روایت سی ام

شیخ ما می گوید:

جوانمرد بر تپه ای،در سجده،آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد.

مسافری که از دورها آمده بود،جوانمرد را دید،سفره دلش را گشود و از غریبی کفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.

جوانمرد لبخندی زد و گفت:برو ای مرد و شادمان باش،که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است،پیش آن غربتی که ما داریم.

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد،غریب آن است که دلش در تن غریب است.

و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش.

برچسب: , , , , , , , , , ,

یک نظر لـ “روایت سی ام”

  1. نسا گفت:

    نیایش امروزم
    هیچی فقط خیلی هوس نیایش خدای خوبم رو کردم همین

    “ای خداوند آسمانی من

    مقدم باد نام تو

    روزی مرا امروز به من عطا فرمودی

    شکوه و جلال و بزرگیت تا ابد جاودان باد

    آمین”

نظر خود را ثبت کنيد