طالقانی،آموزگار روح انسان

می گفت،من فكر را طرد می كنم، نه فرد

سیری در زندگی آیت الله طالقانی

مصطفی مسجدی آرانی

« گفتم، ” اینكه چه باید كرد تا عاقبت به خیر بشیم.“ گفت، ” خیلی نمی خواد بخونی. فقط یك قولی به خودت و به من بده.“ فكر كردم موضوع ساده است. جوانی كردم و قول دادم. گفت، ” فقط به خودت و به من قول بده كه در تمام زندگی ات جز این باور نكنی كه ایاك نعبد و ایاك نستعین. همین!“ گفتم، ” آقا! اگر قضیه به این سادگیه كه شما می گین، پس چرا همه می گن سخته؟“ گفت، ” اولاً انشاءالله به همین سادگیه كه تو فكر كردی، ثانیاً واسه اینكه نوندونیشونه!“ »[1]

 و این جمله ی ایاك نعبد و ایاك نستعین شاید تمام زندگی مردی باشد كه فقط برای خدا بود. محمود علایی طالقانی.

***

سید ابوالحسن از ازدواج اول سه دختر بزرگ و داماد داشت، اما فرزند ذكوری نداشت. بنا به اصرار خواهرش به ازدواج مجددی تن در داد و با دختری از اهل گوران[2] به نام فاطمه ( عذرا) ازدواج كرد.اولین ثمره ازدواج پسری بود كه به نام جد خود، او را سید محمود نام نهاد[3] و آن گاه اینطور نوشت در انتهای قرآنی كه : ” ولادت نور چشمی سید محمود روز شنبه چهارم ربیع الاول 1329 قمری“[4] كه می شود 15 اسفند ماه 1289 (1290؟).البته در شناسنامه، تاریخ ولادتش را 1282 شمسی نوشته اند. درباره این اختلاف مرحوم آسید آقا( برادر كوچكش) توضیح داد كه مرحوم پدرم به هیچ وجه حاضر نمی شد برای فرزندانش سجل ( شناسنامه) بگیرد تا آنكه بعد از فوتش، مرحوم اخوی (یعنی آیت الله طالقانی ) كه در قم طلبه بود، برای همه ما شناسنامه گرفت و به خاطر رهایی از شر سربازی پهلوی، تاریخ تولد خودش را چند سال بیشتر نوشت. [5]

****

پدر سید محمود،آیت الله حاج سید ابوالحسن حسینی طالقانی بود.اجدادش از سادات گلیرد[6] طالقان بودند و سلسله نسبش به 36 پشت متواتر می رسد به امام محمد باقر(ع).شغلش ساعت سازی بود و به شدت از مصرف سهم امام بیم داشت و به همین خاطر زندگی زاهدانه ای را می گذراند.[7]

سید محمود برای پدر چنین می گوید:دلی پر از ایمان و سری پرشور داشت، در آغاز تحولات ( مشروطه) ، شب و روز در حركت و تلاش بود تا شاید علما را متحد كند و جلوی سیل بی دینی و استقرار خودسری را بگیرد.[8] و رابطه ی خود را چنین وصف می كند: با مرحوم پدرم چون بزرگ ترین فرزند ذكور او در سنین پیری اش بودم، در همه مجالس دینی و اجتماعات سیاسی علما و رجال و مبارزین می رفتم و در گوشه ای می نشستم[9] و این باعث می شد كه خون مبارزه و سیاست از قلب پدر به رگ های او نیز سرایت كند.

****

5 ساله بود كه به مكتبخانه ی گلیرد رفت و خواندن و نوشتن را در آنجا آموخت.ضمن اینكه در مقدمات از پدر آموزش می دید.[10] هفت ساله بود كه به تهران، نزد پدر آمد.پدرش در محله ی قنات آباد تهران منزل داشت و در مدرسه ی مروی درس میداد.اما محمود ابتدا به آنجا نرفت.ابتدا در مدرسه ی ملارضا درس را آغاز كرد[11] و بعد از سه سال در ده سالگی به قم “پرت شد”.به مدرسه ی رضویه و فیضیه رفت.اساتیدش در قم یكی حاج شیخ عبدالكریم حائری بود كه او را شیخ موسس می خوانند به اعتبار احیای حوزه ی علمیه ی قم و دیگرانی چون مراجع ثلاث اول.او نزد آیات حجت و خوانساری تلمذ كرد و فلسفه را از آیت الله كمره ای آموخت.[12]به نجف هم رفت.آنجا هم اساتید بزرگی چون آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی،مرجع عام آن روزگار،در كنار بزرگانی چون آیت الله غروی(كمپانی) و ضیاءعراقی به او درس آموختند.[13]اینگونه بود كه توانست از دو مرجع بزرگ آن دوره،یعنی آسید ابوالحسن اصفهانی در نجف و حاج شیخ عبدالكریم حائری در قم اجازه ی اجتهاد بگیرد.البته به این كفایت نكرد.

بر اساس «نظامنامه ی امتحان طلاب و تشخیص مدرسین علوم منقول و معقل» از «وزارت معارف» گواهینامه ی سمت مدرسی در فقه و اصول را هم كسب كرد. البته اجازه ی نقل حدیث را از محدث قمی و روایت دعای یمانی را از آیت الله مرعشی نجفی هم دریافت كرد.[14] قریب به بیست سال در قم و نجف تحصیل كرد. در این میان پدر فوت كرد. اصرار داشتند كه او به تهران بیاید و جای پدر را در مسجد محله ی قنات آباد بگیرد كه او موافقت نكرد و گفت:” آدم نباید اسلام و برنامه مبارز ه اش را در محدوده خانه و یك مسجد، آن هم در یك محله كوچكی چون قنات آباد قرار دهد. من كارهای مهم تری دارم.“[15] سال 1318 بود كه به تهران بازگشت.”خطری را كه اخلاق و ایمان جوانان را تهدید می كرد، از نزدیك دیدم.

چاره ای نداشتم جز آنكه به اصول اسلام و قرآن برگردم.”[16]به مدرسه ی سپهسالار رفت و آنجا درسی پی گرفت و در عین حال مجالس تفسیر خود را راه اندازی كرد.تا اینكه اولین زندانش رقم خورد.به روایتی به خاطر كشیدن چادر از سر یك زن و به روایتی به خاطر اینكه ماموری از او جواز لباس روحانیت خواسته بود.به هرحال به جرم اهانت به مقامات بلند پایه به شش ماه زندان محكوم شد.[17] كه البته ظاهرا 3 ماه آن را تحمل كرد.[18]در آن ایام همچنین به تحقیق در نهج البلاغه به همراه آیت الله كمره ای-متفاوت با مرجع تقلید-می پردازد و آن را در 22 كتاب به چاپ می رساند.این كار نوعی طبقه بندی موضوعی نهج البلاغه است.[19]

****

 

شهریور 1320 است.متفقین كشور را تسخیر كرده اند و رضا خان را به تبعید فرستادند.از آن هنگام تا سال 1332 فضا برای فعالیت باز می شود.شاه جوان هنوز اقتدار پدر را ندارد.[20]آیت الله كانون اسلام  و ارگان آن،مجله ی دانش آموز را تاسیس می كند كه بعد از یازده شماره توقیف می شود و در آنجا به فعالیت می پردازد.در همین سالهاست كه برای نخستین بار با مهندس بازرگان-به واسطه ی آسنایی پدرانشان- و مهندس سحابی آسنا می شود.تاسیس كانون اسلام در حقیقت كار مشترك آنان است.اقدامات دیگری هم در ایام صورت میدهد.اتحادیه ی مسلمین را بنا می نهد و درجلسات انجمن اسلامی تازه تاسیس دانشجویان دانشگاه تهران سخنرانی میكند. [21] در اواخر سال 1328 مركز فعالیت را به مسجد هدایت منتقل می كند.

****

 

مهرماه 1328 است.در انتخابات دوره ی شانزدهم مجلس شورای ملی اعمال نفوذ می كنند و این زمینه ی اعتراضات دكتر مصدق و یارانش را ایجاد میكند.مصدق به همراه 19 نفر از یارانش تحصن و اعتصاب غذا میكنند.انتخابات باطل می شود و مصدق این بار به عنوان نماینده ی اول تهران وارد مجلس می شود[22] تا سرانجام در 29 اسفند سال 29 نفت ملی اعلام میشود.

زمان می گذرد تا اینكه تقویم ها مرداد ماه 1332 را نشان می دهد. انگلیس و آمریكا به علاوه ی عده ای از عمال داخلی دولت قانونی و مردمی ایران را ساقط میكنند.هسته ی 20 نفره ی اعتصاب و تحصن در زمان انتخابات مجلس شانزدهم به اضافه ی تعدادی دیگر چون مرحوم طالقانی پایه ی نهضت مقاومت ملی را می گذارند[23]. در جریان مبارزات ملی شدن صنعت نفت و قبل و بعد از آن،طالقانی همواره با تجلیل از مصدق یاد میكند.ب

بعد ها زمانی كه مصدق در گذشت به احمد آباد رفت و ضمن اهدای یك جلد تفسیر پرتوی از قرآن خود در صفحه ی اول آن چنین نوشت:«بسم الله العزیز المنتقم،اهدای ثواب تلاوت و تفكر در آیات این جلد از تفسیر به روح پاك و شكست ناپذیر مفخر شرق و اسلام و موجب سربلندی ایرانیان شرافتمند،مرحوم جناب دكتر محمد مصدق رحمت الله و بركاته»[24] البته رابطه ی او با مصدق به اینجا ختم نمی شود.او چنان به دكتر نزدیك بود كه دكتر او را نایب خویش برای انجام اعمال حج گرفت؛هرچند كه به طالقانی هم اجازه ی خروج از كشور برای انجام اعمال حج را ندادند.

****

علاء را كه ترور كردند. به نواب صفوی و یارانش پناه داد.حامی فداییان اسلام بود به خاطر آنها هم برای بار دوم به زندان افتاد.سال 1336. شدند.”رئیس دادرسی ارتش به آقا می گوید، ” چرا نواب را در منزلت راه دادی؟“ آقا به او می گویند، ” درب منزل به روی همه باز است من سید اولاد پیغمبر را كه به من پناه آورده،راهش ندهم؟

تو هم كه دشمن هستی، اگرروزی به من پناه بیاوری، تو را هم راه می دهم و به دست دشمن نمی دهم.“”[25]شخص نواب را هم خیلی دوست داشت.« نواب كه از اجلاس اسلامی فلسطین بازگشت از میان روحانیون فقط او به استقبالش رفت.[26]» این به این معنا نیست كه تمام نظریاتشان را قبول داشت اما اصل برای او مبارزه بود.به خاطر همین اصالت بود كه مبارزه ی مسلحانه را هم تایید می كرد و حتی به آن كمك می كرد.حتی با كمونیستها تا وقتی كه به دنبال مبارزه بودند مشكلی نداشت. همین هم شد كه بعد ها مجاهدین خلق را فرزند معنوی او دانستند و البته او بود كه از تغییر ایدئولوژیك آنها ضربه ی كاری خورد.

شهید بهشتی در این باره می گوید:” ایشان مكرر می گفتند كه من می دانم نقص و انحرافی در این گروه ها هست، ولی می ترسم اگر آنها را به حال خودشان بگذاریم، وضعشان از این هم بدتر شود.”[27] بعد از تغییر ایدئولوژی هم از آنها فاصله گرفت.”بهرام آرام ماشین را گرفت و آقا را برد. بعدها فهمیدم پیش وحید افراخته برده. آنها می روند پیش وحید. درباره چه چیزی صحبت می كنند؟ من نمی دانم، ولی قطعاً درباره تغییر ایدئولوژی صحبت كرده بودند، چون آقا همان موقع یا چند روز بعد از من پرسیدند، ” اینها تغییر ایدئولوژی داده اند؟“من جواب دادم كه نمی دانم، ایشان گفتند،كمك كردن به اینها دیگر جایز نیست.[28]

****

طالقانی یكی از افراد پیشتاز در امر تقریب مذاهب اسلامی است.به طور كلی او را با تفرقه و چند گانگی نسبتی نیست و حتی می توان گفت كه او معتقد است كه تمام آتش ها از این گور بر می خیزد.بنابر این اوست كه در سالهای 31 و 38 و 40 در اجلاسهای اسلامی در كراچی و قدس شركت می كند و به نمایندگی از آیت الله بروجردی به مصر می رود تا از فتوای تاریخی شیخ شلتوت در رسمیت مذهب شیعه تشكر كند.

****

در بین اعضای جبهه ی ملی اختلاف نظرهایی بروز كرد.[29]آن هایی كه بر تعصب مذهبی آنها خرده گرفته می شد[30] تشكلی را بر پا كردند و نام آن را چنین نهادند::«نهضت آزادی ایران». موسسان اصلی آن را می توان دكتر یدالله سحابی،مهندس مهدی بازرگان و آیت الله طالقانی دانست. نهضت در 27 اردیبهشت 1340 اعلام موجودیت كرد.

 

****

سوم و چهارم بهمن 41 موج دستگیری اعضای نهضت آزادی آغاز شد. جرمشان اعتراض به رفراندوم شاه بود.این سومین زندان آیت الله است كه خرداد ماه 42 و چند روز قبل از قیام به پایان می رسد.بعد از پانزده خرداد،آقا برای چهارمین بار به زندان می رود.به همراه دیگرانی چون آیت الله شیخ حسن قمی در مشهد،آیت الله شیخ بهاء الدین محلاتی در شیراز آیت الله خمینی در قم .[31]البته جرم طالقانی علاوه بر روحانی بودن یك بیانیه هم بود.بیانیه ی نهضت آزادی با عنوان “دیكتاتور خون می ریزد”.خیلی ها معتقدند كه نهضت آزادی آن بیانیه را با نظر آیت الله صادر كرد. آیت الله دوباره آزاد می شود اما ظاهرا این بار برای سنگین كردن پرونده.«دو تن از ماموران ساواك،مقداری دینامیت به منزل طالقانی می برند و در انبار مخفی میكنند.همچنین اطلاعیه ای به پرویز عدالت منش- خواهرزاده ی آقا-می دهندتا منتشر شود.باز هم آیت الله دستگیر می شود و این بار باید به محكمه برود.اما قبل از آن سیل پیام ها و تلگراف های مراجع تقلید و علما از راه می رسد.آیات عظام میلانی، مرعشی نجفی، رضا صدر، حسینی زنجانی، سید كاظم شریعتمداری، محمد صادق روحانی،مرتضی حائری،سید رضا و سید ابوالفضل موسوی زنجانی و سید نصرالله موسوی بنی صدر و عده ای از علمای بلاد با ارسال تلگراف هایی ضمن رساندن سلام و تحیات خود به زندانیان علی الخصوص آقایان طالقانی و بازرگان و سحابی خواستار آزادی آنان شده بودند. لحن برخی از تلگراف ها و پیام ها  تند و لحن برخی ملایم است و برخی تلگرافها فقط عرض ارادت و تسلی به آیت الله طالقانی است.[32]

****

دادگاه در عشرت آباد برگزار می شد.رئیس دادگاه ارتشبد قره باغی بود.همو كه در اوان انقلاب شش ماه مخفیانه در ایران زیست و پس از آن هم به فرانسه گریخت«.در زمان تنفس، به سرتیپ قره باغی گفتم، ” تیمسار! كارت دارم. با من تركی صحبت كن. من اردبیلی هستم. ببین همشهری! این آقای طالقانی كه داری می بینی، در میان همه دانشگاهیان تك است، همین طور آقای مطهری و راشد. قدر اینها را بدانید. ایشان در تمام دنیای اسلام چهره ای است شناخته شده. شما می خواهید او را تحقیر كنید؟ كوچك كنید؟ این طالقانی است.

به شما گفته باشم كه فردا صدای این قضیه در می آید و رادیوهای همه جا این را منعكس خواهند كرد. شما خودت را خراب نكن. این دادگاه نیست. نمایشنامه است.این آقای دادستان بلند می شود و هر چه به دهنش می آید، می گوید، آن هم از روی نوشته. معلوم است كه از جای دیگری الهام گرفته. شما شخصیت خودت را خراب نكن. این دادگاه یك دادگاه تاریخی است.“ خوب به من نگاه كرد و دید یك جوانكی دارد با این شجاعت صحبت می كند. نمی دانم با چه صلابتی صحبت كردم كه غرورش شكست. گفت، ” آمیرزا! به جان خودت رای ها صادر شده اند و ما اینجا عروسكیم. من از خودم بدم می آید. من اینها را دارم برای ثبت در تاریخ عرض می كنم و شهادت می دهم.“»[33]

آیت الله هم دادگاه را غیر قانونی خواند: سرهنگ دادستان گفت، ” آقای سید محمود طالقانی! دادگاه رسمی است، هر دفاعی دارید بكنید.“ یادم هست ایشان همین طور كه سرشان روی عصایشان بود،گفتند، ” دادگاهی را كه قرآن و اسلام را زیر پا گذاشته است، به رسمیت نمی شناسم كه دفاع كنم. سخنی ندارم.“[34] و غیر از موارد اندكی سخن نگفت.توی دادگاه سر ظهركه می شد، آقا می گفت، ” الصلوه“ و رئیس دادگاه را موظف می كرد كه فعلاً كار را تعطیل كند. می آمد بیرون و می ایستاد به نماز. تماشاچی هایی هم كه آمده بودند، پشت سرش می ایستادند.

وقتی كه هیئت قضات می آمد، از جایش تكان نمی خورد. برپا می دادند و همه بلند می شدند، اما آقا بلند نمی شد.[35].موقعی كه حكم را خواندند، آقا برای اولین و آخرین بار در دادگاه صحبت كرد و سوره فجر راخواند.همان سوره ای كه خیلی دوست می داشت. به هنگام خروج اعضای نظامی دادگاه از سالن محاكمه هم، با یك اخطار آمرانه برای عدم خروج و توقف آنها و وقتی كه همه شان ایستادند، خواندند:” والفجر، و لیال عشر،….. پس از خواندن این آیات به افسران دادگاه نظامی گفت، ” بروید به اربابان خود بگویید كه شما محكوم هستید نه ما.“[36] حكم طالقانی 10 سال زندان است كه بر خلاف همه ی متهمان به آن اعتراض نمی كند.
امام خمینی هم بعد از صدور حكم پیامی صادر می كند و دلیل تاخیر خود در صدور پیام را هم شرح می دهد:« من خوف داشتم كه اگر در موضوع بی دادگری نسبت به حجت الاسلام آقای طالقانی و جناب آقای بازرگان و سایر دوستان كلمه ای بنویسم،موجب تشدید امر آنها شود….اینجانب و اشخاص با وجدان و با دیانت متاسفیم از مظلومیت این اشخاص كه به جرم دفاع از اسلام و قانون اساسی محكوم به حبس های الطویل مدت شده…»[37] به زندان می رود ولی 4 سال بعد آزاد میشود.فشار افكار عمومی ایران و جهان كار خود را كرده بود.

در این 4 سال در زندان تفسیرش را نوشته بود كه البته خود معتقد نبود كه تفسیر است. چون عده ای می گفتند،” شما دارید قرآن را تفسیرمی كنید.“ و ایشان می گفتند، ” خیر، پرتوی از قرآن به ذهنم افتاده، دارم آن را منعكس می كنم.“[38] البته در بیان تفسیر خود یا همان پرتو هم مشكلاتی داشت.خصوصا آقایان ربانی شیرازی و منتظری به ایشان نقد وارد میكردند.در تفسیر خود بیشتر وارد مسائل اجتماعی سیاسی می شد.”چند واژه قرآنی كه در واقع دارای مفاهیم خاص هستند، همواره مورد بحث و تاكید آیت الله طالقانی بود. این مفاهیم را می توان در چند واژه تشكیل دهنده اندیشه ایشان خلاصه كرد:” توحید“، ” بعثت“، ” قسط“، ” طاغوت“ و ” شورا“.[39] ” ” ساواك در زندان از ایشان می پرسد، آخر چرا همیشه آیات توده ای قرآن را تفسیر می كنی؟ مگر آیات قحط است؟“ آیت الله طالقانی با تمسخر جواب می دهند، ” آخر قرآن ما آیات شاهنشاهی ندارد، چه كنم؟“[40] كتاب اسلام و مالكیت هم یادگار آن روزها است.[41]

****

یك ماه بعد از آزادی دوباره ماجرایی آغاز می شود. “در عید فطر سال 46 ما كه خبر نداشتیم آقا می خواهد چه كاركند. فكر می كردیم طبق معمول هرسال می رویم و نمازی می خوانیم و بعد هم فطریه ها را جمع می كنیم و همان گردش های عید را داریم. آمدیم مسجد و آقا نماز عید را خواند و خطبه ها را ایراد و اعلام كرد امسال بنا داریم فطریه ها را برای آوارگان فلسطین جمع كنیم. پارچه سفیدی آوردند و خود آقا چندین برابر فطریه خانواده را گذاشت وسط پارچه و گمانم همه همین كار را كردند.”[42] بعد هم فطریه را به سفارت اردن بردند و تحویل دادند.سال بعد هم می خواست همین كار را بكند كه دیگر نگذاشتند و از آن پس حصر منزلش آغاز شد.

****

سال 1350 سخنرانی غرایی در مورد مستشاران اسرائیلی كرد.ساواك از وزارت كشور خواست كه موضوع بررسی شود. ترتیب بلافاصله ”كمیسیون امنیت اجتماعی“ را تشكیل می دهند و حكم تبعید ایشان را صادر می كنند و ایشان به زابل تبعید می شوند.[43] .”یك نامه رسید كه آقا باید مدت سه سال در جائی بد آب و هوا در تبعید بماند. آن نامه را من به تهران آوردم و وكیل گرفتیم و سه سال را به یك سال و نیم تقلیل دادند و در نامه، بد آب و هوا را به خوش آب و هوا تبدیل كردند”[44].

به این ترتیب تبعیدگاه از زابل به بافت منتقل می شود.سال 1352 می شود و تبعید پایان می یابد.آقا به تهران می آید و باز هم روز از نو و روزگار از نو. مبارزه همچنان ادامه دارد تا سال 1354 كه این بار به خاطر مجاهدین به زندان می افتد.” آن كسی كه همه ما را گرفتار كرده بود، وحید افراخته بود. اعتراف كرده بود و من و آقا و آقای لاهوتی و آقای هاشمی را در ارتباط با این پرونده گرفتند. هر كدام پرونده های جدا هم داشتیم، ولی كمك به انقلابیون و خانواده های زندانیان سیاسی، پرونده مشترك همه مان بود.[45]دو سالی بدون محاكمه در زندان است تا اینكه در دادگاهی نظامی به ده سال زندان محكوم می شود.این سالها بزرگترین ضربه ی روحی را می خورد. “ایشان در مسئله انحراف منافقین ضربه روحی شدیدی خوردند. به یاد دارم در همان ایام روزی با ایشان در محوطه زندان قدم می زدم. ایشان مرتباً و با حالت عصبی خاصی تكرار می كرد، ” عجب! چی شد؟ چرا این طور شد؟ “[46]

****

8 آذر 1357. آیت الله از زندان آزاد می شود و از آن پس هدایت انقلاب در داخل را به عهده می گیرد.19 و 20 مهرماه تاسوعا و عا شورا است.”گفت، ” از خانه ام، از پیچ شمیران همراه همسر و فرزندانم راه می افتم و به میدان آزادی می روم تا فریاد ستم این مردم ستمدیده را بر زبر زمین و زیر آسمان سر دهم و به گوش جهانیان برسانم.“[47] تظاهرات سر می گیرد.آن هم میلیونی.

شورای انقلاب كه تشكیل شد،آیت الله هم عضو آن بود تا آنكه بعد از فوت شهید بهشتی فاش كرد كه آیت الله نه تنها عضو كه رئیس شورا بود.چند روز مانده به انقلاب هم دوباره می خواستند آقا را دستگیر كنند كه این دفعه گفت: ” من خودم نمی آیم. مگر مرا با برانكارد ببرید.“[48] 21 بهمن ماه می شود.دولت،حكومت نظامی اعلام میكند.آقا به امام زنگ می زند و از او می خواهد كه مردم را از حضور در خیابان باز دارد.امام موافقت نمی كند و وقتی با اصرار آقا روبرو می شود میگوید:” اگرچه دستور هم باشد؟“ آقای طالقانی فرمودند من متوجه نشدم و از امام پرسیدم، ” چی فرمودید؟“ امام فرمودند، ” اگر دستور هم باشد؟“ آقای طالقانی فرموده بودند، ” همین كه شما فرمودید، درست است.“[49]

****

بعد از انقلاب به مجلس خبرگان قانون اساسی می رود.جلسه ی اول روی صندلی نمی نشیند « به آیت الله بهشتی كه از او می خواهد برای اینكه سوء تعبیری پیش نیاید و طبق آیین نامه عمل كرده باشد، از صندلی استفاده كند، می گوید: ” این صندلی ها جایگاه یك مشت دزد و فاسد [ در پیش از انقلاب] بوده است و من نمی توانم روی آنها بنشینم. اگر خلاف آیین نامه است جریمه اش را هرچه كه هست، می دهم.”»[50] و می گوید :« من دوست داشتم كه جلسات به جای این كاخ در مسجد برگزار می شد…..وقتی می گوییم كه مسجد جای همه گونه جلسات بحث و بررسی و تصمیم گیری سیاسی و نظامی است عجیب است كه خودمان رعایت نمی كنیم.»[51]  مرداد ماه می شود و او به دستور امام مسئول برگزاری اولین نماز جمعه.”گوشی را برداشتم.

مرحوم حاج احمد آقا بود : آقای طالقانی آن جا هستند ؟ آقا ( امام) همین الان گفتند كه به آقا سید محمود بگو پس فردا نماز جمعه بخواند.گوشی تلفن را به آقای طالقانی دادم. بالطبع حرف های آن طرف خط را نمی شنیدم، اما می شنیدم كه آقای طالقانی می گفتند،” آخر من مریض هستم، خسته ام، پاهایم درد می كند… حالا آقا یك مهلتی به ما بدهند تا فكری بكنیم. آخر همین پس فردا كه نمی شود. این كار تداركات می خواهد.“[52] اما بالاخره قبول كرد.

اما عمر كفاف نداد و 6 نماز جمعه بیشتر نتوانست بخواند.شب اول كه نماز جمعه را نشان دادند امام چه حالی داشت! « ” دیشب آقا روی زمین ساكت نشسته بودند و پخش خطبه های نماز جمعه را تماشا می كردند. وقتی صحنه ای را كه بالگرد گرفته بود، دیدند، در حالی كه با تكیه روی دست هایشان قدری از روی زمین بلند شده بودند، با خوشحالی گفتند، ” عجب چیزی شد !“ »[53]در طول چند ماه آخر زندگی،چند باری هم به كردستان رفت تا با شورشیان سخن بگوید و آنها را آرام كند.

****

آخرین نماز جمعه ی آقا بود.در بهشت زهرا نماز را خواندند.آن روز او غسالخانه جدید بهشت زهرا را افتتاح كرد. پس از احوالپرسی با غسال تنومند آن جا، به او گفت، ” مرا كه این جا آوردند خوب بشویی!“[54]

آخرین كسی هم كه پیش آقا بود فردی به نام چهپور است.ولی الله چهپور.”یك وقت خانم گفت، ” پاشو! آقا دارد صدایت می كند.“ گفتم، ” بگذار بخوابم.“ گفت، ” پاشو! آقا بالای پله ها ایستاده و دارد صدایت می كند.“ بلند شدم و دیدم آقا بالای پله هاست و گفت، ” من حالم به هم خورده. مثل اینكه سرماخورده ام.“ گفتم، ” بروم دكتر بیاورم؟“ گفت ، ” نه، لازم نیست.سرما خورده ام. كولر اتاق مرا خاموش كن.“ رفتم و كولر اتاق آقا را خاموش كردم. بعد گفت، ” روغنی چیزی بیاور روی سینه من بمال.“ خانم از مكه پماد آورده بود. آن را به سینه آقا مالیدم. آقا یك شال نازك مشكی، مثل یك عمامه كوچك داشت. گفت، ” این را محكم دور سینه من ببند.“[55]  افاقه نكرد.همانی شد كه آقا خودش گفته بود.” آقا گفته بود، ” مثل اینكه قرار است برویم ببینیم آن طرف چه خبر است!“ كه خانم گفته بود، ” آقا! این فرمایشات چیست كه می فرمایید؟“ و از این صحبت ها. آقا باز تكرار كرده بود، ” خیر باید برویم ببینیم آن طرف چه خبر است!“ “[56]

و این گونه شد كه “آقا” ساعت 1:45 بامداد دوشنبه، نوزدهم شهریور ماه 1358 در گذشت.[57]

****

تشییع جنازه اش عجیب بود.مردم بیل و كلنگی كه با آن قبر كنده بودند را می بوسیدند.شعارشان هم این بود: ای سید ما سرور ما جای تو خالی، ای نایب پیغمبر ما جای تو خالی.

 

***

ازدواجش با بتول علائی فرد اسفند 1316 بود.همسرش 14 ساله بود و خودش 16 یا 17 ساله.خانم فامیل آقا بود.خانم 31 اردیبهشت سال 1386 درگذشت.10 فرزند داشتند.دخترها:بدری،وحیده،اعظم و پسرها حسین و مهدی و مجتبی و ابوالحسن و محمد رضا و بدری از همه بزرگتر بود.(نام باقی فرزندان برای نگارنده معلوم نیست)

***

می گفت:سیمین دانشور مثل دختر من است.[58] به طاهره صفارزاده می گفت: ” خانم صفارزاده! به جدم قسم شعر شما در زندان به ما روحیه می داد.“[59] برای جلال-پسر عمویش-هم می گفت كه جوانی بود فوق العاده با استعداد،با سواد و مبارز.از كتابهایش هم غرب زدگی و خسی در میقات را بهترین می دانست.به جلال گفته بود:« این وضعی كه برای تو پیش آمده كه بر اثر آن به مكاتب دیگر  روی آوردی، نتیجه ی فشاری است كه خانواده بر شما وارد می كرد.» و  منظورش از فشار این بود كه «مثلا به اجبار او را به شاه عبدالعظیم می بردند تا دعای كمیل بخواند.»[60] برای شریعتی هم سخن داشت:  «آل احمد و شریعتی و امثال اینها روشنفكران صادق و پژوهشگر و حقیقت طلبی هستند كه پوچی مكاتب مادی و دعاوی دیگران را درك كرده اند و نیاز های انشان و دعوت فطرت را فهمیده اند،اما آنچه از مذهب و اسلام در برابرشان نمود عینی دارد،چهره ی وارونه و سیمای كریهی است كه موجب جذب آنها به بعضی از دیدگاه ها و مكاتب می شود.

این قبیل از روشنفكران دارای فطرت پاك و قوه ی ادراك شالمی هستند.مذهب خرافی و سنتی را نمی توانند بپذیرند ،اما اگر یك مذهب واقعی توحیدی با شیوه های استدلالی و به اصطلاح از موضع بالاتر به آنها ارائه شود، به سرعت جذب شده و تسلیم می شوند.»[61] در مراسم ترحیم شریعتی در حسینیه ی ارشاد هم حرف جالبی زد:« ” ماشین دودی حضرت عبدالعظیم تا وقتی كه ایستاده بود، كسی به آن كار نداشت، اما همین كه راه می افتاد، همه شروع می كردند به سنگ زدن به آن. دكتر شریعتی هم این همه چوب و كتكی كه در جامعه خورد، به این دلیل بود كه در جامعه تحرك ایجاد كرده بود.“»[62]

****
اصولا در منشش طرد نبود.اهل آشتی و مدارا بود. یكی به خاطر ابعاد انسانی و یكی به خاطر اینكه دلش به حال آنها می سوخت.« ” همین آقایان افسرهای توده ای، در زندان بارها گفتند ما مكتبی ندیدیم و وسیله ای برای فریاد نداشتیم كه به حزب توده پیوستیم. این یك مسئله را باز هم بگویم: من بالشخصه به این جور مردم فداكار و مقاوم كه كشته دادند، بیست و پنج سی سال در زندان بوده اند، از جهت انسانیت و نه از جهت مكتب و وابستگی به مكتب خاصی، احترام می گذارم.“ ما هیچ وقت، هیچكس را طرد نمی كنیم.»[63] ادعایش هم این بود كه:« من طرد فرد نمی كنم. طرد فكر می كنم.»[64] « یا حتی موقعی كه نگذاشتند قاسملو در مجلس بیاید، آقا می گفت، ” مجلس جایی است كه باید افكار مختلف در آن وجود داشته باشد.“ آقا معتقد به افكار یكدست نبود. می گفت باید افكار متفاوت باشند و اگر شما حرف حقی دارید، شما برنده اید، نه صاحبان افكار انحرافی.“ » [65] نه در مورد سیاست كه در مورد دین هم همین طور بود.«جنب مسجد هدایت كوچه بن بستی بود كه در انتهای آن سینمائی احداث شده بود. در ورودی مسجد هم كنار در سینما بود.عده ای از نمازگزاران درصدد جلوگیری از فعالیت سینما بودند آیت الله طالقانی كه در همه جا دوراندیشی خاصی داشتند، از این كار جلوگیری كردند و دستور دادند تابلوئی بنویسند و بر سر در مسجد نصب كنند و با سینما كاری نداشته باشند روی تابلو نوشته شده بود: متاع كفر و دین بی مشتری نیست//گروهی آن، گروهی این پسندند.مدتی گذشت، صاحب سینما خدمت ایشان رسیده و استدعا كرده بود كه آقا دستور بدهند فیلم هائی كه مفسد اخلاق است، نمایش ندهند.قرار شد رفت و آمد به مسجد از در خیابان استانبول انجام شود و قضایا به صورت مسالمت آمیز حل شد.» [66] در مورد معاندان دین حتی. « همه كتاب های كسروی را خوانده بود. یادم هست یك قفسه كامل از كتاب های او را داشت. من علاقمند شدم كتاب های كسروی را بخوانم. از آقا پرسیدم، ” شما نظرتان در مورد این آدم چیست؟“ گفت، ” ماها باعث شدیم كسروی منحرف شود.“خودش با كسروی جلسه گذاشته بود و مباحثه می كرد.» به خاطر همین هم به او پدر می گفتند.همه را دوست داشت و همه نیز او را دوست داشتند. « وقتی كه در نماز جمعه بخشی از چپی ها را با تعبیر ” جوجه كمونیست ها“ طرد كرد، یكی از آنها می گفت، ” درست است كه آقای طالقانی با چنین تعبیری از ما نام برد، ولی ما فراموش نمی كنیم كه هر وقت به استیصال می رسیدیم و جای دیگری را نداشتیم كه به او پناه ببریم، آقای طالقانی پناهگاه ما بود.“»[67]

****

جلال رفیع نقل می كند كه:« بودم. یك روز دیدم ایشان دارند در حیاط زندان خم می شوند و چیزی را برمی دارند و دوباره این كار را تكرار می كنند. توجهم جلب شد. رفتم جلو و گفتم، ” آقا! دارید ورزش می كنید؟ چیزی گم شده؟“ انگشتشان را روی بینی گذاشتند و گفتند، ” صدایش را در نیاور. می خواهم با یكی از رفقا شوخی كنم.“ گفتم، ” كی؟“ گفت، ” اگر به كسی نمی گویی، به تو می گویم. می خواهم سر به سر آقای لاهوتی بگذارم.“ آقای لاهوتی نمی دانم واقعاً از بعضی چیزها ترس و نگرانی داشتند و مثلاً از حشرات می ترسیدند…خلاصه دیدم كه آقای طالقانی دارند ملخی را می گیرند. لحظاتی كه گذشت، دیدم صدای داد و بیداد آقای لاهوتی به هوا بلند شد. آمدم داخل بند و دیدم همه دارند می خندند و آقای لاهوتی هم دارند پیراهنشان را عوض می كنند و با همان لحن و صدایی كه هم شوخی بود و هم جدی دارد داد و بیداد می كنند كه، ” چرا این كار را كردید؟“ و آقای طالقانی هم از خنده غش كرده اند و می گویند، ” ای مرد! نباید بترسی. اگر ساواك چنین كاری با تو می كرد تكلیفت چه می شد؟ تو از شلاق نمی ترسی. از حشره می ترسی؟ آن هم این حشره كه هیچ ضرری ندارد. ما كه مار و عقرب توی لباس شما نینداخته ایم.”»[68] و این همان مردی است كه جرات نداشتند به او دستبند بزنند. در زندان عبایش را از او نگرفتند و وقتی می گفتند آقا رئیس زندان را كار دارد مدتی طول نمی كشید كه رئیس می آمد.هم آن طور بود و هم این طور.قرآن است دیگر.رحماء بینهم اشداء علی الكفار.در این اشداء هم منصف بود«رحیم علی خرم و مقدم، رئیس ساواك را گرفته بودند و آورده بودند دفتر. آقا می گفت این را الكی گرفته اند. توی این شلوغ پلوغی ها او را كرده بودند رئیس ساواك. یكی دو باری هم به خدا بیامرز خلخالی اعتراض كرد كه، ” آقا! این جوری صحیح نیست“.»[69]

****

نظریه ی اجتماعی اش شورا بود.اساس حكومت را شورا می دانست.رای همه ی مردم كه ما را از استبداد باز می داشت.بنیان نظریه هم در قرآن بود. آیت الله می گوید:« پایه و مایه تمدن به معنای واقعی آن همین است؛ مشورت، احترام متقابل، رای دادن و رای گرفتن.»[70] در اخلاق شخصی هم خیلی به این مساله اهمیت می داد.« وقتی در محراب مسجد هدایت می نشست و در حلقه جوان های دانشگاهی و فعال آن روزها تفسیر می گفت، بسیار اتفاق می افتاد كه در میانه كلام، رو به آنها می كرد و می پرسید، ” نظر شما چیه؟“ این نظرخواهی، یك تظاهر و یا تاكتیك روانشناسانه نبود. واقعی بود. واقعا نظر می پرسید و اعتنا می كرد.»[71] از نظر مشروعیت اعتقاد داشت كه: «در منظر آیت الله طالقانی هر نوع حكومت غیر دینی نامشروع است و در عصر غیبت، حكومت دینی مشروع،حكومت نائبان امام عصر( ع) یعنی عالمان دینی است؛ كسانی كه علاوه بر نیابت علمی از امام معصوم، برخوردار از ملكه تقوی و به دور از هوا و هوس باشند.»[72] برای حاكم هم گاهی وظیفه ی نظارتی قائل است و گاهی وظیفه ی اجرایی.به طور كلی نظریه ی مدون و اساسی ندارد.مطالب مختصر را می توان از تفاسیر قرآنش و ترجمه ی تنزیه المله اش بیرون آورد. در ادامه ی اندیشه ی سیاسی او باید گفت كه « او در مبحث حكومت، افراد را به نوعی، به محرم و نامحرم تقسیم می كند و گروهی را كه عملكرد سوء دارند، نه تنها مجاز به شركت در حكومت نمی داند، بلكه طردشان را لازم می شمرد.»[73]

 « طاغوت را این گونه  معنا می كرد :” هر سركشی كه مردمان را به اسارت كشد، هر سركشی بر اندیشه و آزادی و حق خلق.“ و” قسط” را عدالت اجتماعی می دانست، بر گرداندن امانت های مردم به خودشان می دانست، امانت ها را، استعدادها و تجربه ها و تخصص ها می دانست و اینكه هر كس و هر چیزی در جای خود قرار گیرد، یعنی شایسته سالاری و حاكمیت ضوابط و آزادگی.»[74]

برای استبداد و آزادی هم حرف داشت.« ” آدم ها مثل نهالند. اگر با استعداد باشند، اگر به خاكی، آب و آفتابی برسد، بذرها برمی كشند، نهال ها رشد می كنند. استبداد چون پوسته زمین است، مانع رشد است، ولی آزادی چون آب و آفتاب است بر جان آدم ها، همه آدم ها.“»[75]

****

واین مختصر زندگی مردی بود كه جامع بود.هم به معنای كاملش و هم به معنای اسم فاعلش.یعنی جمع كننده.كسی كه خدا را داشت و غیر او را نداشت و هركه او را بخواهد غیر او را نمی خواهد.

