حقیقت آدمی

حقیقت آدمی چیزیست ورای نژاد، جغرافیا، آئین و فرهنگ؛ اینها وطن حقیقی ما نیستند، منزل ما کبریاست.

هیچ کس مسلمان، ترک، هندو، مسیحی و… به دنیا نمی‌آید؛ اما همه انسان زاده می‌شوند با نفخه‌ای از روح الهی در جان خویش.

آنچه شایسته‌ٔ تقدیس و احترام است، همین نفخه است، باقی همه اعتبارات و وهم و خیال.

ستاره می‌درخشد و حداقل یک نفر هست که سرش را بالا بگیرد و به آن نگاه کند.!!

ما اینجا نیستیم که به امور پیش‌پا افتاده‌ بپردازیم، ما بخشی از یک پروژه عظیم هستیم؛ همهٔ هستی در ما پیچیده است.

 فراموش کرده‌ایم که دنیا چیزی نیست جز یک مدرسهٔ بزرگ فراموش کرده‌ایم که آمده‌ایم تا چیزی را تجربه کنیم و برویم، عشق را.

پیشه اصلی همهٔ من و ما عاشقی بوده، نه گدایی، ما امپراطور اقلیم وجودیم، گاهی از خود بپرسیم در این مقام چه می‌کنیم

 یادمان باشد گنج‌های بزرگ، دادنی نیستند، برداشتنی‌اند

برچسب: , , , , , , , ,

یک نظر لـ “حقیقت آدمی”

  1. ساقه گفت:

    با سلام واحترام خدمت استاد بزرگوار و همه همراهان

    روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ؛غم ؛غرور؛ عشق و….
    روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. پس همه ساكنين جزيره قايق هاشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟
    ثروت گفت : خير نميتواني.من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
    پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
    عشق گفت : لطفا كمك كن و مرا با خود ببر.
    غرور گفت :نميتوانم. تمام بدنت خيس و كثيف شده . قايق مرا كثيف ميكني.
    غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم.
    غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق .من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
    پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر در شادي و هيجان غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
    ناگهان صدايي مسن گفت :بيا عشق من ترا خواهم برد.
    عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.
    وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.
    عشق از علم پرسيد:او كه بود؟
    علم پاسخ داد : او زمان است.
    عشق گفت :زمان ! اما چرا به من كمك كرد؟
    علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .

نظر خود را ثبت کنيد