آنان که طلبکار خدایید ، خدایید

حاجت به طلب نیست ، شمایید ، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

کس غیر شما نیست، کجائید ؟ کجایید ؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حرفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق ؟

زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

برچسب: , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “”

  1. دایانا گفت:

    ُسلام

    اینجاست ٬ آیید ٬ پنجره بگشایید ٬ ای من و دگر من ها : صد پرتو من در آب !

    مهتاب ٬ تابنده نگر ٬ بر لرزش برگ ٬ اندیشه ی من ٬ جاده ی مرگ .

    آنجا نیلوفرهاست ٬ به بهشت ٬ به خدا درهاست .

    اینجا ایوان ٬ خاموشی هوش ٬ پرواز روان .

    در باغ زمان تنها نشدیم . ای سنگ و نگاه ٬ ای وهم و درخت، آیا نشدیم ؟

    من « صخره ــ من » ام ٬ تو « شاخه ــ تو » یی .

    این بام گِلی ٬ آری ٬ این بام گِلی ٬ خاک است و من و پندار .

    و چه بود این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ؟ پروانه گذشت ؟ افسانه دمید ؟

    نی ٬ این لکه ی رنگ ٬ این دود سبک ٬ پروانه نبود ٬ من بودم و تو، افسانه نبود ٬

    ما بود شما .

    از : سهراب سپهری

  2. مرتضی.الف گفت:

    خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

    بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

    بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

    بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

    خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

    خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

    بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

    خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

    بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

    خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

    او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

    خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

    ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

    خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

    نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

    ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

    خدا : نه …….چون او جز من کسی را ندارد

نظر خود را ثبت کنيد