از ابتهاج

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از دردم
شرار انگیز و طوفانی هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه آتش در این گرداب می گردم
به شوق لعل جانبخشی که درمان جهان با اوست
چه طوفان می کند این موج خون در جان پر دردم
در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغی را درون سینه پروردم

برچسب: , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد