آدم شویم(از جامی)

پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر

دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر»

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “آدم شویم(از جامی)”

  1. نسا گفت:

    واقعا لذت بردم از شعر زیبایی که در بالا گذاشتید
    خسته نباشید

  2. ساقه گفت:

    با سلام و احترام خذمت استاد بزرگوارم

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت

    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

    اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

    چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

    خورو خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

    حیوان خبر ندارد زجان آدمیت

    به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

    که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

    مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟

    که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

    رسد آدمی به جائی که بجز خدا نبیند

    بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

    طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت

    به درای تا ببینی طیران آدمیت

    نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

    هم از آدمی شنیدم بیان آدمیت

    <>

نظر خود را ثبت کنيد