 


[1] تهمینه مهربانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 138

[2] نام منطقه ای در كرمانشاه

[3] داستان طلوع مهر طالقان،سید محمدحسین میرابوالقاسمی،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص140

[4] همان،ص 139

[5] سید محمدحسین میرابوالقاسمی،پیشین،ص140

[6] از توابع بخش طالقان شهرستان ساوجبلاغ استان تهران

[7] سید محمدحسین میرابوالقاسمی،پیشین،ص140

[8] من بی خبر از خویشم،زندگی نامه ی خود نوشت آیت الله طالقانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص8

[9] همان جا

[10] آیت الله سید محمود طالقانی،ویدا معزی نیا،سایت موسسه ی تاریخ معاصر ایران،بخش رجال

[11] علیرضا پرهیزكار، پیشین،ص 133

[12] آیت الله سرخ،محمد حیدری،شهروند امروز،شماره ی 16،شهریور 1386، ص 44

[13] علیرضا پرهیزكار، پیشین،ص 133

[14] فرید مدرسی، پیشین، ص 47

[15] علیرضا پرهیزكار،پیشین، ص 133

[16] زندگی نامه ی خود نوشت آیت الله طالقانی،پیشین،ص8

[17] ویدا معزی نیا،پیشین

[18] علیرضا پرهیزكار،پیشین، ص 133

[19] همان جا

[20] محمد حیدری،پیشین،ص45

[21] همان جا

[22] همان جا

[23] همان جا

[24] همان جا

[25] نشاط یك رنج مدام،خاطرات منتشر نشده مرحومه بتول علائی فرد،همسر آیت الله طالقانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 53

[26] از اطلاق روسنفكر به طالقانی پرهیز دارم،گفت و گو با محمد جواد حجتی كرمانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 88

[27] كارنامه علمی و عملی آیت الله طالقانی در آئینه توصیف شهید آیت الله بهشتی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 56

[28] ” طالقانی و تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین“ در گفت و شنود شاهد یاران با مهدی غیوران و طاهره سجادی ، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 113

[29] همان جا

[30] فرید مدرسی،پیشین،ص47

[31] محمد حیدری،پیشین،ص46

[32] فرید مدرسی،پیشین،ص47؛برای مطالعه ی متن نامه ها و تلگراف ها ر.ك ابوذر امام و مالك اشتر انقلاب، پاسخ های مكتوب حجت الاسلام و المسلمین سید هادی خسروشاهی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،صص 24- 20

[33] از مسكوت گذاردن طالقانی سودی نمی بریم،گفت و گو با ابوذر بیدار، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص28

[34] ” جلوه هائی از سلوك سیاسی آیت الله طالقانی“ در گفت و شنودشاهد یاران با دكتر سید كاظم اكرمی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص116

[35] برای ما بهترین دوست بود، آیت الله طالقانی در قامت یك پدر“ در گفت و شنود شاهد یاران با سید حسین طالقانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص49

[36] مصاحبه با سید هادی خسرو شاهی،پیشین،ص 23

[37] صحیفه ی نور،جلد اول،ص62

[38] نوآوری های تفسیری خود را شجاعانه بیان می كرد،مصاحبه با حبیب الله اسگر اولادی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص67

[39] مصاحبه با سید هادی خسرو شاهی،پیشین،ص 23

[40] چكامه شهید دكتر مصطفی چمران در سوگ آیت الله طالقانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص60

[41] ویدا معزی نیا،پیشین

[42] از خیلی ها اصولگراتر بود، آیت الله طالقانی در قامت یك پدر“ در گفت و شنود شاهد یاران با سید مهدی طالقانی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 36

[43] مصاحبه با سید هادی خسرو شاهی،همان جا

[44] خاطرات مرحومه بتول علائی فرد،پیشین،ص54

[45] عظمت روح او همه را تحت تاثیر قرار می داد، ” منش فكری و عملی آیت الله طالقانی“ در گفت و شنود شاهد یاران با آیت الله محمدرضا مهدوی كنی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 10

[46] ” یاد روزهای زندان“ در گفت و شنود شاهد یاران با اسدالله بادامچیان، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 82

[47] آن پیر پاك ما،غلامرضا امامی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 128

[48] خاطرات بتول علائی فرد، پیشین،ص55

[49] مصاحبه با حبیب الله عسگر اولادی،پیشین،ص 68

[50] علیرضا پرهیزكار،پیشین،ص 137

[51] به نام پدر،محمد قوچانی،شهروند امروز، شماره ی 16،شهریور 1386، ص 4

[52] بوی پیراهن یوسف،دكتر احمد جلالی، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 86

[53] همان، ص 87

[54] همان،ص 87

[55]آیت الله طالقانی، انقلا ب و پس از انقلا ب،گفت و گو با ولی الله چهپور، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 98

[56] همان جا

[57] محمد حیدری،پیشین

[58] گفت و شنود شاهد یاران با جلال رفیع، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 75

[59] پاسخ های مكتوب دكتر طاهره صفارزاده به پرسش های شاهد یاران، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 118

[60] سیر سلوك آل احمد،زمینه ها و آثار در آیینه ی روایت آیت الله سید محمد طالقانی،كتاب ماه فرهنگی تاریخی یاد آور،یادمان جلال آل احمد،سال اول،شماره سوم،شهریور،مهر و آبان 1387،ص9

[61] همان جا

[62] گفت و شنود شاهد یاران با سید محمد صادق قاضی طباطبایی ، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 103

[63] علیرضا پرهیزكار،همان جا

[64] گفت و شنود شاهد یاران با جلال رفیع،پیشین،ص 74

[65] گفت و شنود شاهد یاران با سید حسین طالقانی،پیشین،ص 45

[66] ” جلوه هائی از سلوك فرهنگی آیت الله طالقانی“ در گفت و شنود شاهد یاران با حجت الاسلام والمسلمین ابراهیم وحید دامغانی،، شاهد یاران،یادمان آیت الله طالقانی شماره 22 / شهریورماه 1386،ص 122

[67]  گفت و شنود شاهد یاران با دكتر سید كاظم اكرمی، پیشین، ص 116

[68] گفت و شنود شاهد یاران با جلال رفیع،پیشین،صص 72 و 73

[69] گفت و گو با ولی الله چهپور،همان جا

[70] علیرضا پرهیزكار،پیشین،ص 136

[71] دكتر احمد جلالی،پیشین،ص 84

[72] علیرضا پرهیزكار،پیشین،ص 135

[73]علیرضا پرهیزكار،پیشین،ص 137

[74] غلامرضا امامی،همان جا

[75] همان،ص127

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد