان بگویم:

یکی از ابتدایی ترین موضوعاتی که یاد گرفتم این بود که در هر مجلسی که حضور پیدا می کردم ،باید با تک تک ساکنین آن مجلس جداگانه و به گرمی احوالپرسی نمایم.شیوه کار هم به این شکل است که بزرگترین فرد مجلس شروع می کرد به پرسیدن حال من و تک تک اعضای اصلی خانواده ام و بعد هم جملاتی مبنی بر خوش آمد گویی می گفت.وقتی احوالپرسی او تمام می شد ،من هم متقابلا باید احوالپرسی و اظهار خوشبختی از بودن نزد ایشان می کردم و چون این کار تمام می شد،با نفر بزرگتر بعدی عین همین فرایند را باید تکرار می کردیم تا آنجا که تمامی نفرات بزرگتر از من تمام می شدند و از اینجا به بعد من باید بعنوان بزرگتر باقیمانده مهمانان با نفرات کوچکتر از خودم یک به یک همین احوالپرسی ها را انجام می دادم!

بعد با نفر دوم خانواده همین فرایند را آغاز می کردند و بدون اغراق نیم ساعتی به همین منوال می گذشت.

در مرحله بعد توسط مهمانان از وضع کشاورزی آن سال سوالاتی در مورد فراوانی یا کمبود آب و محصول و …… پرسیده می شد که به دقت و تفصیل توسط صاحبخانه پاسخ داده می شد.

در تمامی این مدت سفره ای شامل ظروف عسل و نان سوخاری و نان های کوچک تنور پخت خانگی و چای پی در پی در میان اتاقی که افراد دورش نشسته بودند وجود داشت که تنها هنگام نهار دادن این سفره را جمع می کردند و سفره دیگری پهن می کردند.

از خصوصیات دیگر این محلها غذاهای محلی و خاص این مناطق است.

سیر سرکه،نازخاتون،کوکوی سبزی،ماست چکیده دلال زده،بادمجان و گوجه سرخ شده،ماست های محلی،سبزی های تازه و بسیار اشتها برانگیز از مزه های داخل سفره بودند و غذاهای اصلی هم معمولا کباب غاز،فسنجان غاز و اردک،مرغ بریان،ماهی سفید کباب شده یا سرخ شده،مرغ ترش،ران گوسفند بریان شده و……..بودند که همراه با برنج فراوان صرف می شد.عطر و طعم این غذا ها را هرگز در جای دیگری نمی توان یافت.

قبل از شروع غذا دختر بچه ای در حالی که ظرفی آب در یک دست و لگنی فلزی در دست دیگر و حوله ای دستباف محلی روی شانه اش داشت نزد یک یک مهمانان از بزرگ به کوچک می رفت و انها با آب دست خود را می شستند که آبهای حاصل در لگن زیر دست مهمان گرفته شده،می ریخت و بعد هم با حوله دست خود را خشک می کردند تا اگر بخواهند با دست غذا بخورند،مشکلی نداشته باشند و بعد از صرف غذا هم باز این کار تکرار می شد.

شیخ جنید و بهلول

دوشنبه, 16 ژانویه, 2012

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.  گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد: آری… بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.  بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً!  و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار،…] نباشد