برچسب ها بـ ‘آبرو’

تصویر نوشته 107

سه شنبه, 12 فوریه, 2019

گل های مرداب 2

دوشنبه, 15 آوریل, 2013

خودش میدونه داره هر کسی ارزویی

این  باشه  ارزومون  نریزه  ابرویی

باهم بیایم دعا کنیم

خدامونو صدا کنیم

که اسمون بباره

فراوونی بیاره

ازش بخوایم برامون

سنگ تموم بذاره

راه های بسته باز شه

هیچکی غریب نباشه

صورت و شکل هیچکس

مردم فریب نباشه

شفا بده مریضو

خط بزنه ستیزو

رو هیچ دیوار و بومی

نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن

اونا که توی بندن

از بس نباشه نااهل

زندونا رو ببندن

خودش میدونه داره ….

سیا ه و سفید یه رنگ بشه

زشتیهامون قشنگ بشه

کویرا اباد بشن

اسیرا ازاد بشن

کمی بیاندیشیم 30

سه شنبه, 16 اکتبر, 2012

 

من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام.

من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود . . .

)توماس ادیسون(

.

.

.

این روزها همه ترس از دست دادن آبروی خود دارند اما به سادگی آبروی دیگران را می برند . . .

.

.

.

وقتی در وضعیت خوبی هستید ، یک اشتباه را یک جوک در نظر میگیرید اما زمانی که در وضعیت بدی قرار دارید ، حتی از یک جوک ناراحت میشوید و اشتباه میپندارید

وقتی بزرگ می شوی…….

شنبه, 29 سپتامبر, 2012

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گل ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

از وبلاگ کیمیای معرفت

عاشقش بودم،عاشقم نبود!

دوشنبه, 18 آوریل, 2011

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

این داستان زندگی ماست

همیشه همین بوده

یکی بود یکی نبود

در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن

با هم ساختن

برای بودن یکی،

باید دیگری نباشد

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود،

که یکی بود، دیگری هم بود

همه با هم بودند

و ما اسیر این قصه کهن

برای بودن یکی

یکی را نیست می کنیم

از دارایی، از آبرو، از هستی

انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست

هیچ کس نمیداند ، جز ما

هیچ کس نمی فهمد جز ما

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد

ارزشی ندارد، حتی برای زیستن

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم