کوچه مردها 149

اولین سال دبیرستان گذشت و تابستان آن سال فینال مسابقات جهانی شطرنج بین بوریس اسپاسکی روسی و بابی فیشر آمریکایی که سمبلی از رقابت بین دو ابرقدرت جهانی بود،سر و صدای زیادی در کشور ایجاد کرد که البته در کل جهان تبدیل به موضوع روز شده بود.
بابی فیشر با تاکتیک ایجاد جنجال و دعوا هنگام بازی به مقابله با اسپاسکی آرام و فکور می پرداخت.
تب بازی شطرنج همه جا را فراگرفت.هر طرف که نگاه می کردی و در هرجا ،دو نفر را در حال بازی شطرنج می دیدی.
تابستان بود و ما بر حسب معمول ،شب ها در پشت بام می گذراندیم و شام را همانجا می خوردیم و می خوابیدیم.اما این تابستان من و برادرم زودتر از معمول و به محض غروب آفتاب به پشت بام می رفتیم و گلیم ها را پهن می کردیم و به سرعت مشغول بازی شطرنج می شدیم و ما هم به این ترتیب برای خود یک دوره مسابقه گذاشته بودیم.
اما چون بچه بودیم و داور هم نداشتیم و هیچکدام از ما هم به هیچ وجه تحمل باخت نداشتیک،کمتر بازی به پایان می رسید و به محض اینکه یکی از ما احساس می کرد که در حال واگذاری بازی است به بهانه ای دعوا را شروع می کرد و با گلاویز شدن ما ،بساط صفحه شطرنج هم به هم می ریخت و دعوا کنان شکایت پیش مادرمان می بردیم!
جالب اینکه دست از این کار برنمی داشتیم و دوباره فردا هم همین آش بود و همین کاسه! آخر تب شطرنج بدجوری جامعه را فراگرفته بود!

برچسب: , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد