روایت سی و هفتم

شیخ ما می گوید:

جوان از زمان بیمناک بود،از عبور بی مهابا و گذر شتابناکش.

می گفت:دست های زمان از توفان است.می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد.نشان همه چیز را پاک می کند و رد همه چیز را می روبد.

کاش اما ردی بود و نشانی که به هیچ باد وبورانی زدوده نمی شدوهیچ توفانی را یارای او نبود.

جوانمرد گفت:بنویس،بنویس،بنویس.

جوان گفت:با چه بنویسم،و برچه بنویسم که بماند؟

جوانمرد گفت:بر هر چیز می توان نوشت الا بر آب،اما تو بر آب بنویس،بر آب بنویس و بر خون خویش.

این یادگاری است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان می گذارند.ودرجهان تنها همین نشان می ماند.

برچسب: , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد