رسالت بشر چیست؟(14)

بایزید بسطامی

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.)

 چنین می‌نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ی ارادت از دست هیچ‌یک از مشایخ تصوف نپوشیده است، گروهی او را امی دانسته و نقل کرده‌اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می‌شد و خود نمی‌دانست، گروهی دیگر نقل کرده‌اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد.
یوگنی ادوارد برتلس روسی درباره‌ی بایزید بسطامی می‌نویسد:« ابویزید (بایزید) طیفور ابن‌عیسی بن‌‌آدم سروشان بسطامی یکی از متفکرا‌ن تصوف که ‌در نوع خود ‌بی‌همتا بود (از راه استنتاج منطقی، از کل به جزء که در زمان معتزله با تکامل اصل احدیت مطلق یزدانی تشدید شده بود) ‌‌به این نتیجه رسیده بود که (یگانه هستی واقعی خداست) و راه رسیدن به میدان توحید، ‌تجلی ظاهری عبادت و انجام فرایض و غیره نبوده، بلکه فرو رفتن در اندیشه‌‌ی یگانگی خدا‌ (‌وحدت هستی) بدا‌ن‌سا‌ن است که در ژرفنا‌ی اندیشه‌‌ی موجودیت«فردی= من» ا‌نسان بطور کامل محو و ناپدید می‌گرد‌د و سعادت فراموشی وجود و سلب هرگونه حرکت نفسانی (فردی=‌‌ من) دست می‌دهد و به کل هستی ا‌عم ا‌جتماعی و یا روحانی می‌پیوند‌د.
او تأیید می‌کند که در تعمق کامل در اندیشه‌ی وحدانیت می‌تواند احساس فنای «‌من» دست دهد، همانطوری که «من» عاشق به «من» معشوق می‌پیوند‌د. انسان فانی است و الوهیت پایدار. احتمالاً او با پیروی از گفته‌ی قرآن: « کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (و تمام آنچه در آن است فانی است و تنها جلوه‌ی پروردگار تو که دارای جلال و کرام است برای همیشه باقی خواهد بود.) این حالت را فنا نامید‌ه ‌است.

«مرا در بر گرفت و پیش خود بنشاند. گفت: ای بایزید خلق من دوست دارند که تو را ببینند ! گفتم: بیارای مرا به وحدانیت و درپوش مرا یگانگی تو و به احدیتم رسان تا خلق تو چون مرا بینند، تو را بینند، آنجا تو باشی نه من !»
پرفسوریان ریپکا محقق معروف چکسلواکی درباره‌ بایزید بسطامی چنین اظهار نظر کرده است:«یک صوفی برجسته و کاملاً از طریقت خاص ایرانی بایزید ( یعنی ابویزید) بسطامی است. که بیش از همه متقدمان معاصران خود به خلسه‌ی ملکوتی اهمیت می‌دهد. نسلهای بعدی ( هر چند کاملاً بر ثواب هم نیستند ) وی را منادی وحدت وجود یا صحیح‌تر بگوییم وحدت وجود الهی می‌دانند که مبتنی بر این اصل است که جز خدا هیچ چیز وجود ندارد.» عزیزالدین نسفی نوشته است: « بایزید را پرسیدند که این مقام به چه یافتی؟ فرمود که به هیچ. گفتند: «چون؟ » فرمود که به یقین دانستم، که دنیا هیچ است ترک دنیا کردم و این مقام. یافتم


در«تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» درباره بایزید بسطامی چنین آمده است:

(از مشهورترین صوفیان قرن سوم هجری است. بیشتر عمر خود را به زهد و پارسایی و ریاضت در بسطام گذرانید. خواست که از طریق تجرید و فنا به اتحاد نائل آید و به درجه‌ای رسید که گفت:« سبحانی ما اعظم شأنی» از او اقوال بسیار نقل شده از آن جمله « دوازده سال آهنگر نفس خویش بودم، و پنج سال آئینه‌ی دل خویش بودم و یک سال در میان این هر دو حال می‌نگریستم، زناری یافتم بر میان خویش ظاهر، دوازده سال در آن بودم تا ببریدم. پس بنگریستم دیگر بار در باطن خویش زناری دیدم و پنج سال اندر آن نظر کردم تا چگونه ببرم. پس راه آن را کشف افتاد. پس به مردم نگریستم، همه را مرده دیدم، چهار تکبیر بر ایشان زدم .

 نظرگاه اساسی اصول عقاید این صوفی بزرگ ایرانی، چنانکه در اقوال و سخنان حکمتش آشکار است عبارت است از آگاهی تحقیقی و عمیق از سه شرط موجود در صورت من(انائیه) در صورت تو(انتیه) در صورت او(هویه) در این تدرج معرفت، الوهیت و بشریت یا لاهوت و ناسوت متحد می‌گردند و در عمل متعالی و علوی پرستش و عشق در هم منعکس می‌شوند. در این طریقه‌ای که ابویزید درجات و مراتب سیر آن را تا اوج تحقق روحانی تصور و ترسیم می‌کند نکته‌های صاعقه‌خیزی می‌درخشد و ما جز متن قسمتی از آن را به عنوان نمونه در این اوراق نمی‌توانیم گفت:« حق را به عین یقین بدیدم، بعد از آنکه مرا از غیب بستد، دلم به نور خود روشن کرد، عجایب ملکوت بنمود، آنکه مرا هویت بنمود به هویت خود هویت او بدیدم، و نور او به نور خود بدیدم و عز او به عز خود بدیدم، قدر او به قدر خود بدیدم، و عظمت او به عظمت خود بدیدم و رفعت او به رفعت خود بدیدم. آنکه از هویت خود عجب بماندم، و در هویت خود شک کردم. چون در شک هویت خود افتادم، به چشم حق، حق را بدیدم حق را گفتم که این کیست؟ این منم؟ گفت: نه، این منم، به عزت من که جز من نیست. آنکه از هویت من به هویت خویش آورد، و به هویت خویش هویت من فانی کرد، و آنکه هویت خود بنمود یکتا. آنگه به هویت حق در حق نگاه کردم چون از حق به حق نگاه کردم، حق را به حق بدیدم با حق، به حق بماندم. زمانی چند با من نفس و زبان و گوش و علم نبود، دیگر حق مرا از علم خود علمی داد و از لطف خود زبانی، و از نور خود چشمی به نور او، او را بدیدم، دانستم که همه اوست».

دکتر خلیفه عبدالحکیم محقق فلسفی هند درباره فلسفه‌ی تصوف بایزید بسطامی چنین نوشته است: « بایزید بسطامی نخستین گام را به سوی خلط هویت نهائی میان عابد و معبود یا عالم و معلوم و یا عاشق و معشوق برداشت، مفهوم فنا نیز همراه با این نظریه جلوه کرد. به هر حال همانطور که حافظ از روی فطرت شاعر بود، بایزید بسطامی نیز از روی فطرت عارف بود، گفته‌اند روزی که بایزید زندگی را بدرود گفت از دنیا جز لباسی که در برش بود چیزی نداشت و در دوره‌ی زندگی هر چه از مال دنیا به دست می‌آورد به نیازمندان می‌بخشود.

برچسب: , , , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد