روایت سی و دوم

شیخ ما می گوید:

خداوند بساط محبتش را پهن کرد و گروهی بر آن نشستند.

جوانمرد آمد و گفت:خدایا!نه،من کنار این سفره نمی نشینم.کنار بساط محبت از دوستی تو مست خواهم شد.

خدا خوان هیبتش را پهن کرد.گروهی بر سر آن نشستند.

جوانمرد آمد و گفت:خدایا!نه،من کنار این خوان نمی نشینم،کنار خوان هیبتت از سلطنت تو دیوانه خواهم شد.

**********

خدا بساط دیگری پهن کرد و جوانمرد کنار آن نشست.

کنار بساطی که نامش را نمی دانیم!

برچسب: , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد