رسالت بشر چیست؟(13)

مارکس

کارل هنريش مارکس دومين پسر از هشت فرزند يک حقوقدان يهودی گرويده به مسيحيت پروتستان بود. مارکس در شهر ترير واقع در پروس غربی در يک خانواده طبقه متوسط چشم به جهان گشود. پدر او فردی روشنفکر و آزاديخواه بود و شهر زادگاه او نيز يکی از مراکز مهم رواج انديشه‌های دروان روشنگری به شمار می‌رفت. بنابراين فضای فکری و فرهنگی دوران رشد مارکس محيط روشنفکرانه و بازی بود که تحت تاثير انديشه‌های متفکرانی نظير کانت، روسو و نيز نويسندگان دوران رمانتيک مانند گوته قرار داشت.

بطور کلی نگاه عمومی مارکس به انسان و جامعه کاملا تحت تاثير انديشه کليدی او در باره پيکار طبقاتی است. او اصولا به شاهکارهای ادبی و هنری دورانش اهميتی نمی‌داد و حتی با آثار نويسندگان بزرگ دوران خود مثل فلوبر، ملويل، ايبسن و ادگار آلن پو آشنايی ژرفی نداشت. مارکس انسان را موجودی طبقاتی و از پوست و گوشت و استخوان مي‌داند و با ديگر ابعاد و نيازهای روحی، درونی و فرهنگی او کار زيادی ندارد. نگرش او به جامعه و نهادهای آن مانند دولت، جامعه مدنی، قرارداد اجتماعی و غيره نيز در اساس تحت تاثير نگرش طبقاتی او قرار دارد. لذا بسياری از اين مفاهيم و مقولات سياست مدرن و در راس آن انديشه آزادی و دمکراسی دغدغه ذهنی او نبوده اند. اما پرسش مرکزی مارکس تضادی بود که ميان مناسبات توليدی سرمايه داری از يکسو و رشد نيروهای توليد از سوی ديگر می‌ديد. به باور او اين تضاد نه تنها محرک تاريخ بلکه منجر به محو کامل جامعه سرمايه داری خواهد شد.

مارکس نتيجه می­گيرد که نظام سرمايه­داری، نظامی مبتنی بر استثمارانسان از انسان است و به اين اعتبار نه تنها نظامی غيرانسانی، بلکه حتا ضدانسانی است. مارکس اساسا مالکيت خصوصی را نفی می کند،چرا که به عقيده­ی او در جامعه­ی مبتنی بر مالکيت خصوصی، انسان از ذات خود بيگانه می­شود.

به طور کلی محتوای فکری مارکسیسم را می توان به چند دسته تقسیم کرد:

۱) مسائل اقتصادی.

۲) مسائل فلسفه تاریخ و جامعه شناسی.

۳) مسائل فلسفی یا جهان بینانه.

۴) مسائل فلسفی (ماتریالسیم دیالکتیک).

دیدگاه مارکسیسم در مسائل فلسفی و شناخت شناسی را “ماتریالسیم دیالکتیک” می نامند که در۳ اصل می توان بیان کرد:

۱) هستی منحصر در ماده است.

۲) ماده با همه مظاهرش به مرور زمان قابل شناخت حقیقی است بر خلاف ادعای شک گرایی.

۳) ماده توام با حرکت است و هیچ ماده ای بدون حرکت نیست و این حرکت هم یک حرکت دیالکتیکی است نه مکانیکی و معلول عوامل خارجی.

نظام ایده الیستی

۱) مالکیت خصوصی اشیا باید به کلی منسوخ شود و مالکیت اشتراکی یا اجتماعی باید حاکم شود.

۲) هدایت و تدبیر همه امور اقتصادی از قبیل تولید، توزیع و مصرف بر عهده همه افراد جامعه باشد.

۳) هدف همه فعالیت های تولیدی باید بر آوردن احتیاجات مردم باشد نه سود جویی.

۴) هر فرد باید به اندازه توانایی اش کار کند و در خدمت جامعه باشد.

۵) هر فرد باید به قدر نیازش از ثروت عمومی استفاده نماید.

در این مکتب نظام مطلوب اقتصادی، نظامی است که در مرحله کمونیسم محقق خواهد شد و جهان به پایان تاریخ مطلوب خود خواهد رسید.

● طبقات

نظریه طبقاتی مارکس این است که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بوده اند تاریخ نبردهای طبقاتی است بنابراین نظر جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز یافته اش بیرون آمد پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتی شان با یکدیگر برخورد داشته اند. به نظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به دنبال می آورند تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی اند. تحلیل مارکس پیوسته بر این محور دور می زند که چگونه روابط میان انسان ها با موقعیت شان در ارتباط با ابزارهای تولید شکل می گیرند یعنی این روابط به میزان دسترسی افراد به منافع نادر و قدرت های تعیین کننده بستگی دارند. او یادآور می شود که دسترسی نابرابر به این منابع و قدرت ها در همه زمان ها و شرایط به نبرد طبقاتی موثری نمی انجامد بلکه مارکس تنها این نکته را بدیهی می داند که امکان درگیری طبقاتی در ذات هر جامعه تمایز یافته ای وجود دارد زیرا چنین جامعه ای میان اشخاص و گروه هایی که در درون ساختار اجتماعی و در رابطه با ابزار تولید پایگاه های متفاوتی دارند پیوسته برخورد منافع ایجاد می کند مارکس می خواست بداند که پایگاه های ویژه در ساختار اجتماعی به چه شیوه های تجارب اجتماعی دارندگان این پایگاه ها را شکل می بخشند و آنها را به اعمالی در جهت بهبود سرنوشت جمعی شان سوق می دهند. اما در جامعه شناسی مارکس منافع طبقاتی بدون سابقه پدید نمی آیند. مردمی که پایگاه های اجتماعی ویژه ای دارند وقتی که در معرض مقتضیات اجتماعی قرار می گیرند منافع طبقاتی خاصی پیدا می کنند.

برچسب: , , , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد