آزادي

 

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود

 

کودکی -از شیطنت- بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

 

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وا رهد

 

خشک لب، میگشت، حیران، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو راه او

 

روزنی میجست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

 

هر چه بر جست تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

 

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

 

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر ، عزیز

 

فریدون مشیری

برچسب: , , , , , , , , ,

یک نظر لـ “آزادي”

  1. فرشته گفت:

    لیلی زنجیر نبود
    دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
    دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
    خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
    امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
    خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
    یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
    این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
    لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
    لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
    عرفان نظر آهاری

نظر خود را ثبت کنيد