شعری از دکتر رفیع در مورد بایزید بسطامی

بایزیدا آمدم کز باده‌ات ساغر زنم

 از شرار جذبه‌ات بر جان خود آذز زنم


خاک کویت را که هست آئینه‌ی صاحبدلان

 با سر مژگان بروبم طعنه بر گوهر زنم


ساز فطرت در دلم آهنگ شیدائی زند

 کی توانم این نوا در پرده‌ی دیگر زنم


مسلک عرفان ز کردار تو والائی گرفت

 سالک این ره شدم تا خیمه در اختر زنم


معنی معراج روحت «حکمت اشراق» بود

 ز اشتیاق است اینکه در کوی تو بال و پر زنم


قبله‌ی اهل خرد بسطام آتش سینه است

 آمدم تا بوسه بر آن خاک پر زیور زنم


پهنه‌ی اندیشه‌ام روشن‌ شد از انوار آن

 چشم دل روشن شود گر سر بر آن مجمر زنم


سرزمین «کومش» از فیض وجودت شد بهشت

 سر بدرگاه تو سایم کز فلک سر بر زنم


شعله‌ها خیزد ز جانم در طواف کوی دوست

 زان «رفیعم» کز ارادت حلقه بر این در زنم

برچسب: , , , , , , , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “شعری از دکتر رفیع در مورد بایزید بسطامی”

  1. نسا گفت:

    کلبه ی خاطرات
    کلبه آن کلبه ی قدیمی و متروک که روزی آشیان من و تو بود اینک خرابه ای بیش نیست
    خرابه ای که خاطرات تلخ و شیرین من و تو را تداعی می کند
    خرابه ای که از تمام گوشه و کنارش صدای تو به گوش می رسد
    تویی که تنها عشق زندگیم بودی و بعد از آن روز فراموش نشدنی و سرد تنها جسم بی روحت را با دستان کوچکم نوازش می کردم.
    آری کلبه آن کلبه ی قدیمی بوی نفرت می داد… بوی ترس!
    تو مرا ترک کرده بودی و جای خالی تو در آن کلبه ی قدیمی مرا سخت می آزرد و بعد از آن روز دیگر آن کلبه برای من مترو که ای بیش نبود!متروکه ای که تنها خاطرات روز های با تو بودن را برایم تداعی می کرد.
    اینک من بودم و آن کلبه ی متروک و تو که در زیر خروارها خاک دفن شده بودی و زجرهای دل شکسته ام.
    تنها آرزوی دلم این است که هر چه زودتر به کنار تو آیم.
    مرا با خود ببر از اینجا که سخت چشم انتظارم…!
    نسا
    این شعر و تقدیم می کنم به فاخته ی عزیز

  2. نسا گفت:

    وقتی او رفت
    پدرم میگفت:
    دوست دارد بنویسم از او
    چه نویسم که غمش در دل من
    شوق نوشتن را کشت
    وقتی او رفت دلم ابری و بارانی گشت
    مرغ عشقم پر زد
    رفت از خانه ی ما
    من ندانم به کجا
    من ندانم که به دنبال چه رفت
    من فقط می دانم
    از قفس پر زد و رفت
    رفت آن سوی خیال
    مرغ عشقم غم من را فهمید
    و به دنبال تو رفت
    چشم من ابری و بارانی گشت
    از غم رفتن تو
    آسمان هم نالید
    ابر هم چون دل من
    از غمت می بارید
    بعد از آن روز دگر
    آسمان دل من صاف نشد
    ابری ماند
    چشم من کم سو شد
    قلب من سنگی ماند
    از غم رفتن تو
    روزگارم این شد !
    من فقط می دانم
    تا ابد منتظرت می مانم

    ا ز نسا
    این شعر در ادامه ی متن بالا است که تقدیم می کنم به فاخته ی عزیز

نظر خود را ثبت کنيد