روایت سی و سوم

شیخ ما می گوید:

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت.اما آن روز سخن گفت.آن روز که جوانمردان از او در باره خدا پرسیدند،در باره آنکه چگونه می توان خدا را به دست آورد.

پیرمرد گفت:خدا هرروز چیزی به شما می دهد،تا شما را از سرخویش باز کند،تا خود را به شما ندهد.اما شما به هیچ،به هیچ چیز مشغول نشوید.

بروید و با خدا مصر باشید تا شما را به چیزی از سر خود باز نکند.از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید.

پیرمرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند…………

برچسب: , , , , ,

6 نظرات لـ “روایت سی و سوم”

  1. ساقه گفت:

    با سلام واحترام خدمت استاد بزرگوارم

    از خدا غیر از خدا خواستن ، کم خواستن است .

    همیشه بیشترین و بهترین را طلب کنید و این بیشترین و بهترین فقط خداست .

  2. فرشته گفت:

    سلام به همگی همراهان

    آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستین ها را بالا بزن
    آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند.امام علی(ع)

    فکر می کنم از دوستی با خدا می توان به دوستی با خلق خدا رسید و با دوستی با خلق خدا هم به خدا رسید…..فکر می کنم می توان در این وبلاگ بیشتر با هم دوست بود و می توانیم بعضی اوقات نظرات دوستان را خوانده و به جای ادمین پاسخ دوستانمان در این وبلاگ را دهیم ، می توانیم گاهی به دوستی، در این وبلاگ سلام داده و با او مطلبی را به بحث بگذاربم (بحثی سازنده)، می توانیم مخاطب مطالبمان تنها استاد نبوده و گاهی هم با شاگردان سخن گوئیم..می توان دوستی را ،در همین وبلاگ آغاز کرد

    به امید موفقیت همگی

    • admin گفت:

      یشنهادی فوق العاده بود.
      امیدوارم روزی این وبسایت بصورت تیمی و با تقسیم وظیفه مدیریت و راهبری گردد.
      من در این پیشنهاد جدی هستم.

  3. ساقه گفت:

    با سلام واحترام خدمت همه بزرگوارن
    و با سلام واحترام خدمت فرشته ی عزیز
    فرشته جان پیشنهاد بسیار خوبی است من هم از این پیشنهاد استقبال می کنم .
    آرزوی موفقیت برای همه دوستان را دارم .

  4. فرشته گفت:

    من هم سلام می کنم به تو ساقه عزیز و همینطور به تمامی دوستان و همینطور جناب آقای مرزبانی

    من ندیدمت اما نوشته هایت مرا با تو آشنا کرد

    از آشنائی با تو خوشحالم

نظر خود را ثبت کنيد