آموزگار عشق 6

ابوذر حواسش به آغل گوسفندهاست و دل به درس نمی‌دهد، شیطان‌ترین دانش‌آموز کلاس که به قول آقامعلم به هیچ صراطی مستقیم نیست؛ «بچه‌های عشایر خیلی باهوش و تیزن اما شیطنتای خاص خودشون‌و دارن، یهو می‌بینی که نیستن، رفتن، می‌رن خونه چیزی بخورن یا به مادرشون چیزی بگن بعضی وقتا دیر میان، وقتی می‌پرسم کجا بودین می‌گن که آقا ما گوسفندا رو برده بودیم چرا. چی می‌تونم بگم؟ مجبورن، کارشون اینه، از بچگی باید برن سراغ چوپونی، منم سخت نمی‌گیرم، می‌ذارم راحت باشن اما در عین حال سعی می‌کنم نظم‌و بهشون یاد بدم.»

کلاس زودتر از موعد تمام می‌شود چون بعضی از بچه‌ها از طایفه‌ای که 4کیلومتر بالاتر از نمناک، ساکن‌اند، می‌آیند و باید زودتر به خانه‌هایشان برسند؛ «سه تا از بچه‌ها از پشت همین کوه هر روز صبح پیاده می‌آیند و ظهر پیاده برمی‌گردند بدون هیچ بزرگتری، حالا بارون باشه، برف باشه، حیوون درنده باشه، چاره‌ای ندارن».

بچه‌ها که می‌روند آقامعلم می‌ماند و اتاقی سوت‌وکور و تاریک که نه تلویزیونی دارد که ساعت‌های خالی آن را پر کند و نه موبایلی که به اینترنت وصل شود و نه خانواده‌ای که بتواند پیش آنها برود؛ «من خودم بزرگ‌شده همین طبیعتم، تنهایی‌و خوب بلدم، روزهای بی‌کسی زیاد داشتم، قبل از معلمی برقکار بوده‌م، بنا بوده‌م، کارگر بوده‌م، دوران دانشجویی تو دزفول هم دور از خونواده بودم، خلاصه با تنهایی عجینم و مسئله‌ای ندارم. کتاب می‌خونم، شعر می‌خونم، تدریس فردا رو مرور می‌کنم، می‌رم همین روبه‌رو، لب صخره می‌شینم از طبیعت حظ می‌برم. با پسرای اینجا می‌ریم لب دز برای ماهیگیری، خلاصه اینکه تا اینجام خوب انرژی‌‌م رو از طبیعت می‌گیرم».

برچسب: , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد