برچسب ها بـ ‘آبستن’

جملاتی از حسین پناهی

سه شنبه, 13 آگوست, 2013

اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد

 


می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود

 



این روزها به جای” شرافت” از انسان ها فقط” شر” و ” آفت” می بینی

 



دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 



راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…! “حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب

 



می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری

مذهب عشق

دوشنبه, 25 آوریل, 2011

 

در سکوت سهمگین بیابان چون تک درختی خزان زده روبه غروب ایستاده ام

 درون رگهایم رویا ها اخرین نفسهای خود را زمزمه می کنند

 باد در، تنهائی  وهم آلود بیابان به ترانه رویاهایم  دل می بازد

 و تنفس دشت  را با عطر رویاهایم  آغشته می کند

دشت آبستن رویاها می شود

 و در  پایان  سیاهی یلدا

 سینه دشت خوشه  خوشه گل  های سفید صلح شقایق های سرخ ، عشق و سروهای سبز آزادی را به دستانم  هدیه می کند

 من باتن پوشی از گلهای  سفید وضو می گیرم با اشک  سرخ شقایق

  و سجده می کنم بر قامت  سرو آزادی

 بر مهری از داغ سینه لاله های وحشی