آیا با پیام این داستان موافقید؟

آورده‌اند که: وقتی، سولون آمده بود به شهر «ساردیس»، پایتخت دولت «لیدی»، که از دولت‌های واقع در آسیای صغیر بوده است. پادشاهی که در آن موقع در ساردیس سلطنت می‌کرد، «کرزوس» نام داشت و بسیار متمول بود. گنج‌ها و ذخایر بسیار داشت و به تموّل خود می‌بالید. چون سولون، مردی حکیم و معروف بود، کرزوس، او را بخواند و نوازش و احترام کرد و گفت: او را ببرید که گنج‌ها و خزینه و ذخاير مرا ببیند، بردند و دید. چون برگشت، کرزوس پرسید: چه دیدی و چگونه بود؟ سولون تحسین کرد، ولی نه آن‌سان که کرزوس متوقع بود. پس کرزوس پرسید: آیا خوشبخت‌تر از من کسی را در عمر خود دیده‌ای؟ سولون گفت: در ولایت ما شخصی تلوس نام، مرد نیکی بود و فرزندان صالح داشت و دست تنگی نکشید و در جنگی که برای دفاع از وطن خود می کرد، کشته شد. من آن شخص را خوشبخت می‌دانم. کرزوس از بی‌عقلی سولون متعجب شد و گفت: پس از او، که را خوشبخت‌تر از من دیدی؟ سولون حکایت کرد: از دو جوان که مادر پیری داشتند و در موقعی که آداب مذهبی بزرگی در معبد شهرشان به عمل می‌آ‌مد، پیرزن میل داشت آنجا حاضر شود، قدرت نداشت که پیاده برود، وسیله‌ای هم برای رفتن نبود، یعنی چهارپا حاضر نداشتند که به ارابه ببندند و او را ببرند، چون اظهار تأسف از ناتوانی خود به رفتن به معبد کرد، پسرها گفتند اسب نداریم، اما خود، از اسب کمتر نیستیم. پس خود را به جای اسب به ارابه بستند و مادر را بردند. پیرزن بسیار خوشدل شد و در معبد دعا کرد که خداوند، بالاترین سعادت‌ها را به فرزندان او بدهد. بامداد که از خواب برخاست، دید هر دو پسرش مرده‌اند. دانست دعای او مستجاب شده و فرزندانش سعادتمند بودند که بعد از این عمل بزرگ، خداوند مجال‌شان نداد که زنده بمانند و باز در دنیا گناهکار شوند و فوراً آنها را به بهشت برد.حوصله‌ی کرزوس از این داستان‌ها تنگ شد و گفت: این سخن‌ها چیست!؟ من با این همه دارایی و گنج‌ها و جواهر از این اشخاص گمنام، سعادتمندتر نیستم؟ حکیم گفت: به سعادت کسی جز پس از مرگ نمی‌توان حکم کرد. من تو را از خوشبخت‌ها نشمردم. برای اینکه نمی‌دانم در آینده به سرت چه می‌آید. کرزوس از این سخن رنجید و سولون را به خواری روانه کرد، اما چیزی نگذشت که معلوم شد حق با حکیم بود. یعنی کوروش، مؤسس سلطنت ايران پیدا شد و لیدی را گرفت و کرزوس را گرفتار کرد و خواست زنده بسوزاند. توده‌ای هیزم فراهم کردند، در آن موقع سخن سولون به یاد کرزوس آمد که گفته بود: تا سرانجامِ کسی را ندانی، نمی‌توان حکم کرد که خوشبخت است یا نیست. پس چندین بار فریاد کرد: «سولون»، کوروش گفت: ببینید چه می‌گوید؟! او را آوردند. پرسید: چه گفتی؟ داستان را گفت و کوروش عبرت گرفت و به همین سبب از سر خون کرزوس درگذشت

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , ,

5 نظرات لـ “آیا با پیام این داستان موافقید؟”

  1. دایانا گفت:

    سلام

    من فکر می کنم دور ه هائی از زندگی وجود دارد که ما بدلایل مختلف احساس خوشبختی می کنیم ، در لحظه های خوشبختی گاهی مغرور می شویم و فراموش می کنیم آنهائی که ما را کمک کردند و از همه مهمتر خدا را، اونوقته که بر اثر غرور و خود پسندی دست به کار هائی می زنیم که باعث میشود تا آن خوشبختی پایان پذیرد.
    در واقع خوشبختی و بدبختی به دست خودمان است و نتیجه آن زمانی نامشخص است که ما شناختی از خود و جهان و خدا نداشته باشیم.

    • admin گفت:

      با تمامي اين مطالب موافقم.
      اما در باره نتيجه گيري آخر داستان،نظر همراهان چيست؟
      آيا چگونگي مردن انسان،نشان دهنده خوشبخت بودن و سعادتمند بودن در دوره حيات است؟
      لطفا همراهاني كه تمايل دارند،نظر خود را اعلام فرمايند.
      پيشاپيش متشكرم.

  2. جوان گفت:

    داستان مرد خوشبخت
    ارسال از نیلوفر تیر

    پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

    «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

    تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
    تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
    اما هیچ یک ندانست.

    تنها یکی از مردان دانا گفت :
    که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
    اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
    پیراهنش را بردارید
    و تن شاه کنید،
    شاه معالجه می شود.

    شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
    آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
    ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
    حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
    آن که ثروت داشت، بیمار بود.
    آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
    یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
    یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
    خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

    آخرهای یک شب،
    پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
    که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
    « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
    سیر و پر غذا خورده ام
    و می توانم دراز بکشم
    و بخوابم!
    چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

    پسر شاه خوشحال شد
    و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
    و پیش شاه بیاورند
    و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

    پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
    اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

    (۱۸۷۲)
    لئو تولستوی

  3. علي گفت:

    با سلام
    اين داستان به لحاظ تاريخي به هيچ وجه صحت ندارد . در نزد ايرانيان آتش مقدس بوده و سوزاندن انسان از گناهان كبيره. به اين موضوع شخصيت بزرگ كوروش را نيز اضافه كنيد كه هميشه با ملت مغلوب با عطوفت رفتار مي كرده. كرزوس پس از فتح شهرش به مانند شاه آشور قصد خودسوزي داشت كه توسط كوروش نجات داده شده و از ملازمان و ياران كوروش گرديد.

نظر خود را ثبت کنيد