آموزگار عشق 6

10 نوامبر , 2018

ابوذر حواسش به آغل گوسفندهاست و دل به درس نمی‌دهد، شیطان‌ترین دانش‌آموز کلاس که به قول آقامعلم به هیچ صراطی مستقیم نیست؛ «بچه‌های عشایر خیلی باهوش و تیزن اما شیطنتای خاص خودشون‌و دارن، یهو می‌بینی که نیستن، رفتن، می‌رن خونه چیزی بخورن یا به مادرشون چیزی بگن بعضی وقتا دیر میان، وقتی می‌پرسم کجا بودین می‌گن که آقا ما گوسفندا رو برده بودیم چرا. چی می‌تونم بگم؟ مجبورن، کارشون اینه، از بچگی باید برن سراغ چوپونی، منم سخت نمی‌گیرم، می‌ذارم راحت باشن اما در عین حال سعی می‌کنم نظم‌و بهشون یاد بدم.»

کلاس زودتر از موعد تمام می‌شود چون بعضی از بچه‌ها از طایفه‌ای که 4کیلومتر بالاتر از نمناک، ساکن‌اند، می‌آیند و باید زودتر به خانه‌هایشان برسند؛ «سه تا از بچه‌ها از پشت همین کوه هر روز صبح پیاده می‌آیند و ظهر پیاده برمی‌گردند بدون هیچ بزرگتری، حالا بارون باشه، برف باشه، حیوون درنده باشه، چاره‌ای ندارن».

بچه‌ها که می‌روند آقامعلم می‌ماند و اتاقی سوت‌وکور و تاریک که نه تلویزیونی دارد که ساعت‌های خالی آن را پر کند و نه موبایلی که به اینترنت وصل شود و نه خانواده‌ای که بتواند پیش آنها برود؛ «من خودم بزرگ‌شده همین طبیعتم، تنهایی‌و خوب بلدم، روزهای بی‌کسی زیاد داشتم، قبل از معلمی برقکار بوده‌م، بنا بوده‌م، کارگر بوده‌م، دوران دانشجویی تو دزفول هم دور از خونواده بودم، خلاصه با تنهایی عجینم و مسئله‌ای ندارم. کتاب می‌خونم، شعر می‌خونم، تدریس فردا رو مرور می‌کنم، می‌رم همین روبه‌رو، لب صخره می‌شینم از طبیعت حظ می‌برم. با پسرای اینجا می‌ریم لب دز برای ماهیگیری، خلاصه اینکه تا اینجام خوب انرژی‌‌م رو از طبیعت می‌گیرم».

تصویر نوشته 93

6 نوامبر , 2018

گر نباشم

5 نوامبر , 2018

نباشم گر در این محفل، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان در تیر کوب خانه ای کمتر
در کنـار آشنایان
در میان بـی وفایان
گر من بیدل نباشــم
شمع هـر محفل نباشـم
عاشقی دیوانه کمتر ناله ای مسـتانه کمتر
آتشی گر برفـروزد گوشه ی کاشانه ی من
نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من
مست و مدهـوشی سحـرگه
بر در میخانــه کـمتر
از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته
دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته
شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم
آمدی با این همه غم تا چنین آید به روزم
گر سرآید سو ز و سازم این همه شوق و نیازم
شکوه ای کم ناله ای کم
قصه ی بی انتـهایی، با دو صد افسانه کمتر

آخرالزمان 11

4 نوامبر , 2018

در میان کتابهای رسمی عهد عتیق، موضوعات مربوط به احوال آخرالزمان و ظهور منجی و رستاخیز مردگان و کیفر اعمال، از همه‌جا صریح‌تر و روشن‌تر در کتاب دانیال نبی آمده است. این کتاب در دوران سلطنت آنتیوخوس اپیفانس، فرمانروای سوریه و فلسطین (۱۷۵ـ۱۶۴ ق‌م) و در هنگامی که جامعه یهود از درون در معرض تأثیرات افکار بیگانه (یونانی و ایرانی) قرار گرفته و از بیرون گرفتار آزار و شکنجه عمال دولتی شده بود، نوشته شده و شامل پیشگوییهایی است درباره آینده جهان، ظهور پادشاهی «همجون فرزند انسان» که «با ابرهای آسمان» می‌آید، و آغاز سلطنتی جاویدان و بی‌زوال که حکومت «مقدسان حضرت اعلی» و تحقق ملکوت الهی بر روی زمین است (۴۴:۲، ۱۳:۷ـ۱۴، ۲۷). در این زمان مردگان از خاک برمی‌خیزند و براساس کتابی که همه نامها در آن ثبت است نیکوکاران و گناهکاران از هم جدا می‌شوند، و هر گروه به پاداش و کیفر شایسته خود می‌رسند (۱:۱۲ـ۴؛ نک‍ : چارلز، ۲۱۱-۲۱۲).
چنانکه ملاحظه شد، افکار وتصورات مربوط به این موضوع در کتابهای عهد عتیق به تدریج رشد و بسط یافته و «روز یهوه»، که در اصل روز انتقام خداوند از گنهکاران و پیمان‌شکنان و کافران، و هنگام استقرار حکومت یهوه بر قوم «برگزیده» خود در همین جهان بوده است، در دوره‌های بعد از زمان اسارت (دوران پراکندگی ) معنایی وسیع‌تر به خود گرفته و به یک تحول بزرگ‌ «آخر الزمانی» به معنای فرجام‌شناسیِ آن، مبدل شده است. پاداش و کیفر، دیگر خاص زندگان و «بقیه» قوم نیست، بلکه عام و کلی است و همه مردگان از آغاز تاریخ دوباره زنده می‌شوند و به داوری نهایی و به سعادت یا شقاوت ابدی می‌رسند و کسی که طلیعه‌دار این تحول بزرگ است، دیگر پادشاهی که بر بنی اسرائیل حکومت کند نیست، بلکه کسی است که دروازه‌های ملکوت الهی و عالم باقی را ــ که جز این عالم است ــ می‌گشاید.

آموزگار عشق 5

3 نوامبر , 2018

خانه‌‌های قشلاقی طایفه قالبی از ایل حاجیوند در این نقطه کوهستانی سیاه‌چادر نیست، چون اینجا باران موسمی زیاد دارد و باید سرپناه محکم‌تر باشد؛خانه‌های سنگی که دیوارهایش از سنگ‌های بزرگ دل همین کوه است و سقف‌هایش تنه‌های درخت بلوط همین دشت؛ تن دیوارها نه سیمان خورده و نه گچ دیده و فقط سنگ‌ریزهای کوچک حفره‌های بین سنگ‌های بزرگ را پر کرده‌اند؛ خانه‌هایی از خود طبیعت بدون آب و برق و گاز و مدرسه که در امتداد همین خانه‌هاست و با همان سبک و سیاق و با دستان خود ایلاتی‌ها ساخته شده است.

مدرسه که نیست؛ اتاقی است تاریک که هم کلاس درس است و هم خانه معلم، با چند صندلی و نیمکت قدیمی و موکت نازک و تخته سیاه و وایت‌بردی و تختخوابی که برای معلم است؛ «همه زندگی من همینه؛ همین که می‌بینید». آقامعلم مشغول کشیدن پلاستیک بلند از روی وسایل و پهن کردن موکت و مرتب‌کردن اتاق می‌شود. بیرون کلاس تاریک، بچه‌ها جمع شده‌اند برای شروع درس. وقت امتحان آخر سال است. هرکدام کتابی در دست اطراف مدرسه راه می‌روند؛ «امتحان بچه‌های عشایری زودتر شروع می‌شه، چون زود کوچ می‌کنن و میرن ما باید قبل از کوچ امتحانا رو بگیریم، بین خودمون به زود کوچ معروفن.»

کلاس بیرون از مدرسه تشکیل می‌شود، روبه‌روی آغل گوسفندها، بچه‌ها میز و نیمکت‌ها را می‌آورند روبه‌روی دیوار مدرسه، تخته سیاه را کنار دیوار علم می‌کنند و می‌نشینند روبه‌رویش. آقامعلم شروع می‌کند با فاطمه، ناهید و محدثه ریاضی پایه سوم را دوره‌کردن و از ستایش و مهران می‌خواهد یکی از درس‌های کتاب بخوانیم پایه اول را با هم بلند بخوانند، همزمان مسلم از محسن جغرافی می‌پرسد و ابوذر هم برای امتحان آماده می‌شود، صداها در هم شده و بچه‌ها تلاش می‌کنند بلندتر از هم حرف بزنند و خیلی زود دشت پر می‌شود از واژه‌ها و اعداد و ارقام؛ «همیشه کلاسای چند پایه همین‌طور شلوغ و پر سروصداست، چاره‌ای هم نیست باید همزمان همه بچه‌ها رو مشغول کرد و حواسمون هم بهشون باشه، چون اگر یکی‌شون بیکار بمونه کل کلاس رو به هم می‌ریزه، به‌خاطر همین اونایی که درسشون قوی‌تره رو همیار معلم می‌کنم تا با بچه‌های ضعیف‌تر کار کنن و این‌طوری جو کلاس‌و آروم نگه‌می‌دارم تا به همشون برسم .»

تکه های ناب 26

31 اکتبر , 2018

ماهی سیاه کوچولو به خودش گفت:
مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید،
اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم.
نباید به پیشواز مرگ بروم.
البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست.
مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.

ماهی سیاه کوچولو – صمد بهرنگی

تصویر نوشته 92

30 اکتبر , 2018

آدم

29 اکتبر , 2018

پرونده پدر
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري و نه پدري.بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست برگرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا
اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضا خانواده؟
حواي خوب و پاك.قابيل خشمناك. هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه. به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه. از شرم آن گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران كه بباردزآسمان
وزنت؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست
نه آنچنان وزين كه نشينم به روي خاك
جنست؟
نيمي مرا زخاك. نيمي دگر خدا
شغلت؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو؟
خدا
نام وكيل؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين؟
همين!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
زچه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
آري
چه كس؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه…ولي
ولي چه؟
حكمي چنين؟آن هم به يك گناه؟
دل تنگ گشته اي؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي؟
تنها كسم خدا
در آخرين دفاع؟
مي خوانمش چنان
كه اجابت كند دعا