عشق و قدرت

در کتاب” کلیدر” از”محمود دولت آبادی” در بخشی از کتاب،”نادعلی” از “ستار” می پرسد:

آخر تو که جز همین لباس هایت و جعبه ابزار پینه دوزی روی دوشت هیچ چیز دیگری در این دنیا نداری،به دنبال چه می گردی در زندگی،به چه امیدی،به چه عشقی؟

و ستار آرام و متبسم می گوید: به امید خود عشق،به عشق عشق!

نادعلی می پرسد:کجای وجود توست این عشق؟

ستار می گوید:در خود وجود!

اما معشوق کیست؟

از نظر ستار ،معشوق آدمی مردم و همنوعان ما هستند و عشق به بشریت در وجود آدمی به ودیعه گذاشته شده است.

در جایی دیگر از کتاب همین گفتگو بین”ستار” و”عباسجان” در می گیرد.این بار عباسجان است که به ستار می گوید:

به نظر من همه آدم ها بدون استثنا به دنبال قدرتند و همه شیفته آن هستند.هرکسی در هر سطح و مقداری که بتواند سعی می کند قدرتمند باشد و بر دیگران حاکم.اصلا آدم غیر از این آدم نیست!چیز خوبی است قدرت!اسب راهواری است و زندگی را بسیار لذتبخش می کند،هرچه بیشتر باشد تو خوشبخت تری!

اسبی که ارباب قدرت در طول زندگی بر آن سوار می شوند،کدام است؟ از نظر عباسجان،مردم و همنوعان ما!

این سوال و بحث روی پاسخ آن دامنه دار و طولانی به قدمت تاریخ است.به نظر من همه ما در درون خود پاسخ این سوال را یافته ایم و بر مبنای انتخابمان ،هدف از زندگی را برای خود روشن کرده ایم.

اگر دلتان خواست،نظر خود را بیان کنید.انتخاب مرا که از خلال مطالبی که در این سایت می گذارم می توانید حدس بزنید!

برچسب: , , , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد