برچسب ها بـ ‘آب قند’

کوچه مردها(34)

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

قبلا نوشته بودم که در خانه آب انبار داشتیم و ماهی یک بار آن را از آب پر می کردیم و با تلمبه ای که در حوض روی آب انبار نصب شده بود از آب انبار آب می کشیدیم و برای شستشو و همه مصارف دیگر غیر از خوردن و نوشیدن استفاده می کردیم.

روی آب انبار و درون حیاط یک درب کوچک فلزی بود که ابعادش حدود هفتاد در هفتاد سانتی متر بود و هم از آنجا سطح آب کنترل می شد و هم اگر لازم بود با سطل هم از همین جا از آب انبار آب بیرون می کشیدیم.

این درب فلزی همیشه بسته بود.روزی یکی از جلسات محلی در خانه ما برپا شده بود و خیلی شلوغ بود و مطابق معمول بعضی از پدرها بچه خود را هم آورده بودند و همین یعنی آتش سوزاندن ما بچه ها در حیاط و محوطه جلوی خانه!

درست به یاد ندارم که چه بازی می کردیم اما ظاهرا مثل همه بازی های دیگر یک دسته به دنبال دسته دیگر بود که در حال فرار و گریز بودند.در یکی از این گریزها من با سرعتی وارد خانه خودمان شدم و راهرو را طی کردم و به حیاط وارد شدم که هیچ چیز را جلوی خودم به خوبی نمی دیدم.انگار لحظاتی از زندگی من در عالم هستی گم شد.چیزی را به یاد ندارم جز اینکه در آب انبار در میان آب ها که تا کمرم می رسید نشسته ام و در حالی که فقط سرم از آب بیرون بودم به شدت گریه می کردم و نعره می زدم.

ظاهرا برای آب کشیدن با سطل از آب انبار در آن را باز کرده بودند و هنوز نبسته بودند و من هم در حال دویدن داخل آن افتادم .خوشبختانه آب انبار تقریبا خالی بود و من غرق نشدم اما به همین خاطر سرم به شدت با کف بتنی آنجا برخورد کردم و برای لحظاتی بیهوش شدم اما به خاطر آب خوردن به سرم به سرعت به هوش آمدم و توانستم روی کف آب انبار بنشینم.بچه ها بسرعت بزرگتر ها را صدا کردند و پدرم پرید داخل آب انبار و من را که بشدت ترسیده بودم و نعره می کشیدم به دست مردانی که بیرون آب انبار بودند،داد و مادرم طبق معمول اینگونه موارد فوری حلقه ازدواج خود را در یک لیوان انداخت و در آن لیوان آب قند به من داد تا زهره ترک نشوم و بعد هم خشکم کردند و لباس هایم را عوض کردند و من که حالا از سلامت خودم مطمئن شده بودم،باز هم گریه می کردم و پدرم را قسم می دادم که به خاطر من امشب مادرم را کتک نزند!

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

کوچه مردها(22)

سه شنبه, 25 اکتبر, 2011

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